۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

پدرم می گوید گلوله، چیز بسیار غمگینی ست

گوگل ریدر را بالاوپایین می کنم، پر نوشته ها است از دوم خرداد، نوستالژی و درد و یادبود و حسرت. باز مثل هرسال فکر می کنم کاش دوم خرداد، انقدر نزدیک نبود با سوم خرداد. کاش یکی دو خرداد بود و دیگری مثلن سوم تیر. فاصله ای بود این وسط تا ذهن من هم درگیر دوم خرداد هفتاد و شش می شدو مثلن می نوشتم از من چهارده ساله که با شناسنامه دخترخاله شانزده ساله ام رفتم و رای دادم و دلم تالاپ تالاپ می زد که نکند مامور پشت میز حقه ام را بفهمد، مچم را بگیرد و شوتم کند بیرون... 

اما دو خرداد، خیلی نزدیک است به سه خرداد، به سالروز آزادی خرمشهر، به جنگ، به هشت سال جنگ ... و پدری که نبود، به تنهایی های عظیم مادر که جوان بود، خیلی جوان و بار یک زندگی و بچه ای که من بودم به دوشش بود. دو خرداد به سه خرداد نزدیک تر از آن است که برای من مجال فکر کردن به خاتمی، اصلاحات، شور و شوق هفتاد و شش و مزه شیرین پیروزی باقی بگذارد. می گویند پنج سال اول زندگی هر انسان، نقش بسیار پررنگی در شکل گیری شخصیت او دارد. به پنج سال اول که فکر می کنم اولین تصویر، فوران خرده شیشه های شکسته است که در همه حیاط خانه مادربزرگ و سر من هوار شد وقتی دستم را فرو کرده بودم در خاک نم خورده باغچه تا کرم خاکی را از آن زیر بکشم بیرون و فریاد مادربزرگ که می گفت دراز بکشم روی زمین و جم نخورم... بمب کوچه پشتی افتاده بود، نیم ساعت بعد مادربزرگ چادرش را سرش انداخت، دستم را گرفت و رفتیم تا ببینیم بمب بر سر خانه و زندگی کدام یک از همسایه های بیچاره هوار شده است. یاسمن مرده بود، یاسمن، اولین دوست صمیمی زندگی من که یک سال از من بزرگتر بود، جسدش را اکبرآقای بقال و علی شوهر ملاحت خانم بیرون کشیدند و من دیدم جنازه کوچک ونحیف غرق خونش را... و بعد هفته ها دل پیچه های بی دلیل من بود و  زار زار گریه های شبانه و دکترها که می گفتند عصبی است، کاریش نمی شود کرد...

سه خرداد هرسال دستم می رود سمت تلفن، به پدر می گویم سلام پیرمرد. هرسال وسط حرفم که می گویم سالروز آزادی خرمشهر مبارک و ممنونم از تو که خرمشهر بودی و میان آتش و خون و می دانم این یک جرعه امنیت امروز را مدیون همه شماییم که ایستادید، ماندید، جنگیدید و کشته شدید، پدر آهی از ته دل می کشد و می گوید یادت بخیر محمد! نماندی ببینی خرمشهر را پس گرفتیم. می خندیدیم می گفتیم اول منم که رفتنیم، بعد رضا، بعد توی زبر و زرنگ. تو شهید شدی، من ماندم و رضا. شدیم دو تا پیرمرد که بنشینیم تخته بازی کنیم و یادت کنیم... می فهمم برای خودش حرف می زند پدر، سکوت می کنم هرسال تا هرچه می خواهد بگوید...و فکرم می رود به عمو رضا، همرزم و رفیق سی ساله پدر که بارها به من گفته است شب های عملیات، پدرت مراقب من بود، می گفت تو عقب تر بمان بعدتر بیا. عمو رضا می گوید تا می آمدم مخالفت کنم می گفت تو از من جوان تری، آرزوهای بیشتر داری. من بیشتر از تو زندگی کرده ام، رفتن اول حق من است و بعد تو و همیشه صدایش در گلو می شکند و می گوید پدرت مرد بزرگیست، قدرش را بدانید، حرمتش را همیشه و همیشه نگه دارید. 

سه خرداد برای من خاطره های تلخ و آنقدر  ماندگار حجم عظیم تنهایی من و مادر است که بعد هر عملیات لرزان می نشست پای رادیو تا اسامی شهدا را بشنود، نفسکی آسوده می کشید وقتی نام پدر را از آن رادیو سفید رنگ نمی شنید. بعد باز لرزه هایش شروع می شد که نکند اسیر شده است یا مفقودالاثر، یک پتو دور خودش می پیچید و می نشست کنار تلفن، جم نمی خورد تا مبادا پدر زنگ بزند و او نباشد. نق می زدم گشنمه و مادر می گفت برو یک تکه نان بردار بخور مامان جان! امروز مامان نمی تونه برات غذا درست کنه. ساعت ها می گذشت و هنوز از کنار تلفن جم نمی خورد، تنش خشک می شد، کمرش درد می گرفت، باز تکان نمی خورد تا پدر بالاخره زنگ بزند و پدر گاهی تا سه روز بعد از عملیات هم نمی توانست زنگ بزند و زیر چشم های مادر گود و گودتر می شد... 

