<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643</id><updated>2012-02-10T07:49:54.375-08:00</updated><title type='text'>نابهنگام</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>71</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-319609140986187322</id><published>2012-02-06T14:38:00.000-08:00</published><updated>2012-02-06T14:38:28.217-08:00</updated><title type='text'>نیمکت نزدیک، درد دارد...</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;بالاخره جرات کردم و از کنار آن نیمکت نزدیک، گذشتم...نیمکت را همیشه از دور می‌بینم، نزدیک‌تر از آن است که هر روز ناگزیر از دور نگاهم بهش نیفتد. از عصر پاییزی که زنگ زد و گفتم نیم ساعت از فلان ساعت تا فلان ساعت بیاید همدیگر را روی نیمکت ببینیم، دیگر از نزدیک و کنار نیمکت رد نمی‌شوم. هنوز درد دارد...هنوز تصویر گریه‌اش پر از دردش پررنگ‌تر از این حرف‌هاست و گریه‌ی خودم ...سرم که گردنش را درست پایین گوشش بوسید و برای آخرین بار گردنش را بویید، آن بوی منحصربفرد و مست‌کننده و فراموش‌ناشدنی گردنش...تنش...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;یک تصویر در ته ذهن من هست که سال‌هاست همان اول هر فلرت‌کردن، دیت، هم‌آغوشی می‌آید و جاخوش می‌کند...تصویر روزی که رابطه‌ی من و این مرد هرچه نامش بشود و هر مدلی که پیش برود، تمام شود. بعد سوال کلیدی که اون روز، مرد چه خواهد کرد؟ از این مردان پرخاشگر و عصبی خواهد بود که تو کتش نمی‌رود؟ که بلند خواهد شد رابطه را هرچه که بوده و نبوده جار خواهد زد؟ پشت سرت حرف خواهد زد؟ خرده ریزهای شخصی رابطه را جلوی دیگران بیرون خواهد ریخت؟ اصلن یک کلام، وقتی شنید که به هردلیلی این رابطه را دیگر نمی‌خواهی، آزار خواهد داشت یا نه ...جواب هرکدام این سوال‌ها که بله باشد، من فوری پا را می‌کشم عقب و جذابیت‌ها هرچقدر هم که باشند، سر نخواهم خورد. هنوز هوس و میل دیوانه وار به مرد قدبلند پالتوپوش خانه‌ی «م» همان‌قدر تازه جایی ته دلم ماند است، ولی می‌دانستم وقتی کسی آنقدر با خشم و کینه از قبلی‌ها حرف می‌زند و بد می‌گوید و عصبی می‌شود، چهار روز دیگر با من هم همین می‌کند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;برای من همیشه مهم بوده و هست که جدایی، بالغ و با فهم و شعور باشد و بعد جدایی، رابطه و رفتار محترمانه و دوستانه. آدم سختی که من هستم، کسی را راحت نزدیک به تن و قلبم راه نمی‌دهم، وقتی راه دادم، می‌خوام آن آدم ماندگار باشد.رابطه تنانه و عاطفی اگر ته کشید، رفاقت و دوستی و صمیمیت باقی بماند. اعتماد سرجایش بماند، آدم‌هایی مثل من که زندگی اجتماعی‌ و شخصی‌شان را با فرسنگ‌ها فاصله از هم نگه می‌دارند، دیر اعتماد می‌کنند و اعتمادشان مثل حباب، اگر یک بار بترکد، دیگر درست‌شدنی نیست.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;از همه‌ی مردانی که آمدند و رفتند، یک نفر و نصفی آزار داشتند، این نصفه‌ها هم حکایت‌های جالبی دارند. روزی هم داستان نصفه‌های زندگی‌ خودم و دوروبری‌هایم را می‌نویسم. اصلن در اهمیت «نصفه‌ها» که گاهی از هر کامل و گاه از دوتایی‌ها هم عمیق تر و مهم‌ترند. دوستم عاشق سه نفر و نصفی بوده است تا حالا، آن یکی دوستم از یک نفر و نصفی مرد دلش بچه می‌خواسته، من هم باید بگویم یک نفر و نصفی مرد بعد تمام شدن رابطه مرا آزار دادند و تیروترکش داشتند...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;سال‌های زیادی جان کندم تا آن یک نفری که آزار می‌داد، راضی شود به صلح. جان کندم و انرژی گذاشتم که اگر رابطه‌ی درهم برهم ما دو نفر که ربطی به هم نداشتیم و نداریم، به جایی نرسید، معنی‌اش این نیست که نمی‌توانیم دوست دورادور هم باشیم، احترام یکدیگر را نگاه داریم. صلح اول و دوم شکننده بود، بعد روزها صحبت و جان کندن و با حال و هوای مودی سینوسی مرد به حداقلی رسیدیم شکننده، شکننده‌تر از معاهده‌های آتش بس فلسطین و اسرائیل. صلح سوم کمی طولانی‌تر، داشتم نفس راحت می‌کشیدم که مرد کوبید زیر کاسه و کوزه‌ی همان نیم‌بند صلح، بدتر از همیشه. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;کم آوردم، خسته و حیران و وسط گل مانده، برای اولین‌بار پذیرفتم که خب بابا! انگار همیشه و با همه نمی‌شود دوستانه و محترمانه و مودبانه تمام کرد و هرکس برود سر زندگی‌اش و چشمتان هم که بهم افتاد، به روی هم لبخند بزنید و دونفره‌های رابطه‌تان را نریزید وسط دایره‌ی دیگران... دلخور، پریشان و حیران از جان کندن برای صلح و رسیدن به حداقلی از رابطه دوستانه با مرد دست کشیدم. سرم را یا می‌دزدیدم که تیر و ترکش‌ها صاف نخورد وسط ملاجم، یا سر را مثل کبک زیر برف می کردم که یعنی نمی‌شنوم و نمی‌فهمم و خبرش نمی‌رسد مرد با تانکش چطور دارد ویران می‌کند. صلح با مرد بعد سال‌ها، یک روز بی‌خبر، بی‌تلاش، بی‌قصد و نیت قبلی، یهو خودش سرزده آمد...از یک لایک روی فلان عکس و استاتوس شروع شد و چندوقتی حال من، حال آدم حیران ناباوری که با ترس و احتیاط یک قدم مورچه‌ای برمی‌دارد و هرآن منتظر است که مرد دوباره یهو بزند زیر کاسه و کوزه‌ی صلحی که انگار شدنی نیست...اما بالاخره انگار مرد خسته از خشمگین بودن، خودش رخت رزم درآورده و تن داده است به صلح و دوستی‌ دورادور و محترمانه ای که جلوه‌‌اش بالاخره یک نفس راحت برای من داشته است. قصه آن نصفی بماند برای بعد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;«ب» می‌گوید تو زیادی زور می‌زنی برای حفظ رابطه‌ی دوستانه و محترمانه با مردانی که آمده‌اند و رفته‌اند، می‌گوید حواست نیست که قبول واقعیت رفتن و نبودن معشوق برای بعضی‌ها فقط با فاصله گرفتن و بی‌نهایت دور شدن از معشوق، ممکن می‌شود. می‌گوید عشق برای تو در مراجعه است، زیر زبانت می‌چشی و مزه مزه می‌کنی، آن معدود آدم‌هایی را که نزدیک قلبت راه دادی، پس و پیش می‌کنی و می‌توانی دوست‌شان باشی بی حسادت. «ب» که این‌جور وقت‌ها از مرد چهل و یک ساله تبدیل به باباهای مهربان شصت و دوساله می‌شود با لحن جدی می‌گوید:« تو می‌توانی، آن‌ بیرونی‌ها که زیاد هم هستند نمی‌توانند. آدم‌ها معمولن باید دور و دورتر شوند تا فراموش کنند و زخم را فراموش کنند.»&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;همه این‌ها را گفتم که بگویم ایمیل‌های مرد چند هفته بعد از غروب تلخ روی نیمکت، آنقدر پر از درد و غم بود که بعد خواندن هریک ساعت‌ها های های زیر دوش آب داغ &amp;nbsp;و سکسکه به‌دنبال داشت. بعد یک روز ایمیل پر از بغض آخر آمد که نوشته بود من را از همه جا دیلیت کرده است، که دیدن عکس‌هایم، خنده‌هایم، نوشته‌هایم و بودنم نمی‌گذارد نبودنم را هضم کند، با واقعیت نداشتن من کنار بیاید و می‌داند که من می‌فهم و دلگیر نخواهم شد که مرا از همه جا حذف کرده است ...بعد صدای «ب» توی گوشم پیچید که واقعیت رفتن و نداشتن برای بعضی‌ها، فقط با فاصله گرفتن و تا بی‌نهایت دور شدن از معشوق ممکن می‌شود...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;نه، همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم &amp;nbsp;بعضی روزها دلم برایش خیلی تنگ می‌شود، برای مهربانی‌های بی‌دریغش،آن همه عشقی که به من داشت، دست‌های مهربانش، صبوری‌اش و بوی مست‌کننده‌ی گردنش ...بی جاروجنجال رفتن، بی‌دعوا و بحث کندن، در اوج کندن اصلن که عادت من است، یک هزینه‌اش هم لابد همین دلتنگی‌های گزیرناپذیری است که یهو می‌آید بیخ گلویت را می‌گیرد...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-319609140986187322?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/319609140986187322/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2012/02/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/319609140986187322'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/319609140986187322'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2012/02/blog-post.html' title='نیمکت نزدیک، درد دارد...'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-2141758550202426245</id><published>2012-01-01T07:35:00.000-08:00</published><updated>2012-01-01T07:35:50.983-08:00</updated><title type='text'>تو پیش نرفتی، تو فرو رفتی ...</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;پاییز سرد ۲۰۰۷، دور یک میز بیضی شکل در یک کلاس درس با دیوارهای آجری، مرد و زنی که سمت راست میز کنار هم نشسته بودند، رو به ما پانزده نفر که هرکدام از یک گوشه‌ی دنیا آمده بودیم تا در کلاس‌های دیوار آجری خوش‌نقشه‌ی آن ساختمان دوسال درس بخوانیم پرسیدند که تصویر ایده‌آل‌مان از سی سالگی‌مان چیست؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;یکی می‌خواست مدیر فلان نهاد شود، یکی می‌خواست در فلان منطقه‌ی جنگ‌زده نهاد غیردولتی توانمندسازی راه بیندازد، دیگری می‌خواست در خانه‌ی ساحلی‌اش کتاب‌های پرفروش بنویسد، آن یکی می‌خواست استاد دانشکده‌ی معروف فلان دانشگاه شده باشد... من اما نه می‌خواستم رئیس و مدیر و استاد شوم، نه خانه‌ی ویلایی ساحلی بخرم، نه دور دنیا را گشته باشم. تصویر ایده‌آل من سال‌ها ته ذهنم ذره ذره شکل گرفته بود، مثل خمیر بازی خیالم با این تصویر بارها ور رفته بود و حالا این تصویر پوزخند دو سه تایی هم‌کلاسی، خنده‌ی دونفر که بی‌رودربایستی‌تر بودند و حیرت و ابروی بالا رفته‌ی چند نفر دیگر را در چهاردیواری آجری به بار آورده بود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;به خود سی ساله‌ام که فکر می‌کردم و می‌کنم، یک خانه‌ی نقلی و جمع‌وجور می‌دیدم نزدیک به خانه‌ی پدر و مادرم، که هفته‌ای دو سه بار بروم دیدن‌شان، هفته‌ای یک بار بیایند خانه‌ام و برایشان زرشک‌پلو درست کنم با سبزی خوردن تازه و سالاد شیرازی. خانه‌ای که دیوارهایش رنگ روشن باشد و کتابخانه‌ی بزرگم در خانه‌ی پدری و مادری، در سالن و اتاق خوابش جا خوش کرده باشد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;دلم می‌خواست در سی سالگی‌ام در یک ماهنامه‌ی نیمه تخصصی و جدی که روی جلدش خبری از رنگ‌های جیغ و تیترهای مکش مرگ‌مای پرطمطمراق و عکس هنرپیشه‌های چشم سبز نیست، کار می‌کردم. مجله‌ای که گزارش‌های تحقیقی می‌نویسد، مخاطب‌های تحصیل کرده دارد و برای نوشتن هر یک گزارش باید چندتایی کتاب و مقاله و تحقیق می‌خواندم، مصاحبه می‌کردمِ، در محل حاضر می‌شدم، با یک لیوان چای لم می‌دادم روی کاناپه‌ی همان خانه‌ی نقلی، چشم‌هایم را می‌بستم و به سوژه‌ی گزارش تحقیقی فکر می‌کردم، فکر می‌کردم لید را چطور بنویسم، از کجا شروع کنم و به کجا برسم، سراغ کدام کارشناس و آدم محلی بروم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;در تصویر قاب گرفته در ذهن از سی سالگی، کار نیمه‌وقت داوطلبانه در یک سازمان غیردولتی با اهداف حقوق بشری هم بود، سازمانی که بیشتر در کار توانمندسازی باشد و تهیه‌ی گزارش‌ها و آمار و ارقام واقعی. حلقه‌ی دوستان معاشر دیرینه هم بود، دوستی‌هایی که دیگر جاافتاده‌اند، آدم‌هایش شناخت درستی از روحیه و علایق و باید و نبایدهای یکدیگر دارند، در جمع‌های کوچک خود احساس امنیت دارند و سابقه‌ی شوخی‌های و خنده‌هایشان چندین ساله است. دوستی‌هایی که بعدازظهرهای کش‌دار تابستان دستت برود طرف تلفن، مثلن شماره‌ی «م.ح» را بگیری، بروی خانه‌ی صورتی و آبی‌اش و باهم شربت خنکی سربکشید و حرف بزنیدو حرف بزنید...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;و در تصویر فرضی زندگی در آستانه‌ی سی سالگی، مردی هم بود که آمده است تا بماند. رابطه‌ای که می‌دانی دیگری چه طعم خمیر دندانی را دوست دارد، قهوه‌اش را با چقدر شیر و شکر شیرین می‌کند، نگران نباشی که تو را عرق‌کرده و از ورزش برگشته ببیند یا اگر نوک موهای پا بیرون زده بود، با خیال راحت و بی‌معذب بودن دستت را دور گردن و پاهایت را دور کمرش حلقه کنی و بروید سمت تخت‌خواب. مردی که با خیال‌راحت کلید خانه‌ات را داشته باشد و کلید خانه‌اش در جاکلیدی‌ات، جاخوش کرده باشد. بعضی شب‌ها باهم فیلم ببینید یا تٍئاتر بروید، گاهی روی کاناپه سرت را بلند کنی و آن بخش از کتابی که داری می‌خوانی و دوست داری را بلند برایش بخوانی، بداند شب‌ها در تخت دوست داری از پشت بغلت کند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;همین‌قدر زمینی، دست‌یافتنی، جمع‌وجور و دور از هر جاه‌طلبی بود تصویر ایده‌آل سی سالگی من که خنده دو هم‌کلاسی، پوزخند دو سه تای دیگر و ابروهای بالا برده‌ی بقیه را به دنبال داشت. ایده‌آل آدمی که نه می‌خواهد کن فیکون کند، نه مدیر و رئیس شود، نه معروف و پولدار، نه هزار کار جاه‌طلبانه‌ی خارق‌العاده کند...تصویری که برای آن‌ها که بیشترشان از کشورهای منظم، بابرنامه و پر امکانات اروپا آمده بودند، حقیرانه بود و خیلی دم دستی و دست‌یافتنی. برای جغرافیای من ایرانی رسیدن به این تصویر اما، پر از چاله و چوله و دست انداز بود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;حالا، در یک قدمی سی سالگی، تصویر ایده‌آل ذهنی من در دورترین و غیرقابل دسترس‌ترین فاصله‌ی ممکن است.آن‌قدر دست‌نیافتنی و دور که تصویر برج‌سازی در سیاره‌ی زحل برای هم‌کلاسی خوشبخت اروپایی... از جغرافیای مانوس دورم، آن خانه‌ی نقلی با دیوارهای رنگ روشن در نزدیکی خانه‌ی پدر و مادر یک جوک تلخ گریه‌دار است، نفس وجود چنان مجله‌ای در کشورم محال، سازمان غیردولتی حقوق بشری سر در تحقیق و توانمند سازی یک حرفش را هم نزن بزرگ، دوستان دیرینه‌ام حالا هرکدام یک گوشه‌ی دنیا پراکنده‌اند، یکی را یک سال است ندیده‌ام، یکی را دوسال، دیگری را سه سال، بغضی‌هایشان را پنج سال. مرد، در یک جغرافیای دیگری است و دور، کتابخانه‌ی دوست داشتنی‌ام هنوز در اتاقم در خانه‌ی پدری و مادری باقی مانده است و آرزویی نیست، امیدی هم. می‌دانم زندگی لزومن ربطی به مدل فرضی‌اش ندارد، اما تصویر من که انقدر زمینی بود، جمع وجور بود، پر از قناعت بود، دم‌دستی بود حتا...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-2141758550202426245?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/2141758550202426245/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2012/01/blog-post.html#comment-form' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/2141758550202426245'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/2141758550202426245'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title='تو پیش نرفتی، تو فرو رفتی ...'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-2997397518229077219</id><published>2011-12-21T06:33:00.000-08:00</published><updated>2011-12-21T06:33:05.015-08:00</updated><title type='text'>دوستی‌های روی آب</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;در کمتر از یک ثانیه، شقیقه‌هایم تیر کشید. یکی از همان وقت‌های محدودی که تا کمتر از یک ثانیه قبل خوبم و سرحال، یا مستم و سرخوش و در کمتر از یک ثانیه سردرد می‌گیرم و حالم افتضاح می‌شود یا مستی به سرعت برق و باد می‌پرد و می‌رود دورها..&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;آشنای مشترک یک جمله نوشت:«مگر نمی‌دانی فلانی زن دارد؟» ...نه! نمی‌دانستم، از مخیله‌ام هم نگذشته بود، حدسش را هم نمی‌زدم هیچ، هیچ‌وقت کلمه‌ای از زنش نگفته بود. از کجا باید می‌دانستم؟ هیچ‌وقت از زبانش درنیامده بود که زیر سقف خانه‌اش، تنها نیست. همیشه دوست‌دخترهایی داشت، گاهی جدی، گاهی گذرا و سرسری. همیشه حرف از دختری بود یا دخترانی، نه زنی که تخت‌خواب و سقف بالا سر و روزمره را باهم شریکند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;چندسالی بود که دوست بودیم، دوستان مجازی از پشت چت. بعضی شب‌های طولانی و سرد زمستان‌ها از پشت پنجره‌ی سمت راست ایمیل زیاد گپ زده بودیم، از فیلم‌هایی که دوست داشتیم، سریال‌هایی که می‌دیدیم، آخرین کتاب دوراس یا آخرین ویدیو کلیپ فلان خواننده‌، مردانی که در زندگی من بودند و زنانی که در زندگی او بودند، شیطنت‌های سال‌های دور، کار و بار، دوستان مشترک ... همیشه &amp;nbsp;ضمیر جمله‌‌هایش اول شخص مفرد بود: بروم شام بخورم میام، دارم میرم خانه‌ی فلانی، مهمان دارم، بروم دیگر بخوابم، تابستان که رفته بودم شمال، تلویزیون تازه‌ای که خریده‌ام ... هیچ‌وقت جمله‌هایش برویم شام بخوریم، تابستان که رفته بودیم شمال، تلویزیون تازه‌ای که خریدیم یا مهمان داریم نبود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;گاه‌گداری میان این چت‌های گاه کوتاه و گاه طولانی سال‌ها، لاس زدن‌های نرم و آرامی هم بود. هیچ‌کداممان نمی‌خواستیم مخ دیگری را بزنیم یا رابطه‌ی دیگری داشته باشیم، هرکس زندگی خودش را در دو سوی مرزهای دور داشت. دوستی صمیمانه‌ی بی‌توقع و دردسری بود، گاهی هم شیطنت و لاس زدن نرم و آرامی می‌آمد آن وسط خودی نشان می‌داد و می‌رفت.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;او برای من از دختری می‌گفت که دلش را برده و نمی‌شد پا پیش گذاشت، که دختر با دوست او رابطه‌ای دارد. من برایش از عشق سال‌های دور و سوختن می‌گفتم، او از خشم و حرصش از دوست‌دختر که با آن‌که قرار بوده تعهدی نباشد اما در دایره‌ی دوستان صمیمی او هم‌بستر پیدا می‌کند، من از اینکه درکش می‌کنم و می‌دانم چقدر مهم است آدم در دایره‌ی معاشرین نزدیکش احساس امنیت کند، بداند پشتش را که به جمع کرد مردم به پارتنر او پیشنهاد نمی‌دهند و پارتنر برای آن‌ها دلبری نمی‌کند. و هیچ‌وقت حرفی از ازدواجش نزد، هیچ‌وقت کوچک‌ترین نشانه‌ای از تاهل بروز نداد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;من سال‌ها با پیش‌فرض غلط، حرف‌های او را می‌شنیدم. با پیش‌فرض غلط راهنمایی می‌کردم و مشاوره می‌دادم، هم‌دردی می‌کردم و تایید...سال‌ها یک بخش مهم زندگی او را نمی‌دانستم و اگر می‌دانستم حتمن بعضی همدردی‌ها، راهنمایی‌ها و موضع‌گیری‌هایم فرق می‌کرد. وقتی از خیانت دوست‌دختر می‌گفت، لابد نمی‌گفتم می‌فهممت و درکت می‌کنم...لابد می‌پرسیدم مگر خودت خیانت نمی‌کنی به همسرت؟ مگر او می‌داند تو دوست‌دختر داری که حالا خونت به جوش آمده از خیانت دیگری؟ رطب خورده که منع رطب نباید کند!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;اتفاقی نیست، قایم کردن مساله‌ی مهمی مثل متاهل بودن اتفاقی نیست...من باور نمی‌کنم تو حتا از مارک بستنی موردعلاقه و رنگ روتختی محبوبت هم در ساعت‌ها گپ زدن بگویی و یادت برود بگویی که راستی بابا! من زن دارم...انتظار زیادی نیست در دوستی که بخواهی کلیدی‌ها را بدانی. آدم‌ها دروغ می‌گویند و پنهان‌کاری می‌کنند، من اما با«دروغ‌های سرنوشت‌ساز» و «پنهان‌کاری‌های کلیدی» نه کنار میایم نه می‌بخشم. توهین به شعور آدمیزاد، سواستفاده از اعتماد دیگری هزار شیوه دارد و این پنهان‌کاری‌ها، یکی از بدترینش است برای من. کمی عمیق‌تر هم که نگاه می‌کنم، این نگفتن‌ها برای من نشانه‌‌ای از زیرپوستی‌های دیگری است. هیچ‌وقت از مردان و زنانی که یار را در پستو پنهان می‌کنند، خوشم نیامده است. آدم‌هایی که انگار درد «تجردنمایی» دارند، نمی‌خواهند تا ابد هیچ امکان لاس و رابطه‌ی بالقوه‌ای را از دست بدهند. آدم‌هایی که برای من معنای سودجو در روابط هستند، سودجویی هم هزار شیوه و کلک دارد، یار در پستو پنهان کردن هم یک‌جورش.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;از وقتی فهیمده‌ام، از دو سه نفر آشنای مشترک از زنش پرسیده‌ام. می گویند ازدواج‌شان ظاهرن خوب و موفق است، روابط‌شان دوستانه و خوب. سه ایمیل آخر مرد را جواب نداده‌ام، جواب پی‌ام‌های چند هفته‌ی اخیرش را نمی‌دهم، می‌دانم باید ایمیلی کوتاه بزنم و بگویم چرا دیگر این دوستی را نمی‌خواهم، بنویسم که من از کنار دروغ‌های سرنوشت‌ساز و پنهان‌کاری‌های کلیدی بی‌خیال و آسان نمی‌گذرم و بگویم ترجیح می‌دهم تا مدتی نامعلوم و شاید همیشگی با او مکالمه‌ای نداشته باشم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;من از همه‌ی ایمیل‌های سرنوشت‌ساز صریح اینطور هم گریزانم، نوشتن‌شان را تا بشود به تعویق می‌اندازم، جان می‌کنم به همان شیوه‌ی «نه سیخ بسوزد، نه کباب» راهم را بکشم و گم وگور شوم. ولی خب! جایی از ذهن هی سیخونک می‌زند که چیزی هم است به اسم «حق دانستن دیگری» و «وظیفه‌ی انسانی» با کورسوی امیدی که شاید یاد بگیرد و با این شیوه‌ با دوستی‌های بعدی و در راه برخورد نکند...خوش خیالی است شاید سیخونک ذهن...نمی‌دانم، کلافه‌ام.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-2997397518229077219?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/2997397518229077219/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/12/blog-post_21.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/2997397518229077219'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/2997397518229077219'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/12/blog-post_21.html' title='دوستی‌های روی آب'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-2212668489259560402</id><published>2011-12-10T16:08:00.000-08:00</published><updated>2011-12-10T16:10:48.540-08:00</updated><title type='text'>زن درون آیینه ...</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;سال دارد نو می‌شود، من هم دارم یک‌سال پیرتر می‌شوم. این را تار موی سفید دوازدهم می‌گوید و روزی در تقویم آخرین ماه سال... گاهی که &amp;nbsp;جلوی آینه دستم گوشواره به دست نزدیک گوش است، یا وقت زردچوبه زدن به پیازهای خردکرده در ماهیتابه یا پیاده‌روی‌های تا سرکار در صبح‌های سرد این ماه آخر فکر می‌کنم به سالی که رفت، سالی که می‌آید، تار موی سفید دوازدهم و تقویم که می‌گوید یک سال پیرتر داری می‌شوی.