۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

سوختن ...

بادمجان قلمی پیدا کردم. بادمجان های همه سوپرمارکت های اینجا، حسابی چاق و چله هستند و بزرگ. هر یک بادمجان برای سیرکردن دونفر بس است. گاهی می شود از گوشه بازار تره بار یا مغازه ترک ها، بادمجان قلمی کشیده و نازک پیدا کرد که خورشت، شکیل باشد و دلبر.

چاقو را گذاشتم وسط کلاهک بادمجان ها و  هر کدام را از وسط نصف کردم، نمک پاشیدم و بادمجان ها را به دقت چیدم میان آبکش بزرگ سیمی. تکیه دادم به کرکره های چوبی پنجره آشپزخانه، خیالم اینجا نبود. خیالم باز رفته بود به سه سال قبل، به اردیبهشت لعنتی سه سال قبل. دستم از گلدان ریحان روی پیشخوان با حرص ریحان می کند، دستم می رفت سمت دهان، دندان هایم با حرص فرو می آمد روی نازکی ریحان، درد می گرفتند ... فکرم اینجا نبود. پررنگ ترین تصویر اردیبهشت سه سال قبل، ساعت یازده صبح یک پنج شنبه آرام است که مانتو صورتی برتن، شال بنفش برسر، کیف یک وری رو دوش، صندل صورتی به پا با چه سبکبالی، با چقدر شور، وای با چه دل خجسته شادی کریم خان را می رفتم پایین، جلسه داشتیم در کافی شاپ مزخرف خانه هنرمندان. از دکه روزنامه فروشی، یک نسخه روزنامه مان را برداشتم. مطلبم صفحه اول تیتر شده بود، نیشم تا بناگوش باز. پیرمرد روزنامه فروش گفت دختر جان! دلم باز شد تو را دیدم. همه مردم اخمو و عبوس، تو چه سرزنده و شادی. چه با خودت انرژی می بردی اینور آنور. خندیدم، از آن خنده های رها، آزاد، مستانه که فقط از یک تا خرخره عاشق برمی آید. گفتم حالم خوشه آخه، پیرمرد سرش را تکان داد که معلومه دخترجان! این مو را که تو آسیاب سفید نکردم، خوشبخت بشید با هم. قدر بدانید، قدر. من خندیدم باز، چه چشم بلند از ته دلی گفتم...

چقدر گذشته است؟ نیم ساعت؟ یک ساعت؟ یک ساعت و نیم؟ تلخ آب بادمجان حسابی راه افتاده است،  لوله دستمال کاغذی آشپزخانه را می کشم، سه تکه دستمال، بادمجان ها را خشک می کنم.ماهیتابه روی شعله گاز، شیشه روغن زیتون بودار را برمی دارم، روغن سرازیر در ماهیتابه. روغن زیتون بودار، که دوست داشتی، که دوست دارم، که دوست داشتیم ... بادمجان را به ردیف می چینم روی ماهیتابه، اولین قطره اشک می چکد توی ماهیتابه، درست وسط جلز ولز روغن داغ.

مریم می گفت چشم هایت چه برقی می زند، فریده می گفت وای چشم هایت یکجوری شده، خیلی براق، یک جور عجیبی براق. رفیق ترین رفیقم می گفت رفتی نکنه عمل کردی یک لایه چشم برداشتند، همه گرد و خاک رو چشم رفته؟ می خندید، می خندیدم. قلهک بودیم، نزدیک خانه شان، داشتیم کافه گلاسه تیک اووی می خوردیم، در ماشینش. تکیه دادم به در، نگاهش کردم گفتم مثل خر دلت برام تنگ میشه وقتی برم. گفت مثل سگ دلم برات تنگ بشه بری، ولی برو عاشقی کن خوش باش. لیوان های کاغذی کافه گلاسه را بالا بردیم، گفتیم به سلامتی، لیوان ها را زدیم به هم، گفت به سلامتی دخترکمون که بالاخره گاردها را گذاشت کنار، دم به تله داد. خندیدم، از ته دل...از آن خنده های رها، آزاد، مستانه که فقط از یک تا خرخره عاشق برمی آید.