پدر گاه نامه می فرستاد برای مادر، مادر لباس خواب سفیدش را می پوشید، دوتا بالش پشتش می گذاشت، پتو را روی پا می کشید و نامه را ساعت ها می خواند و می خواند و باز می خواند... تصویر بازوهای سفید تپل زیبایش در لباس خواب سفیدش هنوز زنده ترین و جاندارترین تصویر من از مادر است و ابروهای قهوه ای روشنش که گاهی درهم گره می خورد، گاهی با لبخندی نرم باز می شد و نامه را فردا هم وسط برنج پاک کردن یا فلفل خرد کردن برای بار صدم می خواند. نامه ها را مادر نگه داشته است، فقط یکبار یکی از آنها را برایم خواند. پدر نوشته بود گاهی آرزو می کنم عراقی ها هرشب حمله کنند، شب های حمله کمتر یادتان می افتم و حواسم به دشمن است و خمپاره و آر پی جی. عکستان را می بوسم، می گذارم در جیب و دیگر شش دانگ حواسم به معمولی های جنگ و جبهه است، به کشته ها و کشتن و مردن و سنگر گرفتن و دریای خون ...اما شب هایی که حمله نیست، امان از دلتنگی شب هایی که حمله نیست...

پدر برای من هم نامه ای نوشته بود، به مادر گفته بود اگر کشته شدم، شانزده سالش که شد دخترک، نامه را به او بده. فردای تولد شانزده سالگی ام، پدر خود نامه را دستم داد و گفت  همه ما چنین نامه هایی برای بچه هامان می نوشتیم، هیچ وقت یادت نرود چقدر خوشبخت و خوش شانسی که نامه را نویسنده نامه خودش دارد حالا به دستت می دهد. بچه های زیادی این نامه ها را از دست پدرانشان نگرفتند، پدرهای آنها زنده نماندند که بزرگسالی بچه هایشان را هم ببینند... پدر سالهاست عذاب وجدان دارد که همه کودکی مرا از دست داده است، گاه گاهی که مرخصی می آمد، من دلم می خواست این مرد غریبه که یهو با آمدنش خلوت من و مادر را بهم می زد، زودتر برود. می آمد بغلم کند، در می رفتم. می رفت برایم اسمارتیز می خرید، می گرفتم و بی حرف باز می رفتم یک گوشه دیگر خانه. هربار وقتی می رفت، زانو می زد، تو چشم هایم نگاه می کرد، بی حرف می بوسیدم و من دلم می خواست زودتر بلند شود و برود...

وقتی جنگ تمام شد و پدر بازگشت، یک سالی طول کشید عادت کنم به حضور این غریبه و بپذیرم که من هم پدر دارم. تا قبل آن فکر می کردم من پدر ندارم، یکبار مادر شنیده بود که به دخترخاله ام می گویم خوش به حالت که بابا داری، من بابا ندارم و مادر بعد شنیدن این حرف، گریه کرده است. برای پدر هم آسان نبود، برگشته بود و دختر شش ساله ای داشت که همه رشد و کودکی او را از دست داده بود، یکی از اولین روزهای بعد از آتش بس که پدربرگشته بود، برایم دوچرخه خرید و یک بعدازظهر آفتابی برای اولین بار دوتایی بیرون رفتیم تا به من دوچرخه سواری یاد دهد. سکوت عجیب تلخی بینمان بود، پدر هم نمی دانست با دخترک شش ساله اش باید چه بگوید، چطور رفتار کند، یک سالی طول کشید تا یخ ها و بهت میان من و پدر از بین رفت و پدر هنوز عذاب وجدان دارد و فکر می کند پدر خوبی نبوده است و باور نمی کند بهترین پدر دنیاست، بی اغراق بهترین است و جنگ دست او نبود، تقصیر او نبود و من می فهمم که آدمی حق دارد برود دنبال آرمانش، اعتقادش، هدفش ...