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;هنوز هم «گنجشک روزی‌ام.» &amp;nbsp;وقتی در هجده سالگی اولین حقوقم را گرفته بودم و ذوق‌زده‌اش بودم بابا اسم مرا گذاشت گنجشک روزی ...اولین حقوق من پنجاه و شش هزار تومان بود، پولی نیست، همان موقع هم پولی نبود، من ذوق‌زده اش بودم اما ...بابا با لبخند گفت گنجشک روزی هستی و مثل یک گنجشک کوچک، با داشته‌ی اندکت شادی...هنوز هم همینم...نه رویای پولدار شدن دارم، نه قصدش را، نه راه و رسمش را بلدم و نه می‌خواهم یاد بگیرم...هنوز هم مثل یک گنجشک کوچک از داشته‌های اندکم خوشحالم و بلدم با دوست‌داشتنی‌های کوچک‌ام خوشحالی کنم...با یک جاشمعی رنگ رنگی کار دست، با روتختی سفید و آبی تازه، با یک دسته گل لاله که از گل‌فروشی محل خریدم، بوی زعفران سابیده‌ای که مامان فرستاده است و رژلب تازه‌ی سرخ رنگم...همین‌قدر قانع...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;هنوز هم جاه‌طلب نیستم، هنوز هم ته ذهن جاه‌طلبی برای من بیشتر بار منفی دارد تا مثبت... هنوز هم خودم را با خودم مقایسه می‌کنم فقط و فکر می‌کنم پس رفته‌ام و شده‌ام پیچ و مهره‌ی گم و گوری در «سیستم» ...هنوز هم نه می‌خواهم مدیر شوم و صاحب کار و نه مسئولیت‌های گنده‌ی برعهده بگیرم...آسه می‌روم، آسه می‌آیم و گاهی صورتم درهم می‌رود که نچ نچ! خلاقیت کشته شد و شهید شد و رفت ...بعد بعضی روزها یهو خلاقیت دمی تکان می‌دهد از سویی و نیش من تا بناگوش باز می‌شود و فکر می‌کنم مشتی زدم به تو ای «سیستم» که مرا پیچ و مهره کرده‌ای و باز همان روتین کاری است و سیستم و من یک پیچ و مهره‌ی گم‌وگور...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;دیگر ولی آدم‌ها مرا به هیجان نمی‌آورند...مدت‌هاست دیدن آدم تازه‌ای هیجان‌زده‌ام نکرده است که بعد دیدنش دوست داشته باشم درباره‌ی او حرف بزنم، از آشنایی با آدم تازه‌ی هیجان‌انگیز و دوستی خوب تازه ذوق کنم...نه! آدم‌ها دیگر مرا به هیجان نمی‌آورند...اما هیجان‌های فسقلی دیگری هنوز هست...هیجان کشف کافه‌ی تازه‌ای که فنجان‌های نقش‌ونگاردار سفالی دارد یا هیجان خرید یک شال رنگارنگ گرم و نرم یا شنیدن «دوستت دارم» از او...هنوز...درسومین سال ...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;عارضه‌ی «بحث نکردن» و کنار کشیدن خودم از «گروه»، «اکیپ»، «گنگ»ِ و طرفداری‌ها و مخالفت‌های دسته‌جمعی که از چندسال قبل شروع شد، دیگر صددرصدی شده است... همین دو سه روز پیش یکی جایی تقریبن سرم داد زد که چرا من رک و شفاف موضع نمی‌گیرم ... ته دلم گفتم حالی دارید والا! ...من هیچ‌وقت آدم محبوب هیچ دسته و اکیپ و گروهی نبودم، چون حرف خودم را می‌زنم، کار خودم را می‌کنم، راه خودم را می‌روم و حس کنم جایی لنگی اساسی دارد، آرام و در سکوت می‌روم... &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;هنوز هم دعوا نمی‌کنم و نمی‌فهمم آدم‌ها چطور می‌توانند به سروهیکل هم گه پرتاب کنند و سرهم داد و هوار کنند، فحش &amp;nbsp;بدهند و یک ساعت بعد دست در دست هم بروند خرید یا روی یک کاناپه بنشینند و سریال ببینند... هنوز هم به محض اینکه حس کنم کسانی مرا عضو یک گروه و جمع مشخص محسوب می‌کنند، برآشفته می‌شوم و راهم را می‌کشم و می‌روم...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;دیگر ولی تحمل آدم‌های بددهن حتا اگر بددهنی‌شان با چاشنی شوخی و خنده و بامزگی باشد را ندارم...فکر می‌کنم دقتم روی انتخاب کلمه بیشتر شده است، قبل انتخاب واژه‌هایم در حرف زدن و نوشتن &amp;nbsp;فکر می‌کنم و حواسم خیلی جمع «واژه» شده است...هنوز هم راحت آدم کنار می‌گذارم، سخت‌گیرتر شده‌ام، کم‌تحمل‌تر وقتی مرزهایم دور باشد از دیگری...آستانه‌ی صبرم در برابر دروغ و به‌خصوص «دروغ‌های هماهنگ‌شده» صفر شده است...زیرصفر شاید حتا...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;دلتنگی همه‌ی این‌ سال‌ها خزیده است زیر پوست من ...دلتنگی، در رگ‌های من جاری است دیگر...دلتنگی‌های تصویر در تصویر، پاره پاره، خودم کولی‌وار از این شهر به آن شهر، از این کشور به آن کشور و آن‌ها که برایم مهم‌ترین و عزیز‌ترین، هیچ‌یک در جغرافیای کولی‌وار زندگی من نیستند...و بخشی از کلافگی‌ زیر پوست هم از همین هست که خودم اینجا و مهم ترین‌ها گوشه کنارهای دور از من و دور از هم و هرکجا که رو می‌کنم، پشت کرده‌ام به دیگرانی...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;آدم احساسات غلیظ و شدید نیستم، با لااقل یک متر فاصله می‌ایستم و نگاه می‌کنم به آدم‌هایی که فوران احساسات دارند و شدیدند، با همه‌ی جذابیت‌هایشان ته ته‌اش پس‌زننده هستند برای من ...دست اخر می‌ترسانند مرا و خارج از تحمل من می‌شوند...دیگر تعقل و آرامش آدم‌ها را برای یک ساعت هم با فوران احساسات تاخت نمی‌زنم . من آدم ریسک‌های بزرگ، طرفداری‌ها و مخالفت‌های شدید، ایمان‌های از ته دل، آزمون های دشوار، دوراهی‌های سرنوشت‌ساز و قمار کردن نیستم...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;گاهی به وقت تلف کرده برای آدم‌هایی که بعدتر تو زرد از آب درآمدند، کاری که باب میل نیست، حرکتی که اشتباه بوده است فکر می‌کنم و دیگر ذهنم با سخت‌گیری یقه‌ام را نمی‌گیرد و مواخده‌ام نمی‌کند...کابوس می‌بینم گاهی باز، کابوس‌هایی پر از گلوله، انفجار، بوی باروت، هراس، فرار و با صدای فریاد خودم بیدار می‌شوم و بالشی که خیس است...نگرانم مدام...نگرانی‌هایی درهم تنیده با دلتنگی ...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;«م.ح» به دوست چندین و چند سال بزرگ‌تر از من گفته چه خوب که با من انقدر صمیمی و نزدیک است، چون من آدم سختی هستم ...«م.ح» خودش حالا هشت سال است دوست من است و با همه‌ی سختی‌هایم، مرزهایم، پیچیدگی‌هایم دوست عزیز من مانده است و تحملم کرده است حتمن جاهایی...هنوز هم آدم سختی هستم، سخت‌تر شده‌ام شاید حتا و دلخوشم به دوستی‌هایی که تعداد سال‌هایشان حالا یا دورقمی شده است یا به زودی می‌شود و اهل دوستی‌های به عمق نیم میلی‌متر نیستم...اسم آن‌ها برای من هنوز آشنایی است فقط و نه دوستی...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;هنوز اسیر و شیفته‌ی جادوی نوشتن و کلمات‌ام...هنوز در سرم جمله‌های جادویی فاطمه مرنیسی مدام تکرار می‌شود که «بنویسید تا جوان بمانید. کرم مرطوب‌کننده را دور بریزید، نوشتن بهترین درمان برای هر درد و درمان چین و چروک است. تنها کاری که از نوشتن برنمی‌آید، جلوگیری از سفید شدن موهاست. برای آن باید حنا استفاده کنید. اما یاد بگیرید روزی یک ساعت بنویسید. هرچیزی که به فکرتان می‌رسد. حتا می‌توانید به اداره‌ی برق نامه‌بنویسید و بگویید چراغ برق روبروی خانه‌تان سوخته است. نمی‌توانید تصور کنید نوشتن چه تاثیری روی پوست‌تان دارد. چین و چروک‌های کنار لبتان و اخم بین ابروهایتان کم کم کنار خواهد رفت، چشم‌هایتان بازتر خواهند شد و با همه‌ی این‌ها آرامش درونی خواهد آمد. در خاورمیانه نوشتن، ارزان‌ترین و عمیق‌ترین نوع کشیدن پوست است. در این کشورها همه‌چیز از رژیم‌های سیاسی گرفته تا آلودگی‌های ایدئولوژیک و اقتصاد همه دست به دست هم می‌دهند تا زن را قبل از آن‌که زمانش برسد پیر کنند.هفته‌ای یک بار به او شوک عصبی می‌دهند، ماهی یک‌بار حمله‌ی قلبی.همه با هم کاری می‌کنند که از بیست و پنج سالگی موهای زن سفید شود و بعد از &amp;nbsp;بیست سالگی حداقل سالی پنج چین و چروک به چین‌هایش اضافه شوند.»&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;زندگی می‌گذرد...با سختی‌های تمامی‌ناپذیرش، دلخوشی‌های ساده‌اش که رنگ می‌پاشد به روزمرگی، با جبر جغرافیایی و مصائب و نگرانی‌هایی که اگر اهل خاورمیانه باشی تا ابد گریبان گیرت است و من &amp;nbsp;دیگر نه می‌خواهم چیزی را عوض کنم، نه فیلی هوا کنم، نه کن فیکونی کنم و نه وسط هیچ میدان بزرگ تغییر و تحولی باشم... دلخوشم با بوی خوش قهوه‌ی صبحگاهی، صدای آرامش‌بخش مرد و انتظاری که بالاخره دارد به پایان می‌رسد، شعر خوبی که همین امروز خواندم و زمزمه‌اش می‌کنم و مهربانی بی‌دریغ او...گفته بودم که، گنجشک روزی‌ام.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-2212668489259560402?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/2212668489259560402/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/12/blog-post.html#comment-form' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/2212668489259560402'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/2212668489259560402'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='زن درون آیینه ...'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-2485632296210767127</id><published>2011-11-09T06:41:00.000-08:00</published><updated>2011-11-09T06:41:50.554-08:00</updated><title type='text'>که شاید زبان سرخ بر باد دهد ...</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;قرار نبود من میزبان او باشم، اصلن اون‌قدرها صمیمتی در کار نبود که بخواهم بیشتر از همان دیدن او در جمع و چند جمله‌ی حال و احوال و چه خبر معاشرتی کرده باشیم. یکی بچه‌اش مریض بود و باید زود می‌رفت خانه، یکی قرار تلفن کاری راه دور مهم داشت و آن دیگری پایش پیچ خورده بود و توان راه رفتن و معاشرت بیشتر نبود. &amp;nbsp;افتاد گردن من که ببرمش شب‌گردی در شهر شلوغ. از ایران آمده بود، مثل همیشه برای یک پروژه‌ی کاری.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;یک پارچه شور بود و انگیزه و چشم و گوش‌هایش حریص که همه چیز را ببیند، ثبت کند و یاد بگیرد. گفت می‌خواهد برقصد، یادم بود دوستی از فلان پیست رقص گفته بود که هرشب برنامه‌ی رقص ملل دارد و رقصنده‌های حرفه‌ای و نیمه حرفه‌ای. آدرس را که پیدا کردیم، سوار مترو شدیم به سمت ایستگاه نزدیک به محل رقص. پرسیدم:« از ایران چه خبر؟» همان سوال کلیشه‌ای که از هر مسافری که از ایران رسیده باشد، می‌پرسیم. گفت:« نمی‌دانم.» چشم‌هایم چهارتا شده بود، جواب‌های این سوال کلیشه هم معمولن کلیشه است:« روز به روز بدتر از دیروز.»، « هیچی! مثل همیشه.»، « آلوده و کثیف و گرم، خیلی گرم شده.»، « مردم کلافه و عصبی، همه انگار منتظر یک تغییری باشند.»....اما «نمی‌دانم» هرگز... در سکوت نگاهش کردم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;در سالن رقص، خیلی زود رفت وسط. نرم و موزون و حرفه‌ای می‌رقصید، با شور و احساس. خیلی زود چند پارتنر رقص خوب پیدا کرد، من کنار بار نشسته بودم، نوشیدنی‌ام را مزه مزه می‌کردم، نگاهش می‌کردم و فکر می‌کردم چطور «نمی‌داند» در ایران که همین دو روز پیش از آن‌جا آمده و همین هشت روز دیگر هم برمی‌گردد، چه خبر است. او که به خاطر حرفه‌اش با نهادهای دولتی سروکله می‌زند، روزناکه و کتاب می‌خواند، گزارش‌های اجتماعی بالا و پایین می‌کند برای سوژه. &amp;nbsp;از خیالم گذشت من که اینجام و روزی این همه خبر می‌خوانم و دنبال می‌کنم فکر می‌کنم نمی‌دانم در ایران چه خبر است، او که در ایران است هم نمی‌داند. پس کی می‌داند؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;آدم‌های هم‌حرفه‌اش درباره‌اش می‌گویند که کارش را خیلی خوب بلد است، پشت اسمش یک صفت «حرفه‌ای» و «کاربلد» می‌گذارند. خوش مشرب و خوش معاشرت هم هست، و به غایت مودب و متواضع، برخلاف خیلی از اهالی حرفه‌اش. باهوش است، این را برق چشمانش، حواس جمعش و گوش‌هایش تیزش خوب عیان می‌کند. برنامه دارد، خوب می‌داند انگار هربار که برای پروژه‌ای می‌آید این‌ور آب، برای چی آمده است. حس می‌کنی سعی می‌کند حداکثر توشه را بردارد از سفرش، خوب حواسش هست انگار که وقت کم است و شاید بار دیگری در کار نباشد. چطور می‌شود حواست باشد که بار دیگری شاید در کار نباشد، اما ندانی چه خبر است در ایران؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;شخصیت‌اش پیچیده نیست، لااقل این حس را نمی‌دهد که با یک شخصیت پیچیده چندوجهی طرفی. می‌بینی زیاد در قیدوبند این‌که دیگران درباره‌اش چه می‌گویند و چه فکر می‌کنند نیست، کارش خودش را می‌کند. انگار هرچه را دلش بخواهد، می‌شنود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;با یکی از پارتنرهای رقص، آمد کنار بار. دختر از او پرسید فکر می‌کند وضع ایران چطور می‌شود؟ جنگ؟ یا کوتاه می‌آید سر برنامه‌ی اتمی؟ جنبش سبز چی؟‌... نوشیدنی‌اش را یک نفس سر کشید، شانه‌اش را بالا انداخت و گفت:« راستش نمی‌دانم.» ...بی‌اعتماد است؟ خسته و گریزان از هرچه خبر و سوال مربوط به ایران است؟‌محتاط است و نگران که حرف‌هایش حتا کیلومترها دور از ایران، برایش اسباب دردسر شود؟‌نگران آینده‌ی شغلی‌اش است؟‌ نان به نرخ روز خور است؟ حوصله‌ی بحث‌های غیر کار و روزمره ندارد؟ واقعن نمی‌داند؟ نمی‌خواهد بداند؟ ترجیح می‌دهد نداند؟ وانمود می‌کند نمی‌داند؟‌خسته است از دانستن؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;همه‌ی شب را رقصید، دم صبح در واگن ساکت مترو که هردو مست بودیم پرسیدم:« ندانستن راحت‌تر است؟» &amp;nbsp;چشم‌هایش خمار از مستی به جای دوری خیره بود، گفت:«نمی‌دانم.»&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-2485632296210767127?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/2485632296210767127/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/11/blog-post_09.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/2485632296210767127'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/2485632296210767127'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/11/blog-post_09.html' title='که شاید زبان سرخ بر باد دهد ...'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-617040013729680920</id><published>2011-11-03T07:29:00.000-07:00</published><updated>2011-11-03T07:29:28.674-07:00</updated><title type='text'>نداشته‌ها</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;زن دارد، زنش را دوست دارد. دوست دارد؟ می‌گوید دارد، دو تا صندلی آنورتر که بنشینی و نگاه‌شون کنی اما، می‌بینی یک جور تنش زیرپوستی در رابطه‌شان هست. می‌بینی هردو چقدر لبخند زورکی تحویل هم می‌دهند. می‌بینی نگاه زن همیشه با نگرانی و کنترل دنبالش است. دو صندلی دورتر که بنشینی و نگاهشون کنی، قضاوت اول ذهن همه این است که خیلی سرتر از زنش است. وقتی که در جمع نباشند، همه می‌گویند:« خیلی خوش‌تیپ‌تره از زنش، خیلی باسوادتر، موفق‌تر، جذاب‌تر، خوش معاشرت‌تر» و یک کامیون «تر» های دیگر.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;یک عصر تابستانی که برای اولین‌بار دیدمشان، من هم فوری فکر کردم چقدر از زنش سرتر است، چقدر بهم نمی‌آیند... همان عصر تابستانی، از حیاط به داخل ساختمان می‌رفتم که یک لحظه سرم را بی‌دلیل برگرداندم و دیدم نگاهش دنبال من است، نگاهمان گره خورد در هم و دلم ریخت، بعدها گفت که همان لحظه دلش ریخته است.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;با زنش بعدتر بیشتر معاشرت کردم، مهربان است با اعتماد به نفس پایین. خودش می‌داند آدم‌ها از دو تا صندلی اونورتر چطور درباره‌شان قضاوت می‌کنند، دستپاچه است و می‌خواهد بهتر باشد، جفت او باشد، آدم‌ها از دو تا صندلی دورتر بگویند «چه به‌هم میاند.» دیدن این تلاش راستش غم‌انگیز است، آدم‌ها یا جفت‌وجور هم هستند یا نه. لحظه‌های کوتاهی که خودش است و در تلاش برای جفت مرد شدن نیست، دوست‌داشتنی تر است، خود واقعی‌اش دوست‌داشتنی است در ژانر خودش، گیرم که به مرد نیاید و جفت‌وجور نباشند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;مرد یک روز تلفن کرد و به بهانه‌ی سوالی که مربوط به شغل من بود، سر حرف را باز کرد و گفت دلش گیر من است و می‌داند دل من هم گیر او، گفت حواسش هست که آگاهانه از نگاه کردن به او طفره می‌روم و همیشه دورترین نقطه از او می‌نشینم...اگر با من نبودش میلی، چرا سبوی مرا بشکست لیلی... سکوت کرده بودیم...گفت آدرس محل کارم جلو رویش است، شب چه ساعتی کارم تمام می‌شود؟ باید حرف بزنیم ... گفتم ساعت ۸.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;رفتیم کافه‌ی نزدیک...نفس عمیق کشیدم و گفتم نه... بعد فوری گفتم با این‌که خیلی جذاب است، خیلی خواستنی، خیلی وسوسه‌برانگیز...دست‌هایش را دور لیوان چای حلقه کرده بود و با دقت نگاهم می‌کرد، برق طلای حلقه‌اش صاف تو چشمم... گفت من خوشبخت نیستم، گفتم می‌دانم، او هم خوشبخت نیست...سرش را تکان داد که یعنی می‌داند...نفس عمیقی کشیدم و گفتم وسوسه‌ات آنقدر قوی است که اگر زنت را نمی‌شناختم لابد سر می‌خوردم و سر می‌خوردی ته قلبم... گفت فرقی داشت؟....گفتم آره! عذاب وجدانش کمتر بود، تصویر نداشتم لااقل از زنت، با او شام و ناهار نخورده بودم و سر یک میز نخندیده بودم...از من برنمیاد ...دستش را روی دستم گذاشت.بعد سکوت بود...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;بعد باز مهمانی‌ها و معاشرت‌های گروهی بود و نگاه من که یک لحظه برمی‌گشت و نگاهش که گره خورده بود به من، نشستن‌های من در دورترین نقطه‌ی ممکن از او بود و سرم که گرم صحبت با دیگران بود... لایک زدن‌هایش زیر عکس‌هایم بود و نگاه من به وقتایی که دست زنش حلقه می‌شد دور گردنش...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;زمستان چندسال بعدتر، دوست مشترکمان گفت می‌داند و خیلی واضح است که دلمان گیر یکدیگر است، گفت:« زنش که نیست، میل شدیدتان به هم یهو می‌زند بیرون و سطح انرژی که بین شما دوتا ردوبدل می‌شود، آن‌قدر چشم‌گیر که هرکس می‌فهمد بین این دو میلی است شدید...» من در سکوت سری به تایید تکان دادم و گفتم:«شراب را تو باز می‌کنی یا من باز کنم؟»&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;بهار بعدتر دوست مشترک دیگری وسط مستی گفت که میان مستی چند شب قبل‌تر زنانه‌ای، زن به او گفته است که برای من احترام قائل است، چون می‌داند مرد را به دلیل متاهل بودنش پس زده‌ام، و گفته «برعکس خیلی‌های دیگر همین دوروبر خودمان ..» دست‌هایم دور گیلاس شراب بود، دست‌هایم را به گیلاس فشار دادم، با آن یکی دست موهایم را پشت گوش زدم و گفتم:« بگذریم.»&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;مرد برایم یک خط مسیج فرستاده است: «تو بزرگ‌ترین حسرت زندگی من شدی.» ...دو روز تمام باز خیال عضله‌های تنش، لب‌هایش، چشم‌های عمیق باهوشش در ذهنم رژه رفت، برایش نوشتم:« تو هم...»&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-617040013729680920?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/617040013729680920/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/11/blog-post.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/617040013729680920'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/617040013729680920'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='نداشته‌ها'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-2350538148219857554</id><published>2011-09-24T05:42:00.000-07:00</published><updated>2011-09-24T05:44:48.098-07:00</updated><title type='text'>ماجرای پاک‌کنی که دیگر نخواست پاک‌کن باشد</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;من شنبه‌شب یک پاییز سرد که اگر به عدد باشد آن‌قدرها دور نیست، اما تصویرش حالا دیگر خیلی دور است، تصمیم گرفتم تو را از زندگی‌ام بیرون کنم. همه‌ی آن بعداز‍‍ظهر و شب، مثل خیلی بعدازظهرها و شب‌ها و روزهای قبل‌ترش جایی از ذهن من از دست حرف‌ها و بی‌توجهی‌های تو حرص خورده بود. جایی دیگر از ذهنم به سرعت دنبال توجیه می‌گشت. من عادت بد توجیه کردن رفتارها و حرف‌های آدم‌ها را از روزهای زمستان سال قبلش که برف‌ و ترافیک و سیل ماشین‌هایی که لاستیک‌هایشان در برف گیر کرده بود هم نمی‌تونست جلوی آمدن من به آن خانه‌ی کوچک کوچه‌ب بن‌بست آن سراشیبی تند را بگیرد، یاد گرفتم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;آنقدر تو را که مردی بودی که دوست‌تر داشتمت، و رفتارهای گاه بی‌ادبانه و گاه وقیحانه و بیشتر طلبکارانه‌ات و بی‌مسئولیتی و بی‌خیالی‌ات را که انگار نهایت نداشت برای خودم و دوروبرم توجیه کرده بودم که انگار شده بودم یک پاک‌کن گنده که با وظیفه‌شناسی دنبال تو بود، تو گند می‌زدی و پاک‌کن پاک می‌کرد و رفع و رجوع. تو در زندگی من محافظه‌کار که دوروبرم همیشه پر از مردان حامی، مسئول، جدی ومعقول بود و هست، یک علامت سوال بزرگ بودی.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;دوهفته قبل‌ از شنبه‌شب پاییز سرد که به عدد هنوز آن‌قدرها هم دور نیست، «م» زنگ زده بود که برویم پیاده‌روی. ساعت یازده شب بود. بی‌مقدمه گفته بود یک سوال، تا کی می‌خوای یارو را کاور کنی؟‌برگشته بودم با کمی خشم در نگاه، هنوز دهانم را باز نکرده بودم که «م» گفت:«من بقیه نیستم. جلوی من اسباب بزک دوزکش نشو. فقط جواب بده تا کی؟» رفت روی نیمکت نشست، پا رو پا انداخت و گفت:« قسمت عجیبش این است که عاشقش هم نیستی.»&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;من عاشقت نبودم. یادم نمی‌آید آن‌موقع خیال می‌کردم عاشقت هستم یا نه. تصویرهای آن روزها مثل اسنپ شات‌های پراکنده‌ای در ذهنم پخش و پلا است. یادم مانده اما که دست و دلم برای تو نمی لرزید، دست و دلم وقتی با تو بودم مستاصل می‌شد. انگار سرنوشت محتوم گریزناپذیری باشی که دردناکی و درمانی هم جز خودت نیست. حالا که از پس این فاصله‌ی دور به آن روزها فکر می‌کنم، انگار من پاک‌کن زندگی تو بودم و تو ریموت کنترلی که ویرت اگر می‌گرفت دکمه‌ای را فشار می‌دادی و من دو قدم جلو می‌رفتم یا چهارقدم عقب. عشقت اگر می‌کشید دکمه‌ی دیگری را می‌زدی و صدایم را خفه می‌کردی یا می‌راندیم گوشه‌ای دور یا نزدیک. بودن تو چه ملغمه‌ی غریب بی‌نامی بود...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;شنبه‌شب پاییز سرد، در ماشینت را که پشت سرم بستم، صدای چرخ‌های ماشینت که روی آسفالت خیابان دور شد، یک لحظه فکر کردم بس است! آن بعدازظهر و شب اتفاق غریب و بدی نیفتاده بود. مثل همیشه بود، تو طلبکار بودی و پررو و ریموت کنترل به دست، من پاک‌کن و مستاصل و حیران. یک بعدازظهر معمولی مثل همه‌ی روزهای قبلش که گریزناپذیر بودی بی‌آنکه یکی از ما عاشق دیگری باشد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;در آسانسور موبایلم را درآوردم، خاموش کردم. زیرلب گفتم دیگر بس است. اصلن پای اینترنت نرفتم. سر میز صبحانه سرم را گرم کاسه‌ی شیر و کورن‌فلکس کردم و آرام به بابا و مامان گفتم فلانی هربار زنگ زد بگویید نیستم و نمی‌دانید کجا هستم. بابا روزنامه را تا کرد، از زیرعینک نگاهم کرد و گفت چی شده؟ گفتم هیچی، فقط نمی‌خواهم دیگر باشد و باشم. مامان سرش را تکان داد به نشانه‌ی تایید. رفتم تو اتاق، سرکار نرفتم، خوابیدم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;دلم تنگ می‌شد برایت. تنم درد می‌گرفت حتا از ندیدنت، لمس نکردنت، نبوسیدنت. حتا دلم برای حیرت‌های مداومم از رفتارهای غریب پیش‌بینی‌ناپذیرت تنگ می‌شد. تلفنم زنگ می‌خورد، گوش‌هایم را می‌گرفتم تا نشنوم یا گوشی را سریع خاموش می‌کردم. چندبار دستم رفت برای پی‌ام فرستادن یا ایمیل زدن به تو و انگشتانم را از روی کیبورد عقب کشیده باشم خوب است؟ برای دانشگاه رفتن تاکسی‌ها هر روز از نزدیک خانه‌ی کوچک کوچه‌ی بن‌بست رد می‌شدند، تاکسی‌ها که می‌رسیدند به خیابان باریکی که به کوچه می‌رسید، سرم را می‌بردم پایین که مثلن دارم بند کفش‌هایم را می‌بندم، کفش‌های من از هر ده تا یکی‌شان هم به زور بند داشت!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;دلم تنت را می‌خواست، جادوی تنت که بعد از اولین هم‌آغوشی حیرت‌زده و غرق لذت فکر کرده بودم بهتر از این تن و هم آغوشی دیگر ممکن نیست و پس‌فردای روزگار که رابطه ما نباشد من چطور از تن هیچ مرد دیگری لذت ببرم اصلن؟‌ راستی! مادربزرگم همیشه به هرکس که معشوق از کف داده بود، طلاق گرفته بود، رها شده بود و رها کرده بود می‌گفت:« یادتون نره همیشه یکی بهتر اون بیرون هست.» راست می‌گفت، بهتر از تو اون بیرون بود...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;غده‌ی سرطانی زندگی من بودی انگار، من جان می‌کندم این غده را از خودم جدا کنم و دور بیندازم. تو نمی‌دانی، ولی همه‌ی روزهای باقی‌مانده‌ی آن پاییز و زمستان و بهار بعدش من زیاد گریه کردم. از دلتنگی برای چیزی که نمی‌دانستم حتا چیست...و اعتیاد به بودن آزاردهنده‌ی تو، که درد بودی و انگار درمان هم فقط خودت... پاییز و زمستان و بهار از تنها ماندن فرار می‌کردم، می‌دانستم تنها ماندنم نقطه‌ی خطر است و وسوسه‌ی این‌که دستم سراغ تلفن برود یا کیبورد. تو درست مثل سم ناشی از اعتیاد، ذره ذره، با جان کندن و درد از تن و فکر و زندگی من بیرون رفتی.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;حالا که بعد این سال‌ها پیدایم کردی و اومدی پرونده‌ی کهنه را باز کردن، می‌بینم هنوز همانی، بی‌کم و کاست. بی‌مسئولیت، پررو، گاه وقیح و بی‌ادب و غیرقابل پیش‌بینی. هنوز لحنت و حرف‌هایت پر از طلبکاری، پر از خشونت با چاشنی تمسخر. این‌جایی که من ایستادم اما خیلی از من آن روزها دور است. حالا کلافه شده‌ای که چرا ریموت کنترل دستت از کار افتاده است، هیچ قدرتی ندارد. حالا از تماشای تو که هیچ تغییر نکرده‌ای، تنها حسم شادی و رضایت از خودم است که شنبه‌شب یک پاییز سرد از ماشین تو پیاده شدم و تصمیم گرفتم تو را از زندگی‌ام بیرون کنم، این رابطه‌ی سادومازوخیستی را تمام کنم و خودم را از استیصال و مرداب با تو بودن بیرون کشیدم. اتفاق خوبی است که آمده‌ای دوباره پیدایم کردی، باید سروکله‌ات دوباره پیدا می‌شد تا بفهمم چقدر تصمیم آن روزهایم درست بوده است. من این روزها به خودم می‌بالم که ذره ذره، با درد و رنج، خودم را از مرداب با تو بودن بیرون کشیدم و دیگر نه پاک‌کن زندگی تو شدم و نه گذاشتم تو ریموت کنترل زندگی من باشی. شنبه است، امشب می‌خواهم به افتخار خودم، اراده‌ام و تصمیم درست آن شنبه‌شب پاییزی، یک گیلاس شراب قرمز بخورم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-2350538148219857554?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/2350538148219857554/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/09/blog-post_24.html#comment-form' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/2350538148219857554'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/2350538148219857554'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/09/blog-post_24.html' title='ماجرای پاک‌کنی که دیگر نخواست پاک‌کن باشد'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-6061427894587559223</id><published>2011-09-15T03:50:00.000-07:00</published><updated>2011-09-15T03:50:33.963-07:00</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;- در ذهن من اتفاق غریبی افتاده است. بعضی از «اولین‌ها» در ذهنم پاک شده است. بعضی‌هایش کامل، بعضی‌هایش نصفه و نیمه...مثلن؟ یادم رفته است اولین بوسه را، طعمش یادم مانده، اما یادم نیست آن آدم کی بود یا اسمش چه بود! یادم رفته است اولین دیت با او را، یادم هست هیجان شدید قبلش را، ولی یادم نیست که کجا بود و کی و چطور گذشت آن روز ...گردن کشیده و زیبا و حس معرکه‌ی بوسیدن پشت گردن آن دیگری را روشن‌تر از هر تصویری به یاد دارم، اما یادم نمی‌آید چطور شد که لغزیدیم در زندگی هم!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;توالی وقایع هم بهم ریخته است انگار، پس و پیش شده است و گاه گنگ و مبهم ...آن هم منی که این اندازه جزئی‌بینم و همیشه به حافظه‌ی خوب درازمدت‌ام نازیدم ...در ذهن من اتفاق غریبی افتاده است که حالا در برابر بعضی سوال‌ها در جمع دوستان می‌گویم یادم نمی‌آید! و چشم‌ها گرد می‌شود که چطور می‌شود که «اولین‌ها» یا «مهم‌ترین‌ها» از یاد آدم برود آخر؟ ذهن من انگار علم برداشته و شورش کرده و اعلام خودمختاری!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;- زن فلسطینی می‌گفت مادربزرگش هنوز کلید خانه‌ی کوچک‌شان در روستایی که بولدزرهای اسرائیلی با خاک یکسان‌اش کرده را بعد این همه سال نگه داشته است. با خودش این‌ور و آن‌ور می‌کشد و به همه‌ی فامیل توصیه که از کلید مراقبت کنند تا روزی که بالاخره به روستای اجدادی برگشتند، در خانه را بتوانند باز کنند.. خانه‌ای که دیگر نیست، روستایی که دیگر مال آن‌ها نیست و نخواهد بود ...کلید برای پیرزن سمبل امید شده است، کلید را چنگ زده است که امید را زنده نگاه دارد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;قلبم درد گرفته بود، یادم افتاد که کلید خانه در تهران را در صندوق آبی رنگ نگاه داشته‌ام هنوز و با خودم از این شهر به آن شهر و از این کشور به آن یکی کشور می‌کشم.ساعت ۱۰:۵۰ دقیقه‌ی صبح سرد پاییزی، کلید را به آرامی داخل رودخانه‌ی نزدیک پرت کردم، کلید در آب فرو رفت، دور شد و من انگار بندی را از دست و پای خودم جدا کردم. امید بی‌دلیل خطرناک است، سم است. آدمی هرچه پایش بیشتر روی زمین باشد، هرچه زودتر حقیقت را بپذیرد و هضم کند و هرچه بیشتر بکند و جدا شود، بهتر است...پوستش کلفت‌تر خواهد بود و شب و روز را به امید واهی روشنی دور، هدر نمی‌دهد ...وقتی روشنی در انتظار نیست...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;- و "توی هر کوچه‌ای که می‌رفتم/ عشق در حال بازجویی بود/زندگی یک شماره‌ی ناقص/روی دیوار دستشویی بود"*... بالا و پایین‌اش توفیری ندارد...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;* از شعر «توی جیبم دو بطر ایران بود»، سروده‌ی مهدی موسوی.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-6061427894587559223?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/6061427894587559223/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/09/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/6061427894587559223'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/6061427894587559223'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title='...'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-3239732534423794569</id><published>2011-08-14T07:59:00.000-07:00</published><updated>2011-08-14T09:32:16.690-07:00</updated><title type='text'>سومین سال</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;می‌دانید، ما هیچ‌وقت اه اه و پیف پیف نکردیم درباره‌ی همه‌ی حس‌های واقعی دیگری که کنار رابطه‌ی جدی عاشقانه ما بوده و هست. هیچ‌وقت منکر حس‌های واقعی دیگر نشدیم، دروغ‌های دل‌خوشنک گل به سرعروس تحویل هم ندادیم، قول و قرارهای دروغین ردیف نکردیم. هیچ‌وقت نگفتیم هرآنچه غیر توست، اصلن به چشم هم نمی‌آید. نگفتیم چشم‌هایمان نمی‌چرخد و نمی‌بیند، دلمان نمی‌لرزد و سر نمی‌خورد، هورمون‌ها ترشح نمی‌شوند و ... می‌دانید، به نظر من اه اه و پیف پیف دروغ است، ما به‌هم دروغ نمی‌گوییم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;مرد می‌داند و می‌دانست روزی که کلافه آمد و برای من از حس جنسی عمیق‌اش به دختر که سال‌هاست دوستش است در تاریکی سالن سینما نوشت، چیزی در رابطه ما تغییر نمی‌کند، فرو نمی‌ریزد، نمی‌شکند، دود نمی‌شود...من می‌دانستم و می‌دانم روزی که صبح با گریه شماره‌اش را گرفتم و از جنجال و آشوب و ملغمه‌ی مزخرف ناخواسته‌ای که سر یک هوس اتفاق افتاده بود گفتم، چیزی از عشق او به من کم نخواهد شد. حتا با آنکه انتظار داشتم مواخذه‌ای کند، دو سه روزی تو لک برود، سرزنش‌ام کند، این را هم نکرد... خوب یادم است با آن آرامش همیشه‌ی صدای بم و عمیق‌اش پرسید خب! حرفت تمام شد عزیزم؟‌و وقتی فین فین‌کنان گفتم آره، باز نرمی همیشه‌ی صدایش بود که خب بیا الان تو بغلم اول، نفس عمیق بکش و گریه نکن. و بعد سیل جملات مهربان و محکم همیشه‌اش که آن‌قدر اطمینان را به رگ‌های من سرازیر می‌کند. که وسط آن همه گند مزخرف، که می‌دانی بیش از همه خود نازنین‌اش را آزار داده لابد، باز هم امن‌ترین آغوش است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;مرا صیقل داده است بودن‌اش، گوشه‌های تیزم را با همان حضور آرام مداوم عاشقش، صیقل داده است. می‌بینم چقدر من را با خودم آشتی داده است، ور کمال‌گرایم را چطور تعدیل کرده است. مچ خودم را می‌گیرم که با او چقدر دورم از کمال‌گرایی که سال‌ها اسیرش بودم و مغزم آگاهانه شش دانگ حواسش جمع. می‌بینم که چقدر با عیب و ایرادهایم راحت‌ترم و خودم را وقت اشتباه، راحت‌تر می‌بخشم. پیش او بلند بلند فکر می‌کنم بی هراس قضاوت، نک و ناله می‌کنم بی‌هراس متهم شدن، غر می‌زنم بی‌نگرانی، اشتباه‌هایم را بی‌نگرانی بیرون می‌ریزم بی‌ترس مواخذه شدن، و این همه امنیت ... حواسم هست پیش من چطور عریان است، بی‌ترس از هیچ قضاوت و هراسی از ترس‌هایش می‌گوید و پیچ و خم‌های این روزهای زندگی‌اش، حواسم هست که چقدر برایش آغوش امن شده‌ام، پناه خستگی‌ها و نگرانی‌هایش.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;هفته‌ی پیش می‌‌گفت واقعن از اینکه با کس دیگری بخوابی، اذیت نمی‌شوم و می‌دانم این اصلن جمله‌ی گفتنش نیست، خیلی خیلی حس درونی عمیق عاشقانه‌ای است. اما بدانم الان می‌خوای و حس می‌کنی باید بری با کسی که می‌خوای بخوابی، برای هر دلیلی که خودت داری، اذیت نمی‌شوم. بس‌که می‌دانم چقدر تنیده شده‌ایم در هم، چقدر عین اکسیژن گریزناپذیر شده‌ای برای من، چقدر جای سفت و محکمی ایستاده‌ایم در زندگی هم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;راست می‌گوید، این‌ها جمله‌ی گفتنش نیست شاید. ولی رسیده‌ایم جایی آن‌قدر درونی، عمیق، درهم‌تنیده و دونفره که جفتمان برای توصیف بیرونی‌اش خورده‌ایم به بن‌بست واژه. نقطه‌ی غریبی است اینجا که رسیده‌ایم، برای هردوی ما هم تازه. در هیچ رابطه‌ی دیگری چنین نقطه‌ای را تجربه نکرده‌ایم، این اندازه عمیق، درهم تنیده، ایمن، ناب...که هیچ چیز بیرونی انگار با همه‌ی جذابیت‌ها و خوبی‌ها ولذت‌های مست‌کننده‌شان، خراشی هم نمی‌اندازد روی این نقطه‌ی عجیب تازه‌ای که باهم رسیده‌ایم. و نه اه اه پیف پیف‌ای از آن همه جذابیت آدم‌های دیگر هست، نه دروغی، نه انکاری و رد خوبی ها و جذابیت‌های دیگر.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;هفته‌ی پیش بهش گفتم تو دیگر بیشتر از آن‌که معشوق من باشی، خود منی. دیشب که دلتنگ‌اش بودم، از خیالم گذشت که "...و دوستت دارم چیز تازه‌ای نیست، معذالک/چیزی است که بیش‌تر از هرچیز دوست دارم*"&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;* یدالله رویایی این را سروده بود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-3239732534423794569?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/3239732534423794569/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/08/blog-post.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/3239732534423794569'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/3239732534423794569'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title='سومین سال'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-969923540259046633</id><published>2011-07-05T05:43:00.000-07:00</published><updated>2011-07-05T12:46:41.817-07:00</updated><title type='text'>مصیبت، هزار پیچ و خم دارد</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;دیکتاتوری هزار لایه دارد. &lt;/span&gt;&lt;a href="http://imdb.com/title/tt1023114/"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;زن &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;را شکنجه می‌کنند، مجبورش می‌کنند در اتاق بازجویی روبروی همسرش بنشیند و بگوید همسر او یک خائن جاسوس است و وطن‌فروش ...مرد با چه مشقتی، چه مصیبت‌ها از جهنم سیبری فرار می‌کند، چندهزار کیلومتر راه می‌رود تا به هزار رنگ هند برسد و خود را گم‌وگور کند. تا که روز آزادی لهستان، برگردد پیش زن، در چشم‌هایش نگاه کند و بگوید عذاب وجدان نداشته باشد. او می‌فهمد که زن مجبور بوده و شکنجه شده است، او را بخشیده است ... همه‌ی انگیزه‌ی فرارش بشود امید آن روز که در چشم‌های زن نگاه کند و بگوید عذاب وجدان نداشته باشد و می فهمد که مجبور به اعتراف‌های دروغین بوده است... دیکتاتوری چه مصیبت‌ها که آوار زندگی‌ عاطفی، عاشقی‌ها و باهم بودن‌ها نمی‌کند...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;دوسال پیش مرد را بازداشت کردند... مرد مثل خیلی‌های دیگر که فله‌ای بازداشت شدند،نه &amp;nbsp;از نزدیک قاطی سیاست و حزبی بود و نه سیاسی‌نویس. دخل و خرج زندگی‌ جمع‌وجور دونفره‌شان از نوشتن مرد در نشریات جور می‌شد و کار نیمه‌وقت زن در نشریه‌هایی که نشان و بویی از سیاست نداشتند. مرد یک شبه شد زندانی سیاسی، زن یک‌باره شد همسر زندانی سیاسی و کمی بعدتر همسر قهرمان...نقشی که نمی‌خواست، نقشی که به او تحمیل شد. مرد هنوز پشت میله‌های زندان روزهای سیاه حکم چندین ساله‌ی نهاد بی‌در و پیکر ظالمی که اسم خودش را گذاشته قوه‌ی قضاییه می گذراند. زن با بار نقش «همسر قهرمان» که ناخواسته بر دوشش گذاشته شده و به زندگی‌شان تحمیل، در صف ملاقات زندان توهین می‌شنود و دربدر چهار روز مرخصی برای مرد پله‌های دادگاه‌ها را بالا و پایین می‌رود. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;زن اما خسته شده است، در خلوت تنهایی چت‌های دونفره‌مان به یاد روزهای دور که در تاریکی اتاق ساعت‌ها حرف مگو می‌زدیم برای هم، برایم می‌نویسد که خسته است، که دلش در حسرت یک آغوش امن است و بوسه‌ی طولانی کشدار پر از هوس. می‌نویسد دو سال شد که هم‌بستری نبوده است، که می‌ترسد اصلن دیگر یادش رفته باشد هم‌آغوشی با یک مرد چطور بود. می‌گوید روزهایی با مرد آنقدر حرف داشتیم که فکر می‌کردیم کفگیر این همه حرف، هیچ‌وقت به ته دیگ نخواهد خورد. حالا همه‌ی حرف‌هایمان در روزهای ملاقات شده فلانی و فلانی چطورند و با عجله اخبار سیاسی بیرون را به نوعی به گوشش رساندن و نگران سرماخوردگی و گوش درد مرد شدن ... &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;هی در چت می‌نویسد، بعد پاک می‌کند، هی آن زیر پنجره‌ی چت می‌گوید فلانی دارد برای تو چیزی تایپ می‌کند...فلانی جرات ندارد آن‌چه را که نوشته است پست کند ...می‌نویسم به من بگو، پاک نکن، می‌دانی من نه قضاوتی می‌کنم نه حرف کلیشه‌ای رایج برایت ردیف می‌کنم ...بالاخره می‌نویسد...می‌گوید به طلاق فکر می‌کنم گاهی، نمی‌توانم، نمی‌کشم دیگر، من هیچ‌وقت نخواستم زندگی‌‌ام چیزی بیشتر از یک زندگی عادی معمولی روتین دونفره باشد، خسته‌ام از همه‌ی زندگی که تحت کنترل است، از زندان‌ها، راهروهای دادگاه‌ها، کابین‌های ملاقات، مصاحبه با رسانه‌ها، توهین شنیدن‌ از سرباز دم در گرفته تا رئیس زندان... می‌ترسم اصلن راستش که دیگر هرگز نتوانیم مثل سابق باهم زندگی کنیم...در این چندساله چه‌ها که بر هر دوی ما رفت، هر دو صدوهشتاد درجه تغییر کرده‌ایم، از کجا معلوم این دو آدم جدید، اصلن حرفی برای زدن به هم داشته باشند؟چه رسد به سقف مشترک... خسته‌ام و جرات ندارم حتا به مادرم بگویم گاهی به طلاق فکر می‌کنم... له می‌کنند مرا...همه‌ی همین‌هایی که می‌گویند آزادی‌خواه هستند و دنبال دموکراسی و سبز و غیره، له می‌کنند مرا...همسر قهرمان را چه به این گه‌خوری‌ها؟ باید مثل درخت استوار پشت سر شوهر قهرمانش که تاج سر افتخار ملت است بایستد و جان‌فشانی کند و منتظر بازگشت او بماند... کی‌ می‌فهمد حجم تنهایی‌های مرا؟ حسرت در آغوش کشیده شدن؟ کمبود محبتی که آنقدر قلنبه شده است که می‌دانم خودم را وا دهم عاشق اولین مردی که از کنارم رد می‌شود خواهم شد؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;من؟ من جوابی ندارم برای این همه واقعیت تلخ ... بهتر از خودش می‌دانم وقتی ردای «همسر قهرمان» را ناخواسته بر تنت کردند، فقط تا وقتی عزیزی که مو به مو نقش تعیین شده را درست بازی کنی. می‌دانم اگر جرات کند و طلاق بگیرد، یار تازه‌ای بگیرد یا هرچه، چطور همین جامعه زیر باز قضاوت‌ها له‌اش خواهند کرد... به حجم تنهایی مرد هم فکر می‌کنم پشت میله های زندان، روی دیوار خط می‌کشد و می‌داند هنوز چند صد روز دیگر باقی مانده است... بعد خودم را جای او می‌گذارم...من اصلن راستش هی در نقش‌های دیگران فرو می‌روم، در مترو همیشه قصه‌ی زندگی روبرویی را حدس می‌زنم...فکر می‌کنم اگر زندانی بودم و همسرم آن بیرون، در سکوت و تلخی نکبت‌بار شب‌های زندان به چی فکر می‌کردم؟ آیا از ذهنم می گذشت که شاید همین لحظه، دستش در دست دیگری باشد؟ تنش کنار تن دیگری؟ نکند دلش لغزیده و عاشق دیگری شده باشد؟ بعد، می‌بینم که لابد حتمن به سوال‌های این چنین فکر می‌کردم، حتمن روزهایی زیر دوش‌های چندش‌آور حمام‌های زندان، از ذهنم می‌گذشت که نکند دیگر با من نباشدش میلی ...تنهایی امانش را بریده شاید و دل و تن داده است به دیگری ... حق می‌دادم آیا به او وقتی درنکبت زندان دستم از همه جا کوتاه است و شاید خیال عشق روزهای دور، تنها دلخوشی‌ام؟ نمی‌دانم... می‌شود وقتی برای مثال ده سال زندانی هستی، توقع وفاداری داشت؟ آیا توقع انسانی است؟ اصلن می‌شود وقتی خودت در بدترین شرایط غیرانسانی اسیری، با منطق و انسانیت انتظار داشته باشی؟ نمی‌دانم ...چطور می‌شود سال‌ها بی‌مرخصی پشت میله‌ی زندان باشی و دل و تن دیگری که بیرون است نلرزد؟ نمی‌دانم...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;یکی بود که قبل از آزادشدن شوهرش نوشته بود می‌ترسد، می ترسد آنقدر این دوران هر دو را عوض کرده باشد که نتوانند دیگر دوباره باهم زیر یک سقف زندگی کنند... یکی دیگر را می‌شناسم که در دوری همسر زندانی، سروکله‌ی عشق سابق همه‌ی عمرش پیدا شده و او حتا جرات نمی‌کند عشق روزهای دور را ببیند، بس که می‌داند مستعد است تا دلش سر بخورد و بلغزد از نو ...یکی دیگر ...یکی دیگر ... قصه‌های مصیبت‌های لایه‌های زیرین دیکتاتوری که عیان نمی‌شود، رو نمی‌شود و به چشم نمی‌آید...فاجعه‌های ماندگار دیکتاتوری ...رابطه‌هایی که نابود می‌شود ...این روی سکه که دیده نمی‌شود چندان ...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-969923540259046633?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/969923540259046633/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/07/blog-post.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/969923540259046633'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/969923540259046633'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='مصیبت، هزار پیچ و خم دارد'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-9088387957731596788</id><published>2011-06-14T06:26:00.000-07:00</published><updated>2011-06-14T06:26:19.282-07:00</updated><title type='text'>جایی آن وسط‌ها</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;همین هفته‌ی پیش دو دوستم گفتند که عاشق شده‌اند. هر دو مرد، یکی اوایل دهه‌ی پنجم زندگی، یکی اواسط دهه‌ی چهارم. اولی اروپایی و دومی ایرانی. اولی متاهل و دومی درگیر رابطه‌ی جدی. اولی به قول خارجی‌ها رابطه‌اش با همسرش،«اپن مریج» است. از اول قرارشان این بوده که هردو می‌توانند اگر خواستند با دیگران رابطه‌ی جنسی و برو و بیا داشته باشند. مرز را «درگیر رابطه‌ی عاطفی جدی نشدن با دیگران» تعریف کرده‌اند. هفت سالی از ازدواجشان می‌گذرد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;مرد دوم، دوست دختری ایرانی دارد. خودش ساکن یکی از کشورهای قاره‌ی سبز، دختر ساکن کشوری دیگر در همین قاره‌ی سبز. قرارشان این بوده که تا می‌شود متعهد بود و ماند، حالا این وسط اگر یک وقتی یکی‌شان با کس دیگری خوابید، جنجال اساسی برپا نکنند و درک کنند که بالاخره رابطه، رابطه‌ی راه دور است. هم زن مرد اول را از نزدیک می‌شناسم و هم دوست‌دختر مرد دوم را.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;هفته‌ی پیش، مرد اول را بعد چندماه دیدم. آخر ایمیل‌هایی که رد و بدل کرده بودیم که لانگ تایم نو سی و من آنطرف‌هایم و برویم مشروبی بخوریم، نوشته بود دلم دردودل می‌خواهد و مشاوره از نگاه تو که زن هستی. &amp;nbsp;رفتیم کافه‌ای در گوشه‌ای دنج که توریست از سر و کولش بالا نمی‌رود، اولین جرعه‌ی شراب را سرکشیده بودیم که زد زیر گریه. اولین‌بار بود که گریه‌اش را می‌دیدم، دستپاچه منتظر بودم که کمی آرام‌تر شود و نگران که چه شده است. آرام‌تر که شد از زن گفت، که قرار بوده است رابطه‌ی عادی باشد که احتمالن با چندبار هم‌آغوشی تمام شود، که زن خود اصلن رابطه‌ی موازی دیگری با مردی دیگر داشته است که وضع رابطه‌ی جنسی‌شان تعریفی نداشته است و محور رابطه‌ی این دو قرار بوده فقط هم‌آغوشی باشد و بس.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;حدس زدن ادامه‌ی ماجرا خب برای شما هم ساده است. هفته‌ای یک‌بار دیدار می‌شود هفته‌ای سه بار، اس‌ام‌اس‌ها از دو روزی یک‌بار می‌شود روزی ده بیست تا، هم‌آغوشی می‌شود شام بعدش و فیلم دیدن روی کاناپه و یک روز به خودش آمده است و دیده که شماره‌ی زن که روی گوشی موبایل می‌افتد، دلش را می‌لرزاند و زن سر خورده است جایی آن ته ته‌های دل. زن اما عاشق او نشده است، به او دلبستگی دارد و دارد از دوستی و هم‌آغوشی خوب‌شان لذت می‌برد، چیز بیشتری هم نمی‌خواهد.نمی‌خواهد مرد عاشق او باشد، زنش را ول کند، صبح و ظهر و عصر و شب به فکر او باشد. زن، که از عاشق شدن مرد ترسیده است، حالا ده قدم عقب‌گرد کرده است و از دست بودن این دوست من فرار می‌کند، مثل خیلی‌های دیگر از ما که در مواجهه با عشق یک‌طرفه می‌ترسیم و در می‌رویم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;برای مرد دوم در چت نوشتم چطوری پسر؟‌چند هفته است غیبی. نوشت سلام. نوشتم خوبی؟ نوشت نه نه نه.عاشق شدم ...بعد از مسنجر زنگ زد و تا آمدم بپرسم چی شدی، زد زیر گریه. رابطه‌ی این مرد با زنی که عاشقش شده است اما قرار نبوده است هیچی جز دوستی ساده‌ی دو نفر باشد. مرد اما خیلی زود عاشق حرکت دست‌های زن وقتی که حرف می‌زند، خنده‌های از ته‌دلش، نگاه مهربانش، درک زن از حرف‌هایش و آن همه علاقه‌مندی‌های مشترک‌شان می‌شود. مرد دوم، اصلن حتا به زن نگفته است که عاشق او شده است. می‌گوید خسته است از این‌که در این &amp;nbsp;یکی دوسالی که رابطه‌‌اش با دوست‌دخترش راه دور شده است، این همه به او خیانت کرده است. می‌گوید عقلش می‌داند که دوست‌دختر خودش و رابطه‌ی چندین ساله‌‌شان برای او بهتر است و آرامش‌بخش‌تر از هر رابطه‌ی دیگری. ولی دلش لرزیده، زن تازه‌وادر سر خورده است ته دلش و دارد اگاهانه از سفر هفته‌ی بعد به کشور دوست‌دخترش شانه خالی می‌کند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;هر دو مرد از من هم‌فکری و مشاوره می‌خواهند، که کاش هیچ‌وقت هیچ‌کسی در موقعیت‌های این‌جور از من نخواهد. من که آدم «شدیدی» در عاشقی و دوست‌داشتن نیستم، که چندان اهل ریسک در رابطه‌هایم نیستم، که معمولن از تعهد شانه خالی می‌کنم، که ته ته اش آرامش خودم را دودستی می‌چسبم و به جز مورد استثنای &lt;a href="http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/03/blog-post_28.html"&gt;این مرد&lt;/a&gt;&amp;nbsp;(در زندگی همه‌ی آدم‌ها مردی یا زنی هست که استثنا می‌شود و استثنا می‌ماند)،&amp;nbsp;سال‌هاست که عاشقی‌های مجنون‌وار و دلبستگی‌های عمیق دیگران مرا می‌ترساند و باعث فرارم می‌شود. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;هرچقدر در دنیای روابط اجتماعی و کاری‌ام، آدمی هستم رک که عیان نظرش را می گوید، انتخابش را می‌کند و هزینه‌اش را هم می‌پردازد، وقتی پای رابطه‌های شخصی‌ و به خصوص روابط عاطفی‌ام می‌رسد، همیشه دنبال راه‌حل‌های از نوع «نه سیخ بسوزد و نه کباب» و دوری از هرگونه مجادله و رویارویی هستم. من اصلن تا بشود از انتخاب‌های فردی و دوراهی و سه راهی &amp;nbsp;و چند راهی‌ها در می‌روم. هربار هم که گیر دوراهی‌های این‌جور و موقعیت‌های موازی می‌افتم، بیشتر استرس و حال بدم به خاطر آن لحظه‌ای است که ناگزیر از انتخاب شوم و رویارویی و نه خود انتخاب! من فقط می‌دانم و دیده‌ام که سیاست «نه سیخ بسوزد و نه کباب» معمول من، هیچ کجای معادله‌هایی که هر دو مرد درگیرش هستند، پشیزی نمی‌ارزد و کاربرد ندارد. من حتا نمی‌دانم و نمی‌توانم به کسی بگویم دلش را بچسبد و برود دنبال دل یا عقل و دو دو تا چهارتای منطقی را.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-9088387957731596788?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/9088387957731596788/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/06/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/9088387957731596788'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/9088387957731596788'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='جایی آن وسط‌ها'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-1359384434539862019</id><published>2011-05-03T10:28:00.000-07:00</published><updated>2011-05-03T10:28:12.728-07:00</updated><title type='text'>در دلم بود که بی‌ دوست ...</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;تیرماه که برسد، می‌شود پایان دهمین سالی که«ب» را می‌شناسم. من پاهایم را فرو کرده بودم در استخر کوچک باغ بزرگ آقای ح که «ب» را دیدم که از ماشین‌اش که آن موقع‌ها یک پراید سفید بود پیاده شد. آن آخر هفته ما مهمان باغ گیلاس و آلبالوی آقای ح بودیم، بابا و مامان و خواهر «ب» هم بودند، بعد یهو خودش که قرار نبود بیاید، سوار به پراید سفید کوچکش سر رسید. من تازه کنکور داده بودم و کتاب‌های تست قلم‌چی، کلاس خصوص عربی برای کنکور و خر زدن‌ها خلاص شده بودم. «ب» یازده سال بزرگ‌تر از من بود، فوق‌لیسانس مهندسی مکانیک داشت، تازه از سربازی برگشته بود، از نه صبح تا پنج بعدازظهر مهندس شرکتی با نمای شیشه‌ای در یکی از سربالایی‌ها جردن بود و پنج بعدازظهر به بعد می‌شد یک پیانیست غرق در نوای سازش.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;بعد از شام من داشتم گوشه‌ی ایوان روبروی استخر،کتاب می‌خواندم، یکی از کتاب‌های آلبادسس پدس، یادم رفته است کدامشان. نگاهش افتاد به عنوان کتاب، برگشت سمت من و گفت:«آخ! این یکی از بهترین کتاب‌های این چندسال اخیر است که خوانده‌ام. کجاشی؟» نگاهی به صفحه کردم و گفتم:«صفحه ۱۵۸.» زد زیر خنده که خب صفحه ۱۵۸ یعنی کجاش آخه دختر؟ خندیدم و جوابش را ندادم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;مهرماه من دانشجوی دو دانشگاه در دو سر شهر بودم! کله‌ام پرباد بود و ولع هزار چیز یاد گرفتن و مدرک رو مدرک گذاشتن داشتم. یکی از بعداز‍ظهرهای هنوز آفتابی، داشتم بدو می‌دویدم آن طرف خیابان که سوار تاکسی‌های خطی شوم که به کلاس آن یکی دانشگاه برسم، چراغ عابر قرمز بود و پراید سفید کوبید رو ترمز و راننده سرش را بیرون آورد که «ای بابا! تو که همون صفحه ۱۵۸ ای! بیا بالا بینم دختر، بیا بالا تا خودت را به کشتن ندادی و یک بدبختی را روانه زندان نکردی!»&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;بعدازظهر هنوز آفتابی مهرماه دور، رابطه‌ی دوستانه‌ی من و «ب» شروع شد، وسط خنده‌های «ب» که من تا حالا در زندگی دوستی نداشتم که یازده سال از من کوچیک تر باشه! هفته‌ی بعدش رفتیم سینما، دو روز بعدش در مطب دکتر ارتوپد که مادرش را آورده بود مرا دید که منتظرم تا نوبتم شود و دکتر زانویم را معاینه کند. وسط ناله مادرش که مسبب زانوی علیل‌شده مرا لعنت می‌کرد که دیگر نمی‌توانم اسکی بروم و تنیس و بدوم گفت:«پیاده‌روی که می‌تونی بری.نه؟این پارک نزدیک خانه‌تان جان می‌دهد برای پیاده‌روی.»&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;«ب» در دایره‌ی هیچ‌کدام از اکیپ‌های دوستان من نبود. نه هم مدرسه‌ای و هم‌دانشگاهی بود، نه هم‌کار و هم‌دغدغه، نه اهل وب‌گردی و وبلاگ‌نویسی. برای خودش ساز دیگری بود، آقا مهندس کراوات‌زده‌ی خوش‌تیپی که می‌توانست ساعت‌ها از پیانو و عشقش به موسیقی کلاسیک حرف بزند. همه کارهایش منظم و مرتب و رو برنامه بود، هفته‌ای دوبار پینگ‌پونگ بازی می‌کرد، هفته‌ای دوبار استخر می‌رفت، شبی دوساعت مطالعه می‌کرد، آخرهفته‌ها حتمن می‌رفت به مادربزرگ پیرش سر می‌زد، چهار دوست صمیمی داشت که از دبیرستان هم کلاس بودند، قفسه کتابخانه‌ی اتاقش مملو از کتاب‌های جامعه‌شناسی بود و تاریخ ادیان و رمان‌های غیرایرانی. تیزبین بود و هست و مو را از ماست بیرون می‌کشد، حواسش حسابی جمع جزئیات است و هیچ‌وقت پیتزا را با کچاپ نمی‌خورد. سالی لااقل سه بار تعطیلات لااقل ده روزه می‌رود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;«ب» هیچ‌وقت دوست صمیمی و خیلی نزدیک من نبود و نشد، اما همیشه دوست عزیز و امن بود و ماند. گاهی می‌شد دو سه ماه از هم خبر نداشتیم، بعد یهو تلفن می‌زد و می‌گفت« هنوز صفحه صدوپنجاه و هشتادی؟» بعد که می‌خندیدم می‌گفت شب برویم شام بیرون؟ من همیشه می‌گفتم تو با این زندگی طبق برنامه و منظم و مرتب چی می‌شود که یهو بی‌برنامه‌ریزی قبلی تصمیم می‌گیری شب برویم بیرون؟‌می‌گفت هنوز هم کم‌سن‌ترین دوست منی، آدم باید برای «ترین های» زندگی‌اش منعطف باشد و بی‌خیال برنامه.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;پدر و مادرش مرا زیاد دوست داشتند، کله‌ی پرباد و زندگی شلوغ پر از امید به تغییر را تحسین می‌کردند. از چندماه برای ناهار روز جمعه دعوتم می‌کردند، «ب» می‌آمد دنبال من، می‌گفتم میشه اول بریم قنادی؟ همیشه یک جعبه شیرینی برای پدر و مادرش می‌خریدم، مادرش چه سبزی پلوهای محشری می‌پخت. با مهربانی هی برایم میوه پوست می‌کند، پدرش چه مرد نازنین فرهیخته‌ای بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;«ب» یک وقتی تصمیم گرفت ازدواج کند، با همان نظم و برنامه‌ریزی و دقت همیشه‌اش. گفتم عمرن زن نمی‌گیری، آدم‌ها معمولن سر عاشقی و خریت با کله می‌روند تو دل همچین ریسکی، نه مدل تو با برنامه‌ریزی و دقت و چارت تعریف کردن. گفت روز عروسیم باید بری رو میز لزگی برقصی به جبران این قطعیتت که من زن نمی‌گیرم، گفتم قبول! دو سه سال هی رفت و معاشرت کرد و چارت بالا پایین کرد و ایده‌آل رو کاغذ آورد و آخرش یک روز گفت تسلیم! تو راست می‌گفتی! حالا باید برم رو میز برات لزگی برقصم؟ خندیدم که خیلی استعداد رقص داری آخه!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;این سال‌های مهاجرت دوبار سرزده آمد دیدنم. هربار تلفن را برداشتم و گفت عزیزدل صفحه صدوپنجاه هشتی من! من فلان شهرم، از این‌جا تا آن شهر خراب‌شده تو چقدر راه است؟ با قطار باید بیام یا ماشین کرایه کنم؟مهمون که می‌خوای انشالله؟ دیدنش هر دوبار چه خوب بود، چه ذوق‌زده به دنبالش رفتم، هربار اخم کرد که واه واه! چقدر هم خوشگل‌تر شده واسه ما! نک و ناله‌ات چیه از دوری آخه؟ هربار برایش خورشت قیمه پختم که می‌دانستم غذای محبوب‌اش است، هربار تا صبح بیدار نشستیم و حرف زدیم، هربار صبح بغلش کردم که مرسی که سورپریزم کردی و سرزده یهو اومدی! هربار گفت هنوز هم کم‌سن‌ترین دوست منی، آدم برای «ترین‌ها» باید منعطف باشد و بی‌خیال برنامه‌ریزی...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;ما این همه سال &amp;nbsp;هیچ‌وقت همیشه و مدام از هم خبر نداشته‌ایم، گاهی دو روز در هفته باهم بیرون رفتیم، گاهی چندماه یکدیگر را ندیده‌ایم، گاه سه شب پشت سرهم چت کردیم، گاه چندماه نه تلفنی و نه چتی. می‌دانیم دوستی ما سرجایش هست، لازم نیست هی و مداوم از هم خبر داشته باشیم. نگران هم نمی‌شویم اگر چندماهی خبری از هم نداشته باشیم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;نگران نبودم که چند ماه است که ازش خبری نیست. حالا چندروزی می‌شود که چت کرده‌ایم و گفته سرطان ناغافل آفتاده به جانش و به سرعت دارد سلول‌های تنش را از بین می‌برد، از شیمی درمانی بی‌حاصل، از این‌که حوصله‌ی جنگیدن با بیماری را ندارد وقتی می‌داند چندماهی بیشتر نمی‌ماند و از تصمیم‌اش برای اتانازی. من هنوز مبهوت و خشک‌زده خیره به مانیتور بودم که نوشت برای اتانازی دارد روانه‌ی کشور نزدیک من می‌شود که شرایط‌اش مهیا است و دکتر آشنای فامیلی دارد همه‌چیز را هماهنگ می‌کند، از این‌که با همه دارد خداحافظی می‌کند و آرام است، یک جور عجیبی آرام است. نوشت دلش می‌خواهد برای آخرین‌بار کم‌سن‌ترین دوست‌اش را ببیند، بعد فوری اضافه کرد«اگر دوست داری و سختت نیست...»&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;حالا قرار است یکی از روزهای احتمالن آفتابی هفته‌های نزدیک، یکی از پیراهن‌های قرمزرنگ‌ام را بپوشم که قرمز رنگ موردعلاقه‌اش است، رژلب قرمز بر لب بمالم و یادم باشد قرمزی کفش‌ها با پیراهن هماهنگ باشد که دوست‌ام نگاه جزئی‌بین دارد و روانه‌ی بیمارستانی در یکی از شهرهای کشور نزدیک بشوم، بغضم را فرو خورم و نزنم زیر گریه، انگشت‌های کشیده‌ی پیانیست بعداز‍‍ظهرها را نوازش کنم، از ده سال دوستی‌مان بگوییم، یکی از کتاب‌های آلبادسس پدس را با خود ببرم و صفحه‌ی ۱۵۸ را هرچی که بود برایش بخوانم، پیشانی تب‌دارش را ببوسم و بگویم چه دوست نازنین کم‌نظیری است و چقدر دلتنگ‌اش خواهم شد ...می‌دانم که باز مدام شوخی‌های ظریف خواهد کرد، خواهد خندید و با قدرشناسی همیشه‌اش تشکر خواهد کرد که آخرین خواسته‌اش را &amp;nbsp;اجابت کردم و آمدم ...شاید بگوید از اینجا که بیرون رفتی، نزن زیر گریه، من مانده‌ام تو چرا کور نمیشی که انقدر اشک داری و چشم‌هایت همیشه نمناک است.من لابد باز بغض قورت خواهم داد و باز چشم‌هایم پر اشک می‌شود، &amp;nbsp;او لابد باز خواهد گفت اوه! باز اشکش سرازیر شد، چقدر لوس و ننری تو آخه صفحه صد و پنجاه هشتی عزیزمن!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-1359384434539862019?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/1359384434539862019/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/05/blog-post.html#comment-form' title='19 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/1359384434539862019'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/1359384434539862019'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='در دلم بود که بی‌ دوست ...'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>19</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-7784315750039454482</id><published>2011-04-25T08:30:00.000-07:00</published><updated>2011-04-25T08:30:58.885-07:00</updated><title type='text'>زودگذر</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;در ذهن من، پدر و مادرم، همیشه کنار هم در یک قاب نقش بسته‌اند. روی کاناپه وقتی مامان پاهایش را جمع کرده توی شکمش و کتاب می‌خواند و عینک دسته طلایی مطالعه‌اش را برچشم زده است، بابا عینک دسته نقره‌ایش را بر چشم زده، یک کوسن را زیر بغل زده و روزنامه می‌خواند و زیرلب فحش می‌دهد به سرتاپای اخبار مسئولان کشوری، لشگری، بالامنبری، پای منبری. آن‌ها هر صبح که از خواب بیدار می‌شوند در آشپزخانه یکدیگر را می‌بوسند، وقتی دست بابا روی دسته‌ی در یخچال است تا آب بنوشد. شب‌ها معمولن باهم به تخت می‌روند و چراغ مطالعه سمت هریک، باهم خاموش می‌شود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;بعدازظهرهای تابستان، باهم می‌روند پیاده‌روی. خیلی وقت‌ها باهم سر از کافی‌شاپی و رستورانی درمی‌آوردند، مامان دوسوم مرغ‌های بشقابش را می‌گذارد در بشقاب بابا، بابا همه‌ی کلم‌های سالاد را برای مامان نگه می‌دارد. آن‌ها همیشه در یک بشقاب هندوانه‌ی خنک می‌خورند. بابا مخفف اسم مادر را صدا می‌کند همیشه، مامان همیشه یک «جان» می‌چسباند پشت اسم بابا. در خیابان، مامان درست همان‌طور- حالا گیریم ورژن زنانه‌اش- به خیابان و دوروبری نگاه می‌کند که بابا وقتی نوک سیبلش را آرام می‌جود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;آن‌ها معمولن باهم به تعطیلات می‌روند، یک‌جور آهنگ در ماشین گوش می‌دهند و باهم می‌زنند زیر آواز و روی داشبورد و فرمان ماشین ضرب می‌گیرند. در هواپیما همیشه کنار هم می نشینند و در قطار همیشه روبروی هم. هردو یک‌جور آبجو می‌نوشند و دست‌هایشان باهم جعبه‌ی گوجه فرنگی‌ها را زیرورو می‌کند تا گوجه‌ی درشت و سفت و سالم سوا کند. پدرم همیشه قدم‌هایش را آرام‌تر می‌کند تا با قدم‌های مادرم هماهنگ باشد. مادر با آن هیکل گوشتالوی سفید مهربانش در سربالایی نفس کم می‌آورد، پدر همیشه به همه می‌گوید شماها بروید، خودش می‌ماند، زیر بازوی مادر را می‌گیرد و دوتایی با سرعت حلزون بالا می‌آیند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;همیشه در یک اتاق و یک بستر می‌خوابند. حتا اگر باهم قهر کرده باشند یا ازهم دلخور باشند. من هرگز ندیده‌ام یکی از آن‌ها بالش زیربغل زده باشد و شب را روی کاناپه سرکرده باشد. گاه که مجبور باشند مدتی از هم دور باشند، مثلن یکی‌شان تنها بیاید دیدن من یا برود سفرکاری یا شب‌ها را در بیمارستان کنار تن رنجور و بیمار خواهرش سر کند، هریک در وجود دیگری باقی می‌ماند و حضور دارد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;مادر من با هیکل گوشتالویش گاهی &amp;nbsp;گرمازده دکمه‌ی بالای پیراهن را باز می‌کند و تند و تند با تکان دست خود را باد می‌زند. بعد برای یک لحظه‌ی گذرا، انگشت‌های زیبای همیشه مانیکورشده‌اش را نرم و آرام می‌کشد روی گردن‌بندش. گردن‌بند هدیه‌ی اولین سالگرد ازدواجشان است که گاهی زیر دکمه‌ی بالای پیراهن گم شده است. گاهی فکر می‌کنم اصلن گرمش نبوده مادر، ادای گرما درآورده که پلاک گردن‌بند را نرم و عاشقانه لمس کند و شوهرش را که همیشه در گردن‌بند او حضور دارد نوازش کند. پدر اگر بی او بیاید دیدن من، تا اول یک چمدان سوغاتی برای او نخرد، برای خودش یک دکمه هم حتا نمی‌خرد. هرچقدر هم اصرارکنی که فلان کفش برای شما خوب است یا فلان پیراهن به ما می‌آیدها، دست‌هایش را در هوا تکان می‌دهد که «بعدن! بعدن! اول بریم برای مامانت این و آن و آن یکی را بخریم. مادرت مهم‌تر است دخترجان.»&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;من اما همیشه با یک‌جور سماجت پنهان از دیدن این همه اتحاد و یگانگی جسمانی و روحی آن‌ها کلافه می‌شوم و هم‌زمان لذت می‌برم. فکر می‌کنم بخشی از این همه آسودگی خیال من از «کانون گرم خانواده» دیدن این هم‌بستگی مداوم جسم و روح آن‌هاست، تصویر قاب‌گرفته‌ی زن و مردی دوشادوش هم، در امن‌ترین ساحل و طوفانی‌ترین دریای زندگی. اما آن روی سکه کلافگی است، اصلن سخت خواهد بود این دو را مستقل تعریف کردند بسکه در هم تنیده‌اند و بسکه گاه نمی‌شود فهمید فلان خصیصه، اول ویژگی کدام‌شان بوده است.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;مادر من یک‌بار اول جوانی و سرپرشور من با حسرت و ترس نگاهم کرد و زیرلب گفت می‌ترسد من هرگز در زندگی کسی را «واقعن و از ته دل» دوست نداشته باشم. برای او دوست داشتن «واقعن و از ته‌دل» یعنی زانوهایی که از شدت خواستن دیگری بلرزد، موج طوفانی که در دلت برپا شود، زندگی که «وقف» دیگری شود، تنیده‌ی در جسم و روح دیگری شود، یعنی یک عمر لذت از تن و بودن دیگری بردن، یعنی غرق شدن... من اما به قول دوستی آدم «شدیدی» نیستم، آدم تا خرخره غرق‌شدن‌ها، زانو لرزیدن‌ها، شب‌بیداری‌ها، و «یک عمر» به سربردن‌ها ...برای من دوست داشتن «واقعن و از ته دل» یعنی مهربانی بی‌مرز، هروقت خواستیم کنار روح و تن هم بودن و لذت بردن، هروقت خواستیم دورشدن و تنهایی &amp;nbsp;و باز موسم باهم بودن. رابطه‌ای که یک «مشترک» رو گوشه و کنارش چسبانده نشده باشد و تو ذوق نزند.رابطه‌ای که آدم‌ها مثل هم با اطوار یکسان خیابان و دوروبری‌ها را نگاه نکنند. من «غرق شدن» را دوست ندارم و عزیزترین آدم‌هایم کسانی هستند که با خودشان موج آوار نکردند روی خرده‌ریزهای روزمره‌ی من.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;آدمیزاد عزیزترین و دلپذیرترین و جذاب‌ترین عالم هم که باشد، گاهی حضورش خسته‌کننده‌ می‌شود. اصلن راستش را بخواهید همیشه برای من لحظه‌ای ماندگار یا گذرا از راه می‌رسد که با کمی فاصله تن، همه‌ی آن حجم پوست و گوشت و عضله و برجستگی‌ها و فرورفتگی‌های عزیزی را نظاره می‌کنم، با دل‌سوزی، تسلیم و پذیرا که ای موجود بشری! ناتوان‌ترینی و روی کره‌ی زمین، تک و تنهایی، تک و تنها. چه عاقبت از تا خرخره تنیده شدن در بودن دیگری آخر...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-7784315750039454482?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/7784315750039454482/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/04/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/7784315750039454482'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/7784315750039454482'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='زودگذر'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-6873985267545379920</id><published>2011-03-28T05:38:00.000-07:00</published><updated>2011-03-28T06:32:13.955-07:00</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;«اون مال منه.»&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;جمله‌هایی است که ادبیات آدم نیست. این جمله بالا، ادبیات من نیست. یا لااقل فکر می‌کردم که نیست. لحظه‌های بسیاری بود که وسط یک هم‌آغوشی، میان ناله‌های لذت، در گرمای دستی که می‌نشست رو دست همیشه سرد من یا پشت پچ پچه‌های تلفن مردی می‌گفت که مال او هستم یا می‌خواهد مال او باشم. گاهی جدی و منطقی سخنرانی غرایی می‌کردم درباب عدم اعتقادم به تصاحب و این جمله تمامیت‌خواهانه، گاهی با دلبری و لوسی حرف را عوض می‌کردم، گاهی با خنده می‌گفتم مگه من ماشینم؟ بستگی به حال و روز داشت و لرزش دلم برای آن دیگری. اما جمله‌ی « من مال توام» و تایید این مال دیگری بودن، در قاموس عاشقی‌ها و وسوسه‌های من یکی نبود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;مردانی بودند که گفتند مال من هستند، گاهی خندیدم، دستم را بردم لای موهایشان و موها را به‌هم زدم و لبشان را بوسیدم. گاهی گفتم نه!مرسی! من ملک &amp;nbsp;و اموال نمی‌خوام. گاهی خندیدم که نمی‌یام خواستگاریت، نمی‌خوام. گاهی جدی سخنرانی غرایی کردم در باب عدم اعتقادم به تصاحب و این جمله تمامیت خواهانه، تن ندادم به تایید مال من بودن آن‌ها.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;آخر همین بهار، دوسال تمام می‌شود که مرد نرم و آرام مثل یک حلزون بی سروصدا خزیده است در زندگی من. با همین آرامش، بی ادعایی و نرمی یکی یکی سیم خاردارها و مرزهای من را تعدادشان سر به فلک می‌زند را عقب رانده است و از آدم سخت اعتمادی که من باشم، موجودی ساخته است با اعتماد صد و دودرصدی به خودش!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;مرد شیوه‌اش، مدلش، نگاهش جور دیگری است. باهوش است، هوش چیزی است که من نمی‌توانم از آن بگذرم و هیچی به اندازه‌ی هوش، مرا جذب نمی کند. خیلی زود فهمید تنها راه ماندگار کردن منی که مثل ماهی لیز می‌خورم و بی‌سروصدا و ناگهانی رابطه را تمام می‌کنم یا کم‌رنگ، آزادی و رهایی مطلق است. مرد نخواست مال او باشم، نخواست فقط با او باشم، نخواست تنم مال او باشد فقط، هیچ قول تا همیشه‌ای نخواست.گذاشت همه رابطه را من تنظیم کنم. فرمان را داد دست من که من معلوم کنم رابطه کجا رود و همه این مدت آرام آرام، نرم و بی‌هیاهو خزید و خزید و خودش را نزدیک و نزدیک‌تر کرد و مرز پشت مرز کنار راند.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;هیچ کدام از مردهای مهم زندگی‌ام قبل این مرد نفهمیدند راه ماندگار کردن منی که لیز می‌خورم و می‌روم،رهایی مطلق است و عدم تعیین هیچ مرز و باید و نبایدی. مرد آدم لحظه نیست حتا، نگاهش به رابطه ما دم را غنیمت شمر نبود و نیست. پلان‌های بلندمدت دارد، پلان‌های ماندگار، چیزی که مرا بالاقوه می‌تواند به وحشت اندازد. اما آن‌قدر خوب بلد است نرم و آرام و صبور از پلان‌هایش بگوید که جای وحشت، ته دلت بلرزد از خوشی و به &amp;nbsp;اتفاق‌های ماندگاری فکر کنی که اصلن در نگاه و باورت نیست. مرد صبوری بلد است، عجیب صبوری بلد است ...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;مرد اما دور است، گاهی فکر می‌کنم رمز ماندگاریش جز همه آن‌چه گفتم، دوری جغرافیایی هم هست.بعد فکر می‌کنم مزخرف است، مگر بار اول است که درگیر رابطه‌ای با مردی دور هستم؟ همیشه جایی عطش و لذت دیگر نبود، درک و همدلی هم، شور و اشتیاق هم ...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;مرد حالا «نزدیک‌ترین» آدم زندگی من است ...من حالا «نزدیک‌ترین» آدم زندگی مرد هستم ...آن‌قدر نزدیک که خاطره‌ی تلخ روزهای هفت سالگی مرد را فقط من می‌دانم ...آن‌قدر نزدیک هست که تلخی هراس و حسادت سال‌های دور زندگی من را فقط او می‌داند ...مرد روزی گفت حتا اگر روزی ازدواج کردم با مرد دیگری یا درگیر رابطه‌ای جدی با مرد دیگری، دلش می‌خواهد هر کاری از دست او برمی‌آمد و هرغمی در زندگی‌ام بود به او بگویم ...من روزی به مرد گفتم حتا اگر با زن دیگری ازدواج کرد یا درگیر رابطه ماندگار شد، روی دوستی همیشگی من می‌تواند حساب کند و دلم می‌خواهد رابطه‌ی عمیق ما حفظ شود ...مرد این‌ را با حسرت و تلخی نگفت، من این را از روی ادب یا حسرت نگفتم ...هر دو آن‌قدر هم را می‌شناسیم که بدانیم کلمه به کلمه‌اش را از ته دل گفته‌ایم ...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;قرارمان با مرد از روز اول این بود که هرکس خواست با دیگرانی هم‌آغوشی خواهد داشت و رابطه، هردو گفتیم در چنین صورتی، کلیات را می‌خواهیم بدانیم. مرد می‌گوید من عشق بزرگ زندگی‌اش هستم، لازم نیست این را بگوید...آن‌قدر واضح است که نه فقط من، هرکس که ما را می‌شناسد زود می‌فهمد مرد چقدر عاشق من است. مرد، آدم ماندگار زندگی من است، باورکردنش برای آن‌ها که مرا می‌شناسند سخت است که کسی ماندگار شود در زندگی من، مرد آدم ماندگار زندگی من است ...ماندگار ...آن‌قدر ماندگار که نزدیکی فیزیکی‌اش با زن دیگری دیگر دغدغه و خیال آزاردهنده‌ای نیست. گاه حتا می‌توانم هم‌آغوشی‌اش با زن دیگری را تصور کنم و ببینم ته دلم حسد نیست، نگرانی نیست، هراس نیست ...چیزی که بین من و مرد است، آن‌قدر منحصر بفرد و ناب و عمیق است که تصور هم‌آغوشی‌های موازی نمی تواند خدشه‌دارش کند هیچ.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;مرد این اواخر وسوسه شد ...نه وسوسه تن دیگری فقط ... رابطه‌ی من و مرد آن‌قدر عمیق هست که راحت از وسوسه‌های جنسی به دیگری بگوییم و بدانیم نه قضاوت می‌شویم، نه حسود، نه چیزی در رابطه‌مان به‌هم می‌ریزد. وسوسه‌اش این‌بار عمیق‌تر بود ...وسوسه‌ای نه فقط برای تن زنی دیگر، برای هم‌صحبتی و هم‌فکری و معاشرت مدام و یک کلام رابطه‌ای فراتر از تن...مرد همیشه از زن زیاد حرف می‌زند، من رادارهایم آن‌قدر قوی هست که از همان دوسال قبل زود بفهمم که زن برای مرد فقط یک دوست نیست، که حسش به او عمیق‌تر است و جذابیت زن هم برای او بیش‌تر از یک دوست ساده.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;مرد وقتی می‌گوید وقت داری حرف بزنیم من می‌فهمم موضوع جدی است ...من سراپا گوش می‌شوم...مرد بی‌وقفه با صداقت حرف می‌زند و می‌گوید ...از نگرانی‌هایش، از وسوسه‌اش، از هراسش، از نبرد عقل و حسش ...مرد گفت زن عاشق او شده است، زیاد ...و او وسوسه شده است، بیشتر از همیشه ...مرد از حسن‌های زن می‌گفت که قاعدتن برای هر مردی وسوسه‌کننده است ...و از دلش که تا خرخره گیر من است... گفت گاهی آدم یک گلی می‌خوره، تقصیر دفاع است.بعضی وقت‌ها اما تقصیر کسی نیست، شوت آن‌قدر محکم هست که می‌رود تو گل. تو (یعنی من) همان شوت محکمی، رفته‌ای تو گل که دل من باشد. همه دل را مال خودت کرده‌ای، کاریش نمیشه کرد. مرد گفت همه این‌ها را کلمه به کلمه به آن زن دیگر هم گفته است ...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;من این‌بار ترسیدم ...برای اولین بار در این دوسال ترسیدم ...هراس از دست دادن مرد ...بعد دیدم ته دلم حسد هست، تلخی هست، ترس از دست دادن هست، ترس کم شدن عشق مرد به خود، هرچی حس کوفت این‌جور لحظه‌هاست با هم هست ...ساکت شدم، خیلی ساکت ...گفتم هرچی تصمیم توست ...مرد گفت تصمیمی درکار نیست، من یک روزی تو را انتخاب کردم که آدم ماندگار زندگی من باشی، روزی که انتخابت کردم مطمئن بودم آن‌قدر حس من به تو متفاوت و عمیق هست که مقایسه اصلن بی‌معنا است دیگر و حرف انتخاب بین تو و دیگری، پای همه‌چیز این انتخابم ایستادم و می ایستم و می‌دانی و همیشه فقط تویی که مهمی و نبودنت مرگ...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;من آرام نشدم ولی ...شب توی رخت‌خواب، بالش را بغل کرده تکیه داده به کوسن‌ها فکر می‌کردم و فکر ...یهو مچ خودم را گرفتم که توی ذهن دارم با لجاجت می گویم« اون مال منه، اون همیشه مال منه.» آدم خیال می‌کند بعد از همه تجربه‌ها و کشاکش‌ها و خودشناسی‌ها، آنقدر می‌شناسد خود درگیر رابطه‌اش را که این‌جور دیگر خودش را حیرت‌زده نکند. آدم خب خیال بیخود می‌کند... یکی ته دل من حالا لجوج و بی‌منطق می‌گوید «این مرد مال من است» و عین خیالش هم نیست که این جمله، ادبیات من نبوده و نیست ... من دلم نمی‌خواهد این مرد، روزی نباشد و یا کم‌رنگ‌تر باشد ...اصلن شاید یک رمز ماندگاری این مرد، این عزیزترین عزیز من همین اطمینان همیشه‌ی ته دل بوده است که او مال من است، همیشه مال من است ...به درک که می‌دانم«همیشه‌ای» وجود ندارد در جهان ...و مرد می‌داند خودش هم که هست ... و می‌دانم که هست ...و می‌خواهد که باشد ... و می‌خواهم که باشد ...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-6873985267545379920?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/6873985267545379920/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/03/blog-post_28.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/6873985267545379920'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/6873985267545379920'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/03/blog-post_28.html' title='...'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-6301636867129877089</id><published>2011-03-07T08:32:00.000-08:00</published><updated>2011-03-07T08:48:15.064-08:00</updated><title type='text'>از پس تمام دوست داشتن‌ها</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;مرد گفت ما که عشق و مهر و نان را داریم قسمت می‌کنیم، برویم چهاردیواری را هم قسمت کنیم. مرد البته آنقدرها شاعرانه و ادبی که من نوشتم این را نگفت. گفت جای مهمی در قلبش دارم و در زندگی‌اش و از بودن با من لذت می‌برد. فکر می‌کند زمان قدم بعدی است، یعنی «موو این» کردن.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;مرد مودب است، دل‌پذیر است، خوش مشرب است، صبوری را خوب بلد است، با شعور است، کار و بار خوبی دارد، خوش قدوبالا و خوش‌تیپ است، مهربانی بی‌دریغ و انتظار را خوب بلد است، مدام مثل کنه آویزان و ولوی زندگی دیگری نمی‌شود.کتاب می‌خواند، فیلم خوب می‌بیند، آشپزی‌اش حرف ندارد، از این مردهای شلخته حال به‌هم زن نیست، خوش بستر است و&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&amp;nbsp;از همه چی مهم‌تر باهوش است.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;قرار شد دو سه روز بعد جوابش را دهم. دلیلی برای نه گفتن نبود، یک جای ذهن هم هی قلقلک می‌داد که بالاخره که باید یک جایی این «زندگی دونفره» را تجربه کنی. که هم تکلیف خودت با &amp;nbsp;سقف مشترک و دیدن هرروزه‌ی دیگری روشن کنی، هم ببینی چقدر اهل «تقسیم» هستی و تصمیم های دونفره و تعهد از نوع تا این اندازه نزدیک. قبلش هم زیاد پیش آمده بود که با مرد یک هفته در خانه‌ی من یا او سر کرده باشیم و مرد نه آن همه حجم حضورش آزاردهنده بود و نه روی اعصاب هم رفته بودیم. به مرد گفتم باشه! برویم دنبال خانه‌ی مشترک.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;یک هفته‌ی بعد&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;اولین ایمیل از بنگاه آمد. در فرم آنلاین جلوی گزینه‌ی «زوج» را تیک زده بودیم. مرد بنگاهی ایمیل را خطاب به من نوشته بود و آدرس ایمیل مرد را هم کپی. مرد بنگاه‌دار مرا با فامیلی او خطاب کرده بود. انگار یک سطل آب یخ روی سرم ریخته باشند. فوری جواب دادم که ما ازدواج نکرده‌ایم و فامیلی من این است و نه آن. جواب را نه فقط به بنگاه‌دار، که به مرد هم ریپلای کردم. انگار بخواهم به در بگویم که دیوار هم بشنود و حواسش باشد. &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;چهار روز بعدتر، داشتیم ناهار می‌خوردیم، من بودم و دوستی و دوست‌اش. دوستم پرسید خانه پیدا کرده‌ایم یا نه؟ گفتم هنوز داریم می‌گردیم و یکی بد نبود و آفتاب‌گیرش خوب بود و اتاق خواب آن‌طور که دوستش پرسید چند وقت است ازدواج کرده‌اید؟ جواب دادم ازدواج نکرده‌ایم، دوستیم و قرار است هم‌خانه هم شویم. گفت خب! همان ازدواجه دیگه به نوعی، مبارک است. چنگال را گذاشتم کنار بشقاب پر از پاستا و بی‌وقفه شروع کردم توضیح دادن نه ازدواج نیست و نخواهد بود و فرق دارد و کاغذپاره معیار چیزی نیست و این یک تجربه است و قرار است دوست باشیم بیشتر از هرچیز ... زیادی داشتم توضیح می‌دادم، خودم می‌فهمیدم. اما انگار اصلن خطابم به او نبود، به درگیری‌های ذهنی خودم بود، بلند بلند فکر کردن بود، به زور اطمینان دادن به خود بود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;مرد شور و شوق داشت، از خرت و پرت‌هایی که باید می‌خریدیم می‌گفت، از اینکه بالکن چقدر مهم است یا آشپزخانه‌ی آفتاب‌گیر. هرچه مرد بیشتر حرف می‌زد و شوق نشان می‌داد، من ساکت‌تر می‌شدم و تردید به خصوص شب‌ها، وقت خواب، امانم را می‌برید.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;مرد می‌دانست که من اعتقادی به ازدواج در آن معنای کلیشه‌ای و رایج‌اش ندارم. همان‌طور که می‌دانست به تعهد هم با آن معنای رایج و کلیشه‌ای باور ندارم. مرد می‌دانست من " یک‌جور ترسناکی " واقع‌بینم. گاهی که کلافه می‌شود می‌گوید "منفی باف." بعد خودش می‌گوید نه...واقع‌بینی، ترسناک واقع‌بینی، آنقدر که حس و حال عاشقانه را گاه می‌کشد. مرد درست می‌گوید.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;زن "یک جور ترسناکی" که من باشم، به هیچ " تا همیشه‌ای" باور ندارد. تنها عشق همیشگی که توی کت من می‌رود، عشق والدین به فرزند است و بس. غیر از آن، فکر می‌کنم همه رابطه‌ها و حس‌های عاشقانه تاریخ انقضاء دارند، درست مثل آبلیموی یک و یک و کنسرو سبزی سرخ‌کرده‌ی خانوم. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;زن "یک جور ترسناک " فکر می‌کند انسان قرن بیست و یکم، انسان منزوی است و برعکس خیلی‌ها این را نه خصیصه‌ای منفی که مثبت می‌بیند. این زن معتقد است خانم ویرجینیا وولف با انتخاب عنوان "اتاقی از آن خود" برای به زعم این زن بهترین کتابش، حجت را بر همگان تمام کرد. انسان منزوی قرن بیست و یکم به نظر زن یک جور ترسناکی واقع‌بین، باید اتاقی از آن خود داشته باشد. این اتاق برای یکی اگر یک میزتحریر باشد کفایت می‌کند، برای من باید چهاردیواری باشد که وقتی کلید را می‌چرخانم و قفل در را باز می کنم، سروصدا در انتظارم نباشد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;زن&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;"یک جور ترسناکی" واقع‌بین که منم، زمانی فکر می‌کرد مادرشدن اتفاقی است که روزی دلش می‌خواهد تجربه‌اش کند، حالا که می‌بیند روز به روز کمتر حوصله و اعصاب بچه‌ها از هر سنی را دارد و دلش دیگر با دیدن هیچ بچه ای ضعف نمی‌رود و تنش از مسئولیت وحشتناک بچه می‌لرزد و زندگی خودش آن‌قدر مهم هست که وقف دیگری نکند، فکر می‌کند یکی از پررنگ‌ترین دلایل ذهنی‌اش برای همزیستی یا ازدواج دارد دود می‌شود. آخر این زن یک ور سنتی دارد که مثلن تو کتش نمی‌رود بچه با فقط مادر یا فقط پدر به اندازه‌ی تجربه‌ی حضور هم پدر و هم مادر خوشحال و خوشبخت خواهد بود.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;همین زن هراسی از "ما" دارد راستش. می‌بیند و می‌داند سقف مشترک، کم کم این" ما" لامصب را گنده و گنده‌تر می‌کند و می ترسد روزی یهو مچ خودش را بگیرد که هی در جواب ایمیل دعوت بنوسید ما نمی تونیم بیاییم، یا بگوید ما برای تابستان برنامه‌ی فلان داریم و آخرهفته بساط گریل در پارک. این زن هیچ از تماشای زوج هایی که ادبیاتشان، موضع گیری‌هایشان و &amp;nbsp;خواسته‌ها و ناخواسته‌هایشان خیلی شبیه هم شده است، لذت نمی‌برد.اصلن راستش را بخواهید "جمع " گاهی تن این زن را می‌لرزاند.ادامه‌اش بعضی از کارهای جمعی، موضع‌گیری‌های جمعی، حمایت‌ها و تاییدها و تکذیب‌های جمعی ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;می‌شود این مانیفست نگرانی‌ها را تا ابد ادامه داد، مثلن از هراس اتکای بیش از اندازه به حضور دیگری گفت یا از دست رفتن لذت تجربه‌ی اولین‌ها. یا آن هراس پنهان آن ته دل که راحت بر زبان نمی‌آید و آدم گاه انکارش می‌کند، همان لذت دیده شدن، خواسته شدن، در جمع جلب توجه کردن و فلرت کردن‌ها که تا مهر زنی متاهل یا درگیر رابطه‌ای آنقدر جدی که سقفتان یکی باشد روی پیشانی‌ات بخورد، حجمش کم و کمتر می‌شود. بعضی‌ها &amp;nbsp; به دیده شدن و خواسته شدن و تکرار مدام لذت اولین‌ها عادت می‌کنند، من یکی از آن بعضی‌ها هستم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;مرد بنگاه‌دار، در ایمیل دوم و سوم هم باز مرا با نام فامیلی مرد خطاب کرد. انگار که آن همه توضیح را به دیوار گفته باشم. من آدم توضیح دادن‌های بسیار نیستم، حال و حوصله‌ی تبیین و شکافتن زندگی‌ام را ندارم. طاقت ندارم مدام چنگال را کنار بگذارم و هی توضیح دهم که نه ازدواج نیست و نخواهد بود و فرق دارد و کاغذپاره معیار چیزی نیست ...در توانم نیست که هی هربار توضیح دهم نام فامیلی مرد، فامیل من نیست. در کشش من نیست که در جواب دعوت بگویم من می‌آیم و بعد توضیح دهم او چرا نمی‌آید و اصلن مگر قرار است ما همیشه باهم باشیم؟ آدمی هم نیستم که برایم تصور دیگران "به کل" اهمیتی نداشته باشد و نظر دیگران را به یک ورم حواله دهم. آن همه هراس‌ها و باورهای بالا هم که هست. به مرد تلفن کردم، سه ساعت بعد در کاناپه‌ی خانه‌اش زیر پتو توضیح می‌دادم و توضیح که چرا می‌خواهم بله ای که در پیشنهاد هم‌خانه شدن گفته بودم را پس بگیرم، چرا این تجربه چیزی است که لااقل در این برهه زندگی‌ام از توانم خارج است، چرا می‌ترسم و نمی‌توانم دنیا و نظر عالم و آدم را به یک ورم حواله دهم و چرا این روزها هرچه او شادتر می‌شود و با شوق بیشتر، من ناشادتر می‌شوم و ساکت‌تر.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;گاهی آدم باید سه چهارساعت حتا شده با بغض، با درد، با تشویش و روراست همه هراس‌ها و توضیحات را بیرون ریزد، تا بعدتر از عمری ایمیل‌های چندخطی در جواب بنگاه‌دارها و چنگال‌هایی که کنار بشقاب می‌نشیند و غذایی که می‌ماسد و شب‌بیداری‌ها خلاص شود. و مرد...گفته بودم که باشعور است و مهربان و باهوش.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;پ.ن: چقدر وبلاگ نوشتن بعد چندهفته وبلاگ ننوشتن، کوه کندن است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-6301636867129877089?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/6301636867129877089/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/03/blog-post.html#comment-form' title='20 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/6301636867129877089'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/6301636867129877089'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title='از پس تمام دوست داشتن‌ها'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-3676472137721357506</id><published>2011-01-18T01:07:00.000-08:00</published><updated>2011-01-18T01:45:21.644-08:00</updated><title type='text'>فقط اجسام در آینه نیستند که از آنچه که می‌بینید به شما نزدیک‌ترند ...</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;دستش رفت بالا، خم شده بودم کفش‌هایم را از پا دربیارم، دستم روی پاشنه‌ی کفش بود. سرم بالا، همه‌ی صدونود سانت قدش سایه انداخته بود روی من، کمتر از دوقدم آن‌ورتر. خشکم زده بود، بهت‌زده نگاهم میخکوب دستی شده بود که رفته بود بالا که بنشیند روی گونه‌ی من. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;هیچ‌وقت دور و بر من مردی نبود که دست روی دیگری بلند کند. خانواده‌ی پدری و مادری‌ام، چه روشن‌فکرهایشان و چه سنتی‌ها و مذهبی‌هایشان، تابویی بدتر از دست روی زن بلند کردن برایشان تعریف نشده است. مثل خیلی آذری‌های دیگر که "دست روی زن بلند کردن " برایشان بدترین رفتار ممکن، زشت‌ترین تابو است.. بعضی‌هایشان زن و دختر را محدود می‌کنند، زور می‌گویند، قلدری می‌کنند ولی برای خیلی از آن‌ها هم دست روی زن بلند کردن همین‌قدر تابوی وحشتناک است که برای روشن‌فکرهایشان. دایی مادرم فکر می‌کند طلاق گرفتن ننگ و عار است، دخترش شکایت می‌برد که مرد زور می‌گوید، بدمستی می‌کند، بدرفتار است، می‌گفت بساز. روزی که دختر آمد و گفت دست رویم بلند کرده، منتظر نماند جمله‌اش تمام شود، گفت می‌رویم وسایلت را جمع می‌کنیم و درخواست طلاق می‌دهیم. می‌دهم دمار از روزگارش دربیاورند که بفهمد تاوان دست روی زن بلندکردن چیست.دمار از روزگار مرد درآوردند...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;همه تجربه‌ی کتک خوردن من در کودکی، کتک‌کاری‌های گاه‌بیگاه من و برادرم بود. دنبال هم می‌کردیم در خانه، یکی اون می‌زد و یکی من. خیلی وقت‌ها وسطش هرهر خنده‌مان هم بود. مادرم کلافه می‌شد و می‌گفت بروید تو اتاق، هروقت بزن بزن‌هایتان تمام شد بیایید بیرون. می‌رفتیم تو اتاق، شوخی جدی کتک‌کاری می‌کردیم و بعد دست در گردن هم می‌آمدیم بیرون و می‌پرسیدیم ناهار چی داریم یا بابا کی میاد که شام بخوریم. بعدتر چندباری از پلیس و نیروی ضدشورش کتک خوردم، در تجمع‌ها و درگیری‌ها. جنس آن تجربه فرق داشت ولی، کسی از آن‌ها انتظار ادب و شعور نداشت یا لااقل من نداشتم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;حالا مردی بالای سرم ایستاده بود و دستش را بالا برده بودکه بنشیند روی گونه‌ی من. مرد یک ماه قبلش در مهمانی خانه‌ی دوستی برای اولین‌بار رویت شده بود. تازه برگشته بود ایران، خوش‌پوش بود و خوش‌صحبت.نگاه‌های نافذی داشت که از پوست و گوشت رد می‌شد و می‌رسید به عمق. حرف زده بودیم از رشته‌ی تحصیلی‌اش که نزدیک بود به رشته‌ی من، از یکی دو آشنای مشترک و سرمایی بودن هردویمان. همین روتین لاس زدن‌ها دیگر. و بعد دعوتم کرده بود نمایشگاه نقاشی دوستش، و بعد شام، بعد اس‌ام‌اس تشکر و خواهش می‌کنم و فردا وقت داری برویم راه برویم؟ و بعد راه رفتن کافه‌ای رفتیم و همین‌جور تا آخر روتین روزهای اول آشنایی.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;هیچ نشانه‌ای از خشم‌های مهارشده یا عصبی بودن نشان نداده بود. هربار که می‌دیدمش آرام بود و خوش‌صحبت. آن شب برای اولین بار رفته بودیم مهمانی کوچکی، خانه‌ی یکی از دوستان من. از همان اول شب بغ کرد، سعی کردم بفهمم چرا. ماشین را که در پارکینگ خانه‌اش پارک کرد، اصل حرف را زد. از این‌که همه مردان آن جمع را بغل کرده و بوسیده بودم، هم وقت ورود هم وقت خروج! معنای " دود از کله آدم بلند شدن" را در تاریکی پارکینگ آن خانه‌ی ساکت و دور فهمیدم. بدیهیات... امان از وقتی بدیهایت دونفر دورند از هم، خیلی دور. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;فایده‌ای نداشت توضیح &amp;nbsp;چیزی که بدیهی بود برای من...با دیگران فارغ از جنسیت روبوسی کردن، یکدیگر را دوستانه در آغوش فشردن. یکی از آن لحظه‌های بهت بود که لال می‌شوم. رفتیم داخل آسانسور، نگاهم میخ مانده بود روی دکمه‌ی طبقه‌ی ششم، تا که کی سبز شود. کلید را داشت در قفل می‌چرخاند که گفتم تمامش کنیم، بعد شروع کردم تند و تند توضیح دادن که بدیهیات ما فرق دارد و وقتی بدیهیات فرق دارد وقت و انرژی گذاشتن، به نظر من بیخود است و همان بهتر که انقدر زود فهمیدیم این همه فرق را و دلبستگی عاطفی خاصی پیش نیامده و ...تند تند حرف می‌زدم. نوشته بودم که آدم"رو در رو " تمام کردن رابطه‌ها نیستم و هرچقدر در ذره ذره دورشدن و رابطه را به سردی کشاندن ماهرم، در یک‌باره تمام کردن‌های از نوع رو در رو، ضعیفم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;صاف رفتم کنار کاناپه، یک دستم روی دسته‌ی کاناپه بود و دست دیگر روی پاشنه‌ی کفش که داشت پایم را اذیت می‌کرد و هنوز داشتم از تفاوت زمین تا آسمان بدیهیات می‌گفتم که سایه‌ی صدونود سانت قدش افتاد روی تن من و دستش رفت بالا که بنشیند روی گونه‌ی من...دستش پایین نیامد، نمی‌دونم جنس و عمق نگاه بهت‌زده و حیران و شاید ترسان من چطور بود و چقدر که دو سه قدمی رفت عقب و دستش را پایین آورد.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;بقیه آن شب مثل یک نوار روی دور تند در ذهنم هست... دستم که مانتو و روسری و کیفم را از روی کاناپه چنگ زد، دست او روی دستگیره‌ی در که نمی‌خواست بگذارد بروم و می‌خواست توضیح دهد، دست من که با خشونت دستش را کشید از روی دستگیره‌ی در، پله‌ها، کفش‌هایی که وسط پله‌ها از پا درآوردم و گریه‌ام در اولین ماشین کرایه‌ای که رد می‌شد و نگاه‌های کنجکاو مرد راننده.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;دم دمای صبح هنوز توی تخت‌ام غلت می‌زدم، " کتک خوردن" برای من همیشه اتفاق دوری بود که مال من و دورواطرافیانم نبود. کتک خوردن و در معرض کتک خوردن قرارگرفتن مال صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها بود و زنان در صف پزشکی قانونی و مردان بی‌اعصابی که درخیابان دست‌به‌یقه می‌شدند.حالا یکی دوقدمی من ایستاده، سایه‌اش روی تن من افتاده و دستش رفته بود بالا... ساعت پنج صبح دل پیچه گرفتم، بدو دویدم دست‌شویی و بالا آوردم. تا دو سه روز بعد هنوز بهت‌زده بودم و حیران. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;به هیچ‌کس چیزی نگفتم، انگار هیج‌کدام آن جمله‌های معروف که قربانی خشونت مقصر نیست و باید از خشونت حرف زد و کسی که باید شرم کند، کسی است که خشونت می‌کند که به آن اعتقاد داشتم و سعی می‌کردم ترویج‌اش بدهم، حالا برای خودم کارساز نبود. جایی از ذهنم شرمنده بود، شرمنده‌ی یک‌ماه بیرون رفتن و معاشرت با کسی که اگر بدیهیات‌اش با تو فرق داشته باشد، دستش می‌رود بالا. شرمنده‌ی دست کسی را گرفتن و لب کسی را بوسیدن که وقت خشم می‌تواند دست روی دیگری بلند کند و بدیهیات‌اش یک کهکشان راه شیری از من دور است. شرمندگی غریب این تجربه، مدت‌ها بود و ماند. حالا هرچقدر ور منطقی ذهن داد می‌زد که بابا جان! کف دستت را که بو نکرده بودی و ده سال نبود که طرف را می‌شناختی و برو خدات را شکر کن که سر یک ماه فهمیدی چه‌جور آدمی است و پاگیر و گرفتار رابطه‌ای با او نشدی. مرد صدونود سانتی، نزدیک‌ترین تجربه‌ی من از خشونت فیزیکی شد که دور بود، مال صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها بود و زنان در صف پزشکی قانونی و مردان بی‌اعصابی که در خیابان دست‌به‌یقه می‌شدند ...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Verdana, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-3676472137721357506?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/3676472137721357506/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/01/blog-post_18.html#comment-form' title='20 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/3676472137721357506'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/3676472137721357506'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/01/blog-post_18.html' title='فقط اجسام در آینه نیستند که از آنچه که می‌بینید به شما نزدیک‌ترند ...'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-3809320201923596638</id><published>2011-01-09T08:30:00.000-08:00</published><updated>2011-01-16T13:46:40.833-08:00</updated><title type='text'>در آیینه‌ی خودی، در آینه‌ی دیگری</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" dir="rtl" style="font-family: verdana;"&gt;- &lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;داشتیم بازی می‌کردیم. اسم بازی یادم نیست. اصلن راستش نمی‌دانم این بازی اسمی هم دارد یا نه. یکی از جمع بیرون می‌رفت، بقیه یکی دیگر از داخل جمع را انتخاب می‌کردند، آنی که بیرون بود برمی‌گشت باید سوال‌هایی که همه تشبیه بود یا سمبلیک از بقیه می‌پرسید تا بفهمد کدام یکی از جمع را انتخاب کرده‌ایم. مثلن؟ مثلن می‌پرسید شما را یاد چه گلی و حیوانی می‌اندازد یا وقتی به او فکر می‌کنید یاد چه رنگی می‌افتید و غیره. جمع مرا انتخاب کرده بود، اونی که بیرون بود داخل شد و شروع کردن به پرسیدن. پرسید چه حیوانی است؟ اولین نفر از سمت راست که هشت سالی است مرا می‌شناسد گفت سنجاب. بقیه هم همه گفتند سنجاب. اولین سوال و اولین‌باری بود که همه درباره یک سوال جواب مشخصی می‌دادند. خودم هم برای هماهنگی با بقیه و این‌که لو نرود گزینه مورد نظر من هستم، گفتم سنجاب. ولی توی ذهنم حرف پدرم بود که هربار بخواهد مرا برای کسی توصیف کند می‌گوید:«گنجشکه این بچه‌ام و گنجشک روزی. مثل گنجشک با داشته‌های اندک قانع ترینه.» کسی که سوال می‌پرسید فوری انگشت را به سوی من نشانه رفت و گفت تو را انتخاب کرده جمع. مگه نه؟ برایش دست زدند، وقتی داشت می‌نشست روی مبل گفت تو سنجابی، خیلی سنجاب... از اون شب تو فکرم که چرا در ذهن یک جمع هشت و نه نفره متفق‌القول سنجابم!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" dir="rtl" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;بازی چند دور چرخید. دوباره جمع مرا انتخاب کرده بود و این‌بار دیگری که بیرون بود، آمد و شروع کرد به &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; پرسیدن. سوال دوم پرسید چه مشروبی است این کسی که انتخاب کرده‌اید؟ اولین نفر گفت شراب قرمز. دومی داشت می‌گفت شراب ق ...که انگشت اشاره کسی که سوال می‌پرسید رفت سمت من و برد! وقتی داشت می‌نشست گفت تابلو بود که توییِ، شراب قرمز یعنی تو! بازی باز هم چرخید و بازجایی جمع مرا انتخاب کرد و باز دیگری که بیرون بود، آمد تو و پرسید کدام رهبر جهان می‌بود اینی که انتخاب کرده‌اید و دوستی فوری گفت بی‌نظیر بوتو! و انگشت دیگری فوری رفت سمت من که انتخاب جمع تویی پس! و وقتی می نشست گفت: هیچ‌کس اندازه تو رنگ‌ورانگ نیست، بی‌نظیر بوتو هم رنگارنگ بود. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;حالا مانده‌ام خوب است یک چیزهایی آنقدر خصیصه تو باشد که فوری لو بروی یا نه! همین نثر من هم انگار کم تابلو نیست!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;- گاهی خسته، پله‌ها را بالا می‌روم.یک دستم چمدان فسقلی سفرهای یکی دوروزه است، دست دیگرم توی کیف دنبال کلید در که قبل از آنکه برسم، در باز می‌شود و سرش آرام بیرون می‌آید. با همان لبخند مهربان نرم، شمع روشن است، همه‌جا از تمیزی برق می‌زند، بوهای خوبی از آشپزخانه می‌آید. همه روزهای اینطور فکر می‌کنم می‌ارزد این دیوانگی ...گورپدر انرژی که دارد از من می‌رود و تکه‌پاره‌هایی که روز به روز بیشتر مغشوشم می‌کند. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;- می‌گوید اسم وبلاگت را عوض کن. می‌پرسم چرا؟ می‌گوید مدام یاد اعلامیه مرگ صاد می‌افتم که نوشته بودند « با کمال تاثر و تاسف مرگ نابهنگام جوان ...» ...کسی ته ذهنم می‌گوید زنده ماندی تو، چون آخرین نفر بودی ...لج کرده‌ام با مرگ صاد، خودم می‌دانم ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;- همیشه خیال می‌بافتم که بیست سال دیگر مثلن، می‌رویم از هفت‌تیر تا ته کریم‌خان و نوستول می‌زنیم و می‌گوییم جوان بودیم روزی،توی این کتاب‌فروشی، روی صندلی‌های این کافه و ته پله‌های این ساختمان. خب! دیگر این خیال را نمی‌بافم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;- « تمام خلاقیت‌ام را هم به‌کار بگیرم و هرچقدر هم که جان بکنم، تو باز روزی سر می‌خوری و یک پا را اول آرام عقب می‌گذاری و بعد تا بیام بفهمم کجای معادله اشتباه شد، رفته‌ای و دور شده‌ای...خیلی دور.واقعیت عریان است نماندن تو. جنگیدن پشت گرم می‌خواهد و دل قرص و محکم. جای خالی‌ات که پر نمی‌شود، ولی جنگیدن پشت گرم می‌خواد و دل قرص و محکم.» گاهی آدم مخاطب است ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;- گوسفندان را یک به یک به نام می‌شناسد/اما نام معشوق خود را نمی‌داند/مست رویاست/مثل رودی که از صدای خود مست است.* اینجوری است و آن‌وقت من از یک "اینجوری " پرسیدم هستی؟ و طبعن جواب گرفتم که «مگر بودم؟» ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;- می‌گوید آدمی هستی که در پرانتز زندگی می کنی و در سه نقطه‌ها به‌سر می‌بری. بعد دستش را می‌زند زیر چانه، آن‌قدر عمیق زل می‌زند که مور مورت شود و آرام، بی‌لرزش و مطمئن می‌گوید:«پرانتزی‌ها مدام می‌لغزند و ثبات به حال و روزشان نمی‌آید.» تنم هم که مور مور شد دستش رفت روی قوری چای و پرسید:« یک فنجان دیگر بریزم پرانتزی؟» &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;صندوق نامه‌ها را که باز کردم کارتش رسیده بود. نوشته بود:«سرت را درد نیاورم. زمانه ساده‌تر بود چون تعداد پرانتزی‌ها آنقدر زیاد نبود و سه نقطه دور بود. مصیبت وقتی هست که دلت بلغزد برای یکی از این لم‌داده‌ها و دست زیر چانه‌زده‌های پرانتزی و سه نقطه‌ای و تازه بخوای ثبتشان هم کنی. برویم کنار رودخانه قدم بزنیم؟» &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;قرار است برویم کنار رودخانه قدم بزنیم...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;*یوره کاشتلان این را سروده بود. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: verdana;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-3809320201923596638?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/3809320201923596638/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/01/blog-post.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/3809320201923596638'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/3809320201923596638'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='در آیینه‌ی خودی، در آینه‌ی دیگری'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-2657813584670751619</id><published>2010-12-31T06:57:00.000-08:00</published><updated>2011-01-16T13:51:00.003-08:00</updated><title type='text'>هی، توی نازنین که مانده‌ای ...</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;یکم&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اول رفته‌ای سراغ مریم، آدرسم را نداشته، رفته‌ای سراغ آن یکی مریم. آن یکی مریم چه ژانگولری زد تا آدرس مرا برای تو گیر بیاورد. ایمیل زد بهم، نوشت که دارد می‌آید این‌طرف‌ها و برای فرم‌های ویزا، باید آدرس یکی که ساکن این کشور باشد را به سفارت بدهد و می‌شود آدرسم را برای او بنویسم؟ آدرس را برای آن یکی مریم ایمیل کردم و یک لح‍ظه هم شک نکردم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ساعت یازده شب چندروز بعدتر که خسته رسیدم خانه و دیدم کارتی را از زیر در انداخته‌اند داخل خانه که بیا فلان آدرس و کادویت را تحویل بگیر، باز هم شصتم خبردار نشد. فردایش که کادو در دستم بود و کارت کوچکی آن وسط که نوشته بود«تولدت مبارک!» و اسم تو زیرش بود،  وسط ذوق‌مرگی که اخه آدرس خونه منو از کجا پیدا کردی تو یادم افتاد باز که یک کارهایی در این دنیا هست که برای من اصلن «مید این آ» است. نه که دیگران بلند نباشند آدم را غافلگیر کنند یا گیرت بیندازند، جوری که نفست بند بیایید از شوق و ذوق، ولی همه‌ی «مید این آ» های زندگی من، حس و حالشان انگار جور دیگری است. که بعد هم خنده‌ی شیطونت باشد که اول از مریم پرسیدم، بعد خب رفتم سراغ اون یکی مریم، بعد اونو فرستادم که حقه بزنه اینجوری آدرستو گیر بیاره. بعد...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دوم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;میام تو چت بهت میگم اشکالی نداری من برم درباره‌ات تو وبلاگم بنویسی؟ میگی نه عزیزم، چه اشکالی داره؟ بعد خودم مچ خودم را می گیرم که نه که انگار تا حالا ازش ننوشتی؟! نه که تا حالا نلغزیده و سر نخورده جایی وسط نوشته‌های اینجا؟ بعد مچ تو را تو ذهنم می‌گیرم که نه که انگار خودش نفهمیده است که سر خورده لای نوشته‌های من و درباره‌اش نوشته‌ام؟ اهل لایک زدن که نیستی چندان، بعد یهو استراتژیک میای یکی از میان این همه نوشته را لایک می‌زنی و می‌روی. من؟ حتا می‌تونم اون لبخند شیطونت را که گوشه‌ی سمت چپ لب‌هایت می‌رود بالا و چشم‌هایت برق می‌زند را تصور کنم... وقتی  که داشتی لایک می‌زدی. که یعنی هه هه! فهمیدم این درباره‌ی منه! فکر می‌کنم دارم خودم رو لوس می کنم که این‌بار آمده‌ام تو چت ازت اجازه می گیرم؟ اصلن مگر اجازه لازم است؟ دارم خودم را لوس می کنم؟ اوهوم خب...دارم خودم را لوس می‌کنم...خب آدم دلش برای لوس شدن از نوع «مید این آ» هم تنگ می‌شود دیگر...مگه نه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سوم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;«اینجوری که نمی‌مونه خب.»می‌دانی این هم حالا برای من یک جمله‌ی «مید این آ» است؟تو همیشه از من خوشبین‌تر بوده‌ای و مثبت‌اندیش‌تر و اصلن کلن آدم مثبت‌تری هستی.من؟ یهو یادم می‌افتد که لعنتی! دارد چهارسال می‌شود ندیدمت...تو؟ یهو یادت می‌افتد که چهارسالی است که ندیدی مرا. من نق نق می‌کنم،فحش می‌دهم به مسبب هرچی بدبختی و دوری است و مانع. تو آرامم می‌کنی، هی میگی درست میشه بالاخره یک روزی و «اینجور که نمی‌مونه خب.» باورم می‌شود؟ راستش که نه! برای من آن تک جمله‌ی آخر بعضی از چت‌ها و حرف‌زدن‌هایمان که می‌گویی باورپذیرتر است. همان وقت‌هایی که از پشت کلمات هم خوب معلوم است دلت تنگ شده است، همان روزهایی که میگی «بعضی آدم‌ها میاند تو زندگیت و بعد همچین جایی از خودشون باقی می گذارند،آنقدر ردپای محکمی از خودشون باقی می‌ذارند که ...» من هی پشت‌بند تو می نویسم اوهوم اوهوم و تو هم برای من همین‌طور، هی آیکون بوسه‌های چتی برایت ردیف می‌کنم و جمله‌ات ته ذهنم آن دورها هی رژه می‌رود که «بعضی آدم‌ها آنقدر ردپای محکمی از خودشون باقی می‌گذارند که ...» &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;چهارم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;آن عکس تهران که برایم فرستادی، همان که از بالایی و بامی گرفته‌ای و شب است و رعدوبرق است، هنوز دلم نیامده بزنمش بالای میزکارم یا دیوار روبروی تختم. تهران باشد، شب باشد، رعدوبرق هم، و بالایی وبامی ....این‌ها همه یعنی اتوبان‌نوردی‌های شبانه‌مان، یعنی من که تکیه می‌دادم به در و به نیم‌رخ‌ات نگاه می‌کردم که بی‌نقص است و دست‌های زیبایت که فرمان را می‌چرخاند یا دنده را عوض می‌کرد...ابی هم می‌خواند یا که دیگری...و همیشه دم در خانه‌مان که می‌ایستادی تا سوار ماشینت شوم، دستت می‌رفت روی ضبط و آهنگ را عوض می‌کردی...که می‌دانستی نامجو دوست ندارم... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تصویر اتوبان‌ها می‌آیند و می‌روند... اتوبان همت، اتوبان مدرس، اتوبان یادگار امام و صدر ...یادت هست؟ ...هربار ازت می‌پرسم یادت هست، می‌گویی همه‌چیز و با تاکید همه‌چیز را یادت هست...که می‌دانم همه‌چیز و با تاکید همه‌چیز را خوب خوب یادت هست ...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;پنجم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;می‌پرسم «هنوز میری آیس‌پک بخوری؟» میگی«تو که رفتی، همش یک‌بار.» بعد یادمون میاد که تو آیس‌پک فلان دوست داشتی و من آیس‌پک بسان ...بعد من یاد یک آخرشب خوشحال می‌افتم در خیابان شریعتی، نزدیک‌های تجریش که ایستادیم و رفتیم همه آیس‌پک خوردیم و عین این عروس و دامادهای خرخوشحال، من نی آیس‌پک تو را در دهنم کردم و تو مال آیس‌پک مرا و قورت قورت از آیس‌پک هم خوردیم و بقیه هرهر خندیدند. سوار ماشین«ن» بودیم، تو جلو و من پشت سر تو ...کنارم هم «م» نشسته بود. آرام خم شدم سمت صندلی تو تا چیزی را بگویم و دستت، از کنار، جوری که چشم کسی نبیند، دستم را گرفت و قاپید و من تا برسیم خانه همان جور ماندم و هی وراجی کردم و دست همیشه سردم، توی دست‌های گرم تو گرم می‌شد ...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ششم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;هیچ‌وقت اصل اصل دلیلم برای رفتن را به تو نگفتم...هیچ‌وقت نپرسیدی...می‌دانم که فهمیدی و می‌دانستی ...چندنفر می‌دانستند که دارم می‌روم دیگر؟ تو و «م»  فقط، و خانواده.  چند روز قبل رفتنم بود که خانه «م» دعوت شدیم؟ یک هفته؟ ده روز؟ همین حدودا دیگر ...از سرکار اومدی، دیرتر از بقیه اومدی، خسته هم بودی. جایی نزدیک میز بغلم کردی، خزیدم توی بغلت، گفتی چند روزه ندیدمت دختر؟ هفت روز؟ هشت روز؟ چرا این همه روز ندیدیم همو یهو؟انگار اون لحظه تازه فهمیده باشم که دارم چیکار می‌کنم ...که ممکن است حالا ماه‌ها و سال‌ها نبینمت...بقیه اون شب ساکت‌تر از همیشه بودم ...ساعت چند خداحافظی کردیم  وبیرون اومدیم؟ یک و نیم دو صبح بود لابد... «م» را سفت‌تر از همیشه بغل کردم و بوسیدم که اگر دیگر ندیدمش خداحافظی الانمان باشد تا چندماه دیگر، یک گوشه‌ی دیگر دنیا... تو راه ساکت بودیم و دستم توی دستت بود، محکم‌تر از همیشه و جایی نزدیک‌های خانه‌ي ما زدی زیر گریه و فقط یک جمله گفتی...یادت هست؟...گفتی «خیلی عزیزی...خیلی...بدون که عزیزترینی.» ....من آن شب بعد از اینکه ساعت سه صبح از ماشینت بیرون خزیدم چندساعت گریه کردم؟ ...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;هفتم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دو روز قبل رفتن ...ناهار... آن رستوران کوچک، جایی در کوچه‌پس‌کوچه‌های گیشا...سکوت...زیاد...بعدش رفتیم پارک نزدیک و هی از من عکس انداختی و من هی زور زورکی سعی کردم لبخند بزنم ...در خانه، روی میز، آخرین کادویت روی میز بود. همان  مموری استیک نمی‌دونم چقدر حجم خیلی زیاد سفید و سبز که وقتی گفته بودم باید برم یک استیک بخرم و زندگی آنلاینم را بریزم توش و کول کنم و ببرم برایم خریدی و پنج‌شنبه شب که یک ایل مهمان خانه ما بود آوردی دم در و دادی ...و مامان از آشپزخانه داد می‌زد «آ است؟ خب بگو بیایید تو.» و تو کارداشتی و باید می‌رفتی و من جلو چشم صد نفر فک و فامیل نشد آن جور که دلم می‌خواست بپرم بغلت و دستامو دور گردنت حلقه کنم ...همین الان می‌دانی آن مموری استیک کجاست؟ سه وجب آن‌ورتر از لپ تاپ ...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;هشتم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;یک جعبه دارم، پر از خرده‌ریزهای ماندگار آدم‌هایی که رد پایشان محوشدنی نیست و ماندگارند...