پیاز خرد می کنم، خیالم آن دورها است. اولین بار برایم خورشت بادمجان پخت، با بادمجان های باغچه خانه خودش. با آن انگشت های کشیده اش،  از گلخانه اش گوجه هم چید.  بادمجان ها را چه نرم پوست گرفت، دستش با چه  دقت و هارمونی نمک پاشید روی بادمجان ها. به جای رب، آب گوجه طبیعی به خورشت اضافه کرد، گفت چقدر از هرچیز "فیک" بدش  می آید. قاشق چوبی دستش بود، قاشق را گرفت سمت من و گفت هرچیز اصیلش خوبه، درست مثل تو که هیچ کجای صورتت، تنت، بودنت، فکرت، اداهایت، خنده هایت و رفتارت فیک نیست...قند تو دلم آب شده بود...آره...قند تو دلم آب شده بود..

سوخت، باز سوخت. روغن ته کشیده است، بادمجان ها سیاه، ماهیتابه کوره آتش، باز بدون دستگیره دستم می رود سمت ماهیتابه، دستم می سوزد باز...همه صورتم که هیچ، همه گردنم هم باز خیس اشک است. دست را می گیرم زیر شیر آب سرد، نگاهم به کمی بالاتر از مچ دستم است که هنوز نشان سوختگی قدیمی را دارد، سوختگی دوسال و نیم قبل که از هر یک ساعت، چهل و پنج دقیقه اش اشک بود ...کف دستم فوری تاول می زند...نگاهم می رود به نشانه کوچک سوختگی یک سال و نیم قبل، پایین تر از آرنج...چندبار دیگر باید خودم را بسوزانم تا از یادم بروی تو؟روی دستان من جای چند سوختگی باید بماند که هرروز تو را یادم بیارد؟ یا تا کی گیج خیالت بخورم به در و دیوار و تخت و کبودی اندازه کف دست روی تنم نقش ببندد؟ که جل و پلاست، خرده های ناگزیرت، این حجم سنگین بودنت، خیالت، خیالت، خیالت و یادت دور شود از چهاروجب زندگی من؟تا کی بادمجان و گوجه و بهار و اردیبهشت و مارسل خلیفه و روغن زیتون بودار و گردنبند مرواریدم و کدوی سبز و در و دیوار و هوا و پنجره همه باید نشانی از تو باشند؟چرا خرده های ناگزیر باقیمانده تو را نمی شود چپاند گوشه ای، انتهایی یا کنار دوری؟

۱۵ نظر:

  1. دلم سوخت،سیاه شد،کوره آتش شد همراهه دستت،بادمجان ها و ماهیتابه...

    پاسخحذف
  2. چه کیفی کردم با خوندن این مطلب چه قدر اذیت لذت آوری داشت برام

    پاسخحذف
  3. هیچ وقتی هیچ کسی رو این طوری نخواستم و همچین تجربه های سوزناکی نداشتم،ولی فکر می کنم لذتش به سوختنش می ارزه.شایدم اشتباه می کنم ...

    samin

    پاسخحذف
  4. چه غمِ دلتنگ کننده ای...دلم خورشت بادمجون خواست...

    پاسخحذف
  5. حذف کردی؟ چرا؟ به جای جواب بود؟
    همیشه اینجوری حل میکنی؟
    حالا حالا ها باید بسوزی

    پاسخحذف
  6. آقای عارف نمی دونم از چی دارید حرف می زنید. درهرحال، سلامت باشید:)

    پاسخحذف
  7. وقتی خوندمش هی فکر می کردم اگه از دستش بدم یه روزی، زبانم لال، چقدر باید بسوزم تا یادم بره، اگه از یاد رفتنی در کار باشه اصلا

    پاسخحذف
  8. شايد همش نياز به اين حسه، نه به اين آدما كه منم اين جوري عاشقي كردم ولي انگار وقتي يه جايي از رابطه درست نيست و يه جورايي همه چي به فنا ميره تازه اين حس جديدو درك مي كني
    حس گيجي

    پاسخحذف
  9. تا همیشه...تا دورترین ستاره ها ...تا بعد از همیشه...اینها خرده های ناگزیر نیستن...این یک خروار غمه که گریزی هم نیست....متاسفم که اینقدر تلخ گفتم

    پاسخحذف
  10. عارف: شرمنده ، یه نظر توی پست قبلی گذاشتم که احتمالن تایید نشد. شما هم سلامت باشید.ممنون

    پاسخحذف
  11. چقدر قشنگ گفتی ، گاهی اوقات این مائیم که باید دست به کار بشیم
    خاطره ها هیچ وقت فراموش نمیشن مائیم که باید نادیدشون بگیریم

    پاسخحذف
  12. ببین من یه تجربه ای دارم اگه نخوای فراموشش کنی بهتر می تونی باهاش کنار بیای

    پاسخحذف