وقتی ایران قطعنامه را پذیرفت و جام زهر را سرکشید، مادر افتاد به جان خانه. می رفتیم خیابان ولیعصر، ملافه های نو می خریدیم، چارپایه را نگه می داشتم تا مادر اندازه های پنجره های اتاق خواب را بگیرد، فرش ها شسته شد، میوه می خریدیم، خاله میوه ها را می ریخت در سبد پلاستیکی های بزرگ و آب می کشید، دست من به دستمال داده بود تا سیب ها را برق بیاندازم.  مادر بیست و شش ساله بود و تارهای سفید فراوان بود میان خرمایی موهایش. یادم هست میان آن همهمه بشور و بساب، خاله بزرگم به زور مادر را فرستاد آرایشگاه و مادر موهایش را برای اولین بار رنگ کرد. پدر، یک بعدازظهر گرم و آفتابی برگشت. یکی از عموها و دو تا از دایی ها رفتند دنبالش، مادر مضطرب بود، من گیج، برادر یک ساله ام بی خبر از همه چیز می خندید و دست و پا می زد. پدر که آمد، مادر زد زیر گریه، گریه که نه، ضجه می زد، زاری می کرد، و چیزهایی نامفهوم می گفت که کسی نمی فهمید. همه این هشت سال چقدر قوی بود و صبور، بغض هشت ساله اش شکست، هنوز هیچ کس را ندیده ام که آنطور شانه هایش بلرزد و ضجه بزند.  رفتم بغلش کردم، عصبانی بودم از این مرد غریبه که باز اومده بود و این بار با آمدنش دلیل گریه وزاری مامانم شده بود. پدر آمد بغلمان کرد، من با دست های کوچکم زور می زدم پدر را پس بزنم و پدر مبهوت نگاهم می کرد، بعد اشک پدر هم سرازیر شد...هنوز نمی دانم از ضجه های مادر، یا خشم کودکی که بچه اش بود و نمی خواست او نزدیک شان باشد یا هشت سال جنگ و سرب و خون... 




۱۷ نظر:

  1. ...
    برای مردهایی به بزرگی پدر شما...
    خب...
    چیزی نگم بهتره

    پاسخحذف
  2. واقعاکه پدرت مرد بزرگیست!

    یاد صحنه ای از فیلم موج مرده افتادم که پرستویی توی رویا بچه گی پسرش رومی بینه و بغل باز می کنه که در آغوش بگیردش اما پسرش مثل یک شبح ازش رد میشه ومیره سمت مادرش!

    حالا که خودمون بزرگ شدیم و عاشق شدیم تا حدودی می فهمیم که پاره ی تنت زیر گلوله و توپ باشه یعنی چی ؟ خداحافظی که ممکنه آخری باشه یعنی چی؟!

    پاسخحذف
  3. دختر اشکمان را درآوردی! به قول قدیمی‌ها سایه‌اشان بالای سرت.

    پاسخحذف
  4. Salaam, My tears doesn't let me to write, just wanted to say how much touching it was. I could feel you pain. I wish someone could translate this to english as touching it is and oublish it (e.g. in newsweek/times ...) peoople all over the world should know feeling of a child for the war

    پاسخحذف
  5. حرفهاي نگفته و ننوشته و نساخته شده از دوره‌اي كه نقش مهمي در زندگيها داشته و دارد. حرفهائي كه اگر زده مي‌شد امروز اينجا نبوديم. چقدر زمان لازم است تا كودكان آن دوره بزرگ شوند و قلم در دست بگيرند.

    پاسخحذف
  6. میدونی فرق من با تو چیه؟!اینکه من هنوزم برام اون مرد غریبست!اینکه من هروقت دلم میخاست باشه نبود....اینکه بابا رو پس میزدیم برای هممون یه زخم داشت تو رو نمیدونم ولی من مدتهاست دارم با خودم میجنگم که اعتماد کنم به دوست داشتنه یه مرد!

    پاسخحذف
  7. برای من عزیزترین موجود زندگیم سالهاست که پدرم است. دوستانی دارم که پدرشان هنوز و همیشه برایشان غریبه ماند. تلخه، متاسفم :(

    پاسخحذف
  8. سلام
    همیشه و همیشه یاد و نماد بزرگی افرادی همچون پدرت برام عزیز وگرامیه و همیشه وقتی بهشون فکر میکنم گریم میگیره. واقعا نمیتونم حتی یه ذره فکر کنم که اگه نبودند ،اون صدام بیشرف چه به روز این مردم آورده بود.
    انشاالله خوش و خرم باشید

    پاسخحذف
  9. پدرانی مثل پدر شما باعث سرافرازی و افتخار همه ما هستند. امیدوارم همه قدر و شان این افراد را درک کنند.
    مثل همیشه منحصر بفرد نوشته بودی .

    پاسخحذف
  10. عالی بود! واقعن باید به داشتن چنین پدری افتخار کرد. خدا حفظش کند

    پاسخحذف
  11. اجازه میدی لینکت کنم خوشحالم که درکم میکنی!

    پاسخحذف
  12. بازم پر شدم از بغض ..... همون بغض آشنا که همیشه با خاطرات جنگ میاد .... خیلی خوب بود این نوشته

    پاسخحذف
  13. it was one of the most amazing things I've ever read-and i read a lot!... thank you

    پاسخحذف