مثلن؟مثل ورقی که روی کادوی پارسال که برایم فرستادی چسبانده بودند که روش به پینگیلیش نوشته «تولدت مبارک!» ...مثل کارت کوچک وسط کادوی امسال ...یک بلیت سینما هم هست...عمرن بتونی حدس بزنی کدوم فیلم ...از همه آن فیلم‌بینی‌های سانس یک بعدازظهری که سگ با صاحابش هم سینما نمیره و ما می‌رفتیم ...الان اون فیلم مزخرفه افتادم که در فرهنگسرای نیاوران دیدیم ...تنها نبودیم ...بروبکس هم چندنفری بودند...اسمش چه بود؟..چقدر از شدت درپیتی فیلم خندیدیم خب ...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;نهم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;یک قالیچه روی کف سنگ...یک بالش ...تاریکی ...از خیابان صدای ماشین‌ها می‌آمد ...تنت روی تن من ...صورتت را چسبانده بودی به صورتم ...آرام درگوشم نجوا کردی «دوستت دارم» ... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دهم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سوغاتی ها را کیسه کیسه می‌کنم...به مامان میگم« این مال آ.» دست می‌کشم روی نرمی پلیور و می‌گویم « وقتی اومد سوغاتیشو بگیره ماچش کن مامان.» مامان میگه «یک‌کاره پسر مردمو ماچ کنم که چی مادرجان؟» &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;یازدهم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بوسه‌ها ...به همه می‌سپرم ماچت کنند زیاد ...می‌پرم صورت «م »را فرق بوسه می‌کنم می‌گویم «اینا سهم تو نیستا. اینا مال آ. تو نایبشی الان.» ...اولی‌اش را خوب یادم هست ...کنار میزتحریر تو ...داشتیم یک کوفتی آماده می‌کردیم ...بلوزم سبز بود ...مامانت خانه بود و داشت جاروبرقی می‌کشید ...اولی‌اش وسط صدای جاروبرقی بود و پرینتر که داشت کوفتی را پرینت می گرفت... &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;«اینجور که نمی‌مونه خب.» ...اصلن بذار یک لحظه هم من بشم مثبت‌اندیش خوش‌بین مهربونی از جنس تو ...اصلن بیا فکر کنیم اینجور که نمی‌مونه خب و باز دوباره همو می‌بینیم و می‌پریم تو بغل هم و باز شبا می‌ریم اتوبان‌گردی و هی سانس اول بعدازظهر می‌ریم سینما و هی می‌بری منو رستوران«نوید» و باز بوسه‌ها هست ...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دوازدهم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;میگی «من توی این شهر از تو کلی خاطره دارم.» فرقش این است که من توی این شهر از تو خاطره ندارم، تصویر ندارم...تو توی پیچ و خم‌های آن شهر که عاشقی کرده‌ایم، چقدر خاطره داری ... کدامش سخت‌تر است؟ بی‌خاطره‌گی؟ لبریز خاطره‌ها؟ ...من گاهی وسط سرسبزی‌های این شهر فکر می‌کنم اگر اینجا بودی، چه‌طور عاشقی می‌کردیم و خوشی رج می‌زدیم؟..تو میگی وسط آن شهر، شهرمان، زیاد یادم می‌افتی هی ...میگی «من تو این شهر از تو کلی خاطره دارم.» کدامش سخت‌تر است؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;می‌بوسمت عزیز نازنینم ...یکی خاطره‌انگیزش روی صندلی میزتحریرت که دستت می‌لغزید زیر بلوز سبزم ...یکی شیرین‌تر در تاریکی اتوبان‌های تهران...یکی حریص خواستنت در گوشه‌ی تختت...یکی پنهانی وسط سینما رفتن های دسته‌جمعی با بروبکس..یکی خوشمزه‌ترش وقتی که دست‌های سردم رو دو طرف صورتت می‌گذاشتم...یکی تلخ‌تر دو روز قبل رفتن که خزیدم از ماشینت بیرون و صورتم خیس بود ...و خیال بوسه‌های دیگر هم باشد ...بوسیدنت در سرمای اینجا یا لای درختان سبز این‌ورا یا کنار رودخانه‌ی نزدیک ...شاید که تو راست میگی و «اینجور که نمی‌مونه خب.» &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;کادویت الان یک متر آن‌ورتر دارد دلبری می‌کند عزیزنازنینم ... که غافل‌گیر کردن را بلدی...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-2657813584670751619?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/2657813584670751619/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2010/12/blog-post_31.html#comment-form' title='18 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/2657813584670751619'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/2657813584670751619'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2010/12/blog-post_31.html' title='هی، توی نازنین که مانده‌ای ...'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-803861580251122170</id><published>2010-12-20T11:31:00.001-08:00</published><updated>2010-12-20T11:31:53.086-08:00</updated><title type='text'>میان مچ‌دست و آرنج</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:trackmoves/&gt;   &lt;w:trackformatting/&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:donotpromoteqf/&gt;   &lt;w:lidthemeother&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;   &lt;w:lidthemeasian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;   &lt;w:lidthemecomplexscript&gt;AR-SA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:splitpgbreakandparamark/&gt;    &lt;w:dontvertaligncellwithsp/&gt;    &lt;w:dontbreakconstrainedforcedtables/&gt;    &lt;w:dontvertalignintxbx/&gt;    &lt;w:word11kerningpairs/&gt;    &lt;w:cachedcolbalance/&gt;    &lt;w:usefelayout/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:donotoptimizeforbrowser/&gt;   &lt;m:mathpr&gt;    &lt;m:mathfont val="Cambria Math"&gt;    &lt;m:brkbin val="before"&gt;    &lt;m:brkbinsub val="&amp;#45;-"&gt;    &lt;m:smallfrac val="off"&gt;    &lt;m:dispdef/&gt;    &lt;m:lmargin val="0"&gt;    &lt;m:rmargin val="0"&gt;    &lt;m:defjc val="centerGroup"&gt;    &lt;m:wrapindent val="1440"&gt;    &lt;m:intlim val="subSup"&gt;    &lt;m:narylim val="undOvr"&gt;   &lt;/m:mathPr&gt;&lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" defunhidewhenused="true" defsemihidden="true" defqformat="false" defpriority="99" latentstylecount="267"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Normal"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="heading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="35" qformat="true" name="caption"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="10" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" name="Default Paragraph Font"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="11" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtitle"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="22" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Strong"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="20" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="59" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Table Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Placeholder Text"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="No Spacing"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Revision"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="34" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="List Paragraph"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="29" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="30" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="19" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="21" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="31" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="32" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="33" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Book Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="37" name="Bibliography"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" qformat="true" name="TOC Heading"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable  {mso-style-name:"Table Normal";  mso-tstyle-rowband-size:0;  mso-tstyle-colband-size:0;  mso-style-noshow:yes;  mso-style-priority:99;  mso-style-qformat:yes;  mso-style-parent:"";  mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;  mso-para-margin-top:0cm;  mso-para-margin-right:0cm;  mso-para-margin-bottom:10.0pt;  mso-para-margin-left:0cm;  mso-pagination:widow-orphan;  font-size:11.0pt;  font-family:"Calibri","sans-serif";  mso-ascii-font-family:Calibri;  mso-ascii-theme-font:minor-latin;  mso-hansi-font-family:Calibri;  mso-hansi-theme-font:minor-latin;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;روی تخت غلت زد، مچ دست راستم را گرفت و بوسید. گفت« وای!جاش مونده؟ این لکه مال همان روزی است که آشپزی می‌کردی و یک خرده روغن داغ از ماهیتابه پرید رو دستت؟» سرم را تکان دادم که یعنی آره. مچ دست راست را بالا برد، بوسید، زبانش لغزید روی لکه کم‌رنگ یادگار آن عصرپاییزی خوب و دور، گفت:«چقدر جای زخم‌هایت دیر خوب می‌شوند.» نگفتم خیلی دیر، خیلی دیرتر از ...خندیدم. صبح بعد از روز آمدنش بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;پس فردای همان روزی که آشپزی می‌کردم و روغن داغ پرید و نشست روی مچ دست راست، چمدان‌ام را بسته بودم و جایی آن ته ته‌های چمدان،یک بسته آبی روشن بود، سوغاتی، برای کسی که آن روزها بود و بودنش خوب بود و حضورش مهم. گفت می‌رسانتم فرودگاه، دو سه ساعت آخر زیاد حرفی ردوبدل نکرده بودیم. تک جمله‌هایی گفته بود، جواب‌های یک‌کلمه‌ای تحویل‌اش داده‌بودم. «بلوز قرمزت را برداشتی؟ کنار شوفاژ بود.»«آره.» ...«شارژر گوشی‌ات جا نماند.»«نه!»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;چمدان را که از روی زمین برداشت تا بگذارد توی صندوق عقب ماشین‌اش، جایی بین زمین و هوا، دستش معلق ماند. گفت:«بیا و برنگرد!بمون همین‌جا!» هم من می‌دانستم که امکان‍ش چقدر محال است و هم خودش. اصلن لازم نبود بگویم«نمی‌شود نازنینم!» و بعدش دلیل‌های چرا نمی‌شود را ردیف کنم. گاهی عاشقانه‌های آرام می‌شود چیزی از جنس همین محالات. نجوای اتفاق محال، خیال صحنه‌ها و بودن‌های محال، کلمه از میان حرف‌های عاشقانه بیرون کشیدن و شال خیال بافتن با آن...همه محال. بیا و برنگردش، عاشقانه‌ی محال آن بعدازظهر مه‌گرفته‌ی شهر دور بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;چمدان هنوز جایی میان زمین و هوا معلق در دستش بود، زل زده بود به من که سردم بودم و شال و ژاکت را سفت به خودم پیچیده بودم و نگاهم مانده بود روی دست راست‌اش، از مچ تا آرنج.موهای دستش کم‌پشت‌تر از &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;موهای پا بود، نرم، سیاه و نازک. چمدانم سنگین بود، رگ دستش درست بین مچ و آرنج بیرون زده بود، برجسته و نبض‌دار. نمی‌دانست و نمی‌داند اولین‌بار هم نگاه من از دور خیره همین رگ برجسته و نبض‌دار دست راست خیره مانده‌بود که داشت کارتن‌ها را بلند می‌کرد و می‌داد دست «س». اسباب‌کشی بود، اسباب‌کشی خانه‌ی «س». اینجوری معرفی‌اش کرده بودند:« هم‌کلاسی دوره‌ی لیسانس،رفیق گرمابه و گلستان ما از سنه‌ی ناصرالدین‌شاه.» &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;لابد هرکسی نشانه‌ای دارد برای خودش که بفهمد کجا کار از «تیک زدن» و «لاس زدن» گذشته است. لابد هرکس لحظه‌ای دارد که می‌فهمد دلش سر خورده است و این آدم دیگر می‌شود یکی از آن معدود ماندگارها. که جای پایش خواهد ماند، رنگ خواهد زد دنیا و دلت را، لابد هرکس چیزکی دارد که بفهمد آی آی آی! دیگر نمی‌شود شانه بالا انداخت و خندید فقط. برای من نشانه، همیشه چیزی از اجزای صورت و تن آن دیگری است که نگاهم را قفل می‌کند و تصویرش آنقدر زنده، آن‌چنان جاندار، آن‌طور گریزناپذیر باقی می‌ماند که ده سال هم بگذرد، خیال آن تکه زنده‌تر از هر تصویر دیگری می‌آید و گیرم می‌اندازد. همان‌جا، که دستش جایی بین زمین و هوا کارتن‌ها را بلند می‌کرد و به «س» می‌داد، تصویر آن رگ برجسته و نبض‌دار دست راست سر خورد جایی ته ذهن و دل...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;نمی‌شد که بشود، همه‌چیز پیچیده‌تر و سخت‌تر از این حرف‌ها بود. قرارمون شد «هروقت بودیم، هستیم. هروقت نبودیم، نیستیم.» پس گاهی سه بار تلفن حرف زدن در یک روز بود، گاهی یک ماه بی‌خبری مطلق. گاهی دو روز میان تن هم غلطیدن بود، گاهی سه ماه بی‌هیچ دیداری. هربار نگاه من قفل می‌شد روی آن رگ بین آرنج و مچ، هربار دلم هری می‌ریخت پایین. آن رگ برای من معیار بود، دلیل بود، نشانه بود و مهر تایید که هنوز وسوسه‌اش هست، انگار کن شدیدتر حتا. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;بالاخره چمدان را گذاشت توی صندوق عقب، حرفی نزده بودم، حرف دیگری نزده بود. بیست و پنج دقیقه راه داشتیم تا فرودگاه، بیست و پنج دقیقه سکوت هم...بعدش باز یک دوره‌ی طولانی نبودن‌مان بود. گاهی ایمیلی می‌زد، گاهی اس ام اسی. گاهی ایمیلی می‌زدم، گاهی اس ام اسی.من کوله‌بار جمع کردم، کشور عوض کردم، زندگی سرتاپایش شد تغییر. روزی وسط آن هیاهوی روزهای بد، ایمیل زد که دارد ازدواج می‌کند.نوشته بود «یک‌کمی شبیه توست.خنده‌هایش بیشتر از یک‌کم حتا.» پرسیده بود دلم می‌خواهد عکسش را ببینم یا نه؟ رابطه‌ی ما بیشتر از هرچیز دوستانه بود و بی‌توقع، بی‌انتظار و بی‌مرز. بارها تو بغل هم وسط تعریف کردن زخم خوردن‌های دل، محکم یک‌دیگر را بوسیده بودیم یا از هم‌آغوشی پرشهوت همین پریروز با دیگری تعریف کرده بودیم. وسط این «هروقت بودیم، هستیم و هروقت نبودیم، نیستیم» اصلن حسد و پنهان‌کاری و انتظار جایی نداشت. لابد که خودش هم حسی شبیه به من داشت که این‌بار پرسیده بود. قبلن‌ها عکس که می‌فرستاد، قبلش نمی‌پرسید. عکس دخترک را هرکه که بود، اتچ می‌کرد و می‌فرستاد. قبلن‌ها اصلن بغ نمی‌کردم و حس حسادت نداشتم که عکس یک زن دیگر، باز می‌کردم و می‌دیدم و بعد بی هیچ بغض و غرض و ناراحتی برایش می‌نوشتم. لابد خودش هم حسی شبیه من داشت که این‌بار پرسید... دلم نمی‌خواست عکس زنش را که کمی شبیه من بود و خنده‌هایش بیشتر از یک کم حتا ببینم. حسود شده بودم؟ شده بودم...&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;تبریک نوشتم و فقط به این کفایت که « اگر کمی شبیه من است و خنده‌هایش بیشتر حتا، یعنی که یو هو ا سرتین تیست!»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;عید آن سال برایم کارت تبریک فرستاد، از طرف خودش و زنش. کارت را نگذاشتم روی یکی از قفسه‌های کتاب‌خانه یا روی میزی. انداختمش کناری، ماه‌ها بی‌خبری بود تا روزی که ایمیل‌اش وسط ده تایی ایمیل مزخرف تبلیغاتی آمد. نوشته بود جمع کرده و زده بیرون از خانه‌ی مشترک و نشد و نمی‌تواند و ثابت شد بهش که آدم تاهل و تعهد و سقف مشترک و همه این مخلفات نیست.نوشته بود نگو که می‌دونستی، می‌دونم که می‌دونستی!ننوشتم می‌دونستم، گاهی عاشقانه‌ی آرام می‌شود سکوت، می‌شود نگفتن آنچه که هردو می‌دانید. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;آمد، عادی هم را بغل کردیم و بوسیدیم. عادی پرسیدیم «چه خبر؟»...مثل همان روزهایی که گاه سه ماه نبودیم و یک هفته هرروزش بودیم. انگار که هیچی تغییر نکرده است، آن بوی مسحورکننده تنش همان بود،&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بوسه‌ها همان‌جور بود، غلت زدن‌ها به همان ترتیب حتا. همه چیز همان بود و نبود...من دیگر آن‌جور نبودم که قبل‌تر ...شب تا صبح غلت می‌زدم که چرا چی عوض شده است مگر؟ هم‌صحبتی‌اش همان‌طور عالی بود که قبل، همان‌قدر خوش مشرب و خوش‌صحبت که قبل، همان‌قدر خوش‌بستر که قبل...صبح روی تخت غلت زد،، مچ دست راستم را گرفت و بوسید. گفت« وای!جاش مونده؟ این لکه مال همان روزی است که آشپزی می‌کردی و یک خرده روغن داغ از ماهیتابه پرید رو دستت؟» زبانش که لغزید روی آن لکه‌ی کم‌رنگ یادگار آن عصر پاییزی و دور، جواب چرای همه شب را فهمیدم.مچ خودم را گرفتم. از دیروز بعدازظهر که در را باز کرده بودم و بلندم کرده بود، یک‌بار هم نگاهم روی آن رگ برجسته و نبض‌دار دست راست، میان مچ تا آرنج، خیره نمانده بود... لابد که هرکس نشانه‌ای دارد برای مچ دل خودش را گرفتن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-803861580251122170?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/803861580251122170/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2010/12/blog-post_20.html#comment-form' title='16 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/803861580251122170'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/803861580251122170'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2010/12/blog-post_20.html' title='میان مچ‌دست و آرنج'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-2750994039188192838</id><published>2010-12-07T13:02:00.000-08:00</published><updated>2010-12-07T13:24:16.742-08:00</updated><title type='text'>سفیدی‌ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:trackmoves/&gt;   &lt;w:trackformatting/&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:donotpromoteqf/&gt;   &lt;w:lidthemeother&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;   &lt;w:lidthemeasian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;   &lt;w:lidthemecomplexscript&gt;AR-SA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:splitpgbreakandparamark/&gt;    &lt;w:dontvertaligncellwithsp/&gt;    &lt;w:dontbreakconstrainedforcedtables/&gt;    &lt;w:dontvertalignintxbx/&gt;    &lt;w:word11kerningpairs/&gt;    &lt;w:cachedcolbalance/&gt;    &lt;w:usefelayout/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:donotoptimizeforbrowser/&gt;   &lt;m:mathpr&gt;    &lt;m:mathfont val="Cambria Math"&gt;    &lt;m:brkbin val="before"&gt;    &lt;m:brkbinsub val="&amp;#45;-"&gt;    &lt;m:smallfrac val="off"&gt;    &lt;m:dispdef/&gt;    &lt;m:lmargin val="0"&gt;    &lt;m:rmargin val="0"&gt;    &lt;m:defjc val="centerGroup"&gt;    &lt;m:wrapindent val="1440"&gt;    &lt;m:intlim val="subSup"&gt;    &lt;m:narylim val="undOvr"&gt;   &lt;/m:mathPr&gt;&lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" defunhidewhenused="true" defsemihidden="true" defqformat="false" defpriority="99" latentstylecount="267"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Normal"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="heading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="35" qformat="true" name="caption"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="10" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" name="Default Paragraph Font"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="11" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtitle"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="22" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Strong"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="20" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="59" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Table Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Placeholder Text"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="No Spacing"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Revision"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="34" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="List Paragraph"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="29" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="30" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="19" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="21" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="31" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="32" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="33" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Book Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="37" name="Bibliography"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" qformat="true" name="TOC Heading"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable  {mso-style-name:"Table Normal";  mso-tstyle-rowband-size:0;  mso-tstyle-colband-size:0;  mso-style-noshow:yes;  mso-style-priority:99;  mso-style-qformat:yes;  mso-style-parent:"";  mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;  mso-para-margin-top:0cm;  mso-para-margin-right:0cm;  mso-para-margin-bottom:10.0pt;  mso-para-margin-left:0cm;  mso-pagination:widow-orphan;  font-size:11.0pt;  font-family:"Calibri","sans-serif";  mso-ascii-font-family:Calibri;  mso-ascii-theme-font:minor-latin;  mso-hansi-font-family:Calibri;  mso-hansi-theme-font:minor-latin;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:trackmoves/&gt;   &lt;w:trackformatting/&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:donotpromoteqf/&gt;   &lt;w:lidthemeother&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;   &lt;w:lidthemeasian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;   &lt;w:lidthemecomplexscript&gt;AR-SA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:splitpgbreakandparamark/&gt;    &lt;w:dontvertaligncellwithsp/&gt;    &lt;w:dontbreakconstrainedforcedtables/&gt;    &lt;w:dontvertalignintxbx/&gt;    &lt;w:word11kerningpairs/&gt;    &lt;w:cachedcolbalance/&gt;    &lt;w:usefelayout/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:donotoptimizeforbrowser/&gt;   &lt;m:mathpr&gt;    &lt;m:mathfont val="Cambria Math"&gt;    &lt;m:brkbin val="before"&gt;    &lt;m:brkbinsub val="&amp;#45;-"&gt;    &lt;m:smallfrac val="off"&gt;    &lt;m:dispdef/&gt;    &lt;m:lmargin val="0"&gt;    &lt;m:rmargin val="0"&gt;    &lt;m:defjc val="centerGroup"&gt;    &lt;m:wrapindent val="1440"&gt;    &lt;m:intlim val="subSup"&gt;    &lt;m:narylim val="undOvr"&gt;   &lt;/m:mathPr&gt;&lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" defunhidewhenused="true" defsemihidden="true" defqformat="false" defpriority="99" latentstylecount="267"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Normal"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="heading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="35" qformat="true" name="caption"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="10" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" name="Default Paragraph Font"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="11" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtitle"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="22" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Strong"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="20" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="59" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Table Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Placeholder Text"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="No Spacing"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Revision"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="34" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="List Paragraph"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="29" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="30" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="19" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="21" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="31" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="32" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="33" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Book Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="37" name="Bibliography"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" qformat="true" name="TOC Heading"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable  {mso-style-name:"Table Normal";  mso-tstyle-rowband-size:0;  mso-tstyle-colband-size:0;  mso-style-noshow:yes;  mso-style-priority:99;  mso-style-qformat:yes;  mso-style-parent:"";  mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;  mso-para-margin-top:0cm;  mso-para-margin-right:0cm;  mso-para-margin-bottom:10.0pt;  mso-para-margin-left:0cm;  mso-pagination:widow-orphan;  font-size:11.0pt;  font-family:"Calibri","sans-serif";  mso-ascii-font-family:Calibri;  mso-ascii-theme-font:minor-latin;  mso-hansi-font-family:Calibri;  mso-hansi-theme-font:minor-latin;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;اولی آخرای بهار پیدایش شد؛ بهار پنج شش سال پیش. گوشی موبایل را قطع کردم، آن وقت‌ها یک گوشی سامسونگ سفید خیلی چیتان فیتان داشتم که دردار بود. در گوشی را آنقدر محکم بستم که بعد از آن دیگر وقتی درش را باز می‌کردم، آن نور آبی شفاف بیرون نمی‌زد. نشسته بودم روی یکی از نیمکت‌های پارک خانه‌ی هنرمندان. ده دقیقه بعدش قرار بود "م" را ببینم، نمی‌خواستم بفهمد توی دلم چه آشوبی برپا است.بلند شدم، رفتم پشت ساختمان، هی دل دل می‌کردم که زنگ بزنم به "م"، بهانه بتراشم که گیر افتاده‌ام فلان جا و نمی‌رسم بیام. یهو دیدمش که از دور دست تکان می‌دهد، جای بهانه‌تراشی نبود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;رفتیم کافه‌ی خانه‌ی هنرمندان، او شیرقهوه سفارش داد، فکر کردم آرام‌بخش می‌خواهم. یکی از چای‌های هچل هفت را سفارش دادم، می‌گفتند آرام‌بخش است. انگار که یک لیوان چای بدررنگ و بدبو، هرچقدر که آرام‌بخش باشد، می‌تواند مرهم باشد برای آن‌همه استرس، دل‌آشوبه و غمی که داشت خفه‌ام می‌کرد. "م" سرراه خورده بود زمین، پاچه شلوارش گلی شده بود، با خنده داشت تعریف می‌کرد که چطور شده که افتاده تو جوب و من الکی لبخند می‌زدم و سر تکان می‌دادم. صدایش دور بود، صورتش محو... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;بیرون که آمدیم، گفتم باید بروم جایی. گفت می‌رسانمت. گفتم نه نه!می‌خواهم کمی هم راه بروم، نگاه عمیقی کرد و گفت باشه. راه افتادم پیاده به سمت میدان «هفت تیر.»بغض داشت خفه‌ام می‌کرد، الکی رفتم توی یکی از مغازه‌های سرراه که صنایع‌دستی شیشه‌ای می‌فروخت. یک لاله‌ی پایه بلند با رگه‌های آبی تیره خریدم، از کارهای مریم زند. هفت تیر سوار تاکسی‌ شدم، شیشه را تا آخر پایین کشیدم، جایی وسط اتوبان بغضم ترکید. آسانسور خراب بود، آن همه پله را با این زانوی داغون بالا رفتم، دم در خانه که رسیدم، درد زانو دیگر تا خود استخوان رسیده بود. همان جلوی در نگاهم به آینه‌ی قدی افتاد، وحشت کردم. اولی صاف نشسته بود آن وسط، انقدر واضح که انگار بخواهد بودنش را توی مخت عربده بزند. وحشت‌زده خیره مانده بودم به آن همه بودن عربده‌کشان ناخوشایندش. زود بود، خیلی زود... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;قایمش می‌کردم آن لابلا، یک‌بار آمدم از شرش خلاص شوم، فکر کردم باید بماند محض یادآوری دل‌آشوبه‌ی آن روز و هفته‌های گند بعدتر. دومی و سومی باهم آمدند، چندسال بعدتر، همان روزهای ترس و دلهره و گریز. این‌بار آنقدر روزگارم پر از استرس و تهدید بود که اصلن مجالی نبود به این دو فکر&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;کرد و برایشان ماتم گرفت. اصلن که راستش نمی‌دانم کدام روز از میان آن چندروز جهنمی سروکله‌شان سبز شد. این‌بار وحشت‌زده نگاهم خیره در آینه نماند، فقط حالا به جای یکی، باید سه تا را گم می‌کردم جایی آن لابلاها.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;چهارمی اما، همان روزی که آمد برای اولین بار معنی جمله‌ی "زانوها از ترس خم شد" را فهمیدم. روزی که پدر افتاده بود روی زمین، از دهانش کف بالا می‌آمد و مادر جیغ می‌زد و من زانوهایم از ترس و نگرانی خم شده بود.این بار فردایش که کمی آرامش برگشت و رفع خطر شد، تو آینه‌ی دستشویی بیمارستان عربده چهارمی را شنیدم. رفتم به "ب" زنگ زدم و بغضم ترکید و غر زدم. رفتیم بام تهران و گفتم خسته‌ام. گفت می‌رویم ولشت، گفتم خسته‌تر از این حرف‌ها که با یک ولشت در رود. گفت حالا می‌رویم ولشت، برای بعدش وقتی برگشتیم راه‌حل پیدا می‌کنیم. من تو آینه بغل ماشین‌اش مکث کردم، حوصله نداشتم قایمشان کنم جایی آن لابلا. برای اولین‌بار فکر کردم قایم کردن ندارد اصلن. شما اسمش را بگذارید لحظه قبول واقعیت اصلن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;پنجمی همان عصری آمد که نشستم وسط حیاط آن شهر دور، بهت‌زده و مچاله و زدم زیر گریه. همان روزی که خرده‌های تازه سربرآورده‌ی ناخوشایندم را یکی یکی برایم شمرد.ششمی و هفتمی و هشتمی و نهمی مثل بمب پشت سر هم پیدایشان شد، جایی وسط بهت‌زده و گریان هی صفحه‌ی «فارس نیوز» را رفرش کردن، یا از درد به خود پیچیدن بعد از دیدن ویدیوی صورت‌های خونین، باتوم‌ها، گریزها، شلیک‌ها و خیال‌هایی که دود می‌شدند و دور، جایی وسط مدام صفحه «فیس‌بوک» و «گودر» رفرش کردن، به امید آنکه دوستانت یک کلمه نوشه باشند که برگشته‌اند و سالمند و هی شمردن که مبادا یکی کم شده باشد از میان‌شان.دهمی اما، غصه‌اش بماند برای خودم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;یازدهمی حالا درست چند روزی قبل بیست و هشت سالگی سروکله‌اش پیدا شده است. فقط این یازدهمی است که نه وسط دل‌آشوبه و استرس و گریز سبز شده است، نه ماتم و قلب‌شکسته و پودر شده و نه میان هیاهوی گلوله و اشک و کودتا. انگار نشانه‌ی شروع سن و سال دیگری است، نه فقط از یک‌سال به سال بعد، چیزی از جنس یک نسل به نسل بعدی. شروع روزگاری که کم کم نوزده بیست‌ساله‌ها «شما» صدایت می‌کنند(مثل همین سه روز پیش) و یک «خانم» اول اسمت می‌چسبانند و تو فکر می‌کنی چه همه این‌ها غریب است و عجیب و چه با هفت من سیریش هم نمی‌چسبد به تو انگار. بعد یهو وسط پیاده‌روی هرروزه تا محل کارت، مکث می‌کنی و فکر می‌کنی چقدر زود گذشت‌... یازده تارموی سفید میان سیاهی‌ها.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;span dir="RTL" style=";font-family:&amp;quot;;font-size:10pt;"  lang="FA" &gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-2750994039188192838?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/2750994039188192838/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2010/12/blog-post.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/2750994039188192838'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/2750994039188192838'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='سفیدی‌ها'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-236447894962754031</id><published>2010-11-29T12:21:00.000-08:00</published><updated>2010-11-29T12:22:55.197-08:00</updated><title type='text'>جمله‌ی خبری، فقط جمله‌ی خبری نیست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:trackmoves/&gt;   &lt;w:trackformatting/&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:donotpromoteqf/&gt;   &lt;w:lidthemeother&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;   &lt;w:lidthemeasian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;   &lt;w:lidthemecomplexscript&gt;AR-SA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:splitpgbreakandparamark/&gt;    &lt;w:dontvertaligncellwithsp/&gt;    &lt;w:dontbreakconstrainedforcedtables/&gt;    &lt;w:dontvertalignintxbx/&gt;    &lt;w:word11kerningpairs/&gt;    &lt;w:cachedcolbalance/&gt;    &lt;w:usefelayout/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:donotoptimizeforbrowser/&gt;   &lt;m:mathpr&gt;    &lt;m:mathfont val="Cambria Math"&gt;    &lt;m:brkbin val="before"&gt;    &lt;m:brkbinsub val="&amp;#45;-"&gt;    &lt;m:smallfrac val="off"&gt;    &lt;m:dispdef/&gt;    &lt;m:lmargin val="0"&gt;    &lt;m:rmargin val="0"&gt;    &lt;m:defjc val="centerGroup"&gt;    &lt;m:wrapindent val="1440"&gt;    &lt;m:intlim val="subSup"&gt;    &lt;m:narylim val="undOvr"&gt;   &lt;/m:mathPr&gt;&lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" defunhidewhenused="true" defsemihidden="true" defqformat="false" defpriority="99" latentstylecount="267"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Normal"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="heading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="35" qformat="true" name="caption"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="10" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" name="Default Paragraph Font"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="11" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtitle"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="22" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Strong"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="20" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="59" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Table Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Placeholder Text"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="No Spacing"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Revision"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="34" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="List Paragraph"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="29" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="30" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="19" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="21" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="31" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="32" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="33" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Book Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="37" name="Bibliography"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" qformat="true" name="TOC Heading"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable  {mso-style-name:"Table Normal";  mso-tstyle-rowband-size:0;  mso-tstyle-colband-size:0;  mso-style-noshow:yes;  mso-style-priority:99;  mso-style-qformat:yes;  mso-style-parent:"";  mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;  mso-para-margin-top:0cm;  mso-para-margin-right:0cm;  mso-para-margin-bottom:10.0pt;  mso-para-margin-left:0cm;  mso-pagination:widow-orphan;  font-size:11.0pt;  font-family:"Calibri","sans-serif";  mso-ascii-font-family:Calibri;  mso-ascii-theme-font:minor-latin;  mso-hansi-font-family:Calibri;  mso-hansi-theme-font:minor-latin;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;خب راستش الان دو عاشق دارم. این می‌توانست فقط یک جمله خبری ساده باشد، مثل همین چندسال پیشا که داشتیم چیزبرگر گاز می‌زدیم و من یهو بی‌مقدمه برگشتم طرف رفیقم و تیکه خیارشور را از رو یقه‌اش برداشتم و گفتم «راستی! ح رسمن ابراز عاشقیت کرد. یعنی الان نه فقط ب که ح هم بعله!» اونم خیلی عادی یک گار گنده از ساندویچش زد و وسط جویدن با دهن پر گفت « بیچاره آ! طفلی آ! دلم براش شهیده.» من هم خندیم گفتم تو وکیل وصی آ هستی یا من؟ گفت من عنصر نفوذی‌ام طبعن و خندیدیم و نوشابه سرکشیدیم و تمام شد. اما چرا این بار جمله‌ی اول فقط یک جمله خبری ساده نیست که بشود با خیال راحت چیزبرگر گاز زد و شوخی کرد؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;چندسال پیشا و چندسال پیش‌ترهایش که این هم‌زمانی معشوق بیش از یک نفر بودن اتفاق افتاد، تکلیف من با زندگی و دلم و روزگارم روشن بود. صاف می‌دانستم خودم عاشق نیستم و دنبال هیچ چیز جدی و ماندگاری نیستم و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اینا همش تجربه بود و هیجان و حساب و کتابش معلوم. خودخواه‌تر هم بودم و صرفن خودم مهم بودم و حال و روزم در رابطه، نه که الان خودخواه نباشم، دوزش کمتر شده و فکر زندگی و دل و روزگار دیگری برایم خیلی مهم‌تر شده است. حالا اما یک تیکه گنده دلم یک جای دوری است؛ خیلی عمیق، خیلی ناب و خیلی ریشه‌دار. یک تکه دیگه‌ای از دلم همین دورا و براست، خیلی نرم، آرام، پر از آرامش و مهربانی و انس و نزدیکی که دارد ریشه‌دار می‌شود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;توان و انرژی نداشتم که هی دلشوره بگیرم مبادا این بفهمد اون یکی بفهمد، نشستم اول به تیکه گنده دل گفتم و توضیح دادم و مثل همیشه فهمید و درک کرد و گریه‌ام گرفت و گریه‌اش گرفت و گفت «هرجور که من بخواهم» خواهد بود و خواهد ماند. و دو روز خودمو محکم بغل کردم و فحش دادم به جبر جغرافیایی و زندگی که انقدر یهو پیچیده شد. بعدش بلند شدم رفتم به اون تیکه دیگه دل شرح ماجرا و گفتن از تکه گنده‌ای که دور است و عمیق است و ریشه‌دار. ته دلم هم امیدوار بودم که نخواد و بگه این چه وضع رابطه است اصلن و بذاره ول کنه بره. آرام گوش داد، نفس عمیق کشید، آرام حرف زد و فهمید و درک کرد و پذیرفت و گفت می‌خواد،«هرجوری که من بخواهم.» &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;من ماندم و دو تا آدم ناب، کم‌نظیر، جالب، جذاب و باشعور. حالا روزگارم شده یک کم به این توجه کردن، یک کم به اون توجه کردن. هر "کوالیتی تایمی" را که با یکیشان گذراندن، عذاب وجدان گرفتن که به اون یکی کم‌توجهی شد و بدو&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;رفتن سراغ اون یکی برای یک "کوالیتی تایم." یک ترازو تو ذهنم هر روز دارم با خودم اینور اونور می‌کشم که به قول مسلمانان "عدالت" برقرار کنم! یهو که ترازو از دستم درمیره، بعدش پنیک می‌گیرم که برای یکی کم بودم، با کیفیت نبودم، خوب نبودم. بعد می‌رم لوسش کردن، قربون قدوبالاش رفتن... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;یکی را می‌خوام برای واقعن "یک عمر." هرجود دلتان می‌خواهد این جمله را تفسیر کنید. آن یکی را می‌خواهم برای این همه امنیت و آرامش و عشق که یهو با خودش پاشید به زندگیم. هردو شریف و نازنین هستند، در حد افراط. هر دو آدمند، در حد نهایت.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;هر دو برایم عزیزترین هستند، زیاد. هی "قرار" را برایشان تکرار می‌کنم که آنها هم اگر بخواهند باید بروند سراغ آدم‌های دیگر و این حقشان است و قرارمان، هر دو زل می‌زنند و می‌گویند نه و نمی‌خواهند و اینجوری خوشحال‌تر و بهتر هستند و من کافی‌ام. من؟ هی عذاب وجدان می‌گیرم و یهو می‌بینم کم مانده بروم خودم برایشان جا.ک.شی کنم! هردو منبع آرامش‌اند، مراقب‌اند، حواسشان هست به سیم خاردارهای من نزدیک نشوند، همراه‌اند ...یک کلام !هردو یک جور اعصاب خردکنی ایده‌آل‌اند!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;بعد، بعضی روزها، یهو هراس برم می‌دارد. تلفن را برمی‌دارم، زنگ می‌زنم به رفیقم. می‌گویم این‌جور و اون‌جور، یک کم هرهر خنده می‌کند که وضعم خوبه و چیکار می‌کنم این همه زیاد عاشقم می‌شوند؟ من ولی اصلن شوخیم نمی‌یاد، می‌گویم مستاصلم. می‌فهمد... می‌گویم راستش گاهی هراس برم می‌دارد که هردو ول کنند بروند، بعد زمزمه می‌کنم یا یکی‌شان حتا. می‌گوید اگر من تو رو خوب می‌شناسم، مگر نه؟ خوب می‌شناسد مرا. می‌گوید تو یهو باز قصد فرار نکنی و هردو را با هم تو یک روز ول نکنی، کسی تو را ول نمی‌کند ...فعلن که سه‌تایی در سکوت و سازش و بی حرف اضافه داریم با هم و این وضع می‌سازیم. تا که چی پیش آید ...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-236447894962754031?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/236447894962754031/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2010/11/blog-post_29.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/236447894962754031'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/236447894962754031'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2010/11/blog-post_29.html' title='جمله‌ی خبری، فقط جمله‌ی خبری نیست'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-5259044913055837274</id><published>2010-11-07T09:41:00.000-08:00</published><updated>2010-11-07T09:52:09.507-08:00</updated><title type='text'>ترازوی نامیزان</title><content type='html'>&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:trackmoves/&gt;   &lt;w:trackformatting/&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:donotpromoteqf/&gt;   &lt;w:lidthemeother&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;   &lt;w:lidthemeasian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;   &lt;w:lidthemecomplexscript&gt;AR-SA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:splitpgbreakandparamark/&gt;    &lt;w:dontvertaligncellwithsp/&gt;    &lt;w:dontbreakconstrainedforcedtables/&gt;    &lt;w:dontvertalignintxbx/&gt;    &lt;w:word11kerningpairs/&gt;    &lt;w:cachedcolbalance/&gt;    &lt;w:usefelayout/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:donotoptimizeforbrowser/&gt;   &lt;m:mathpr&gt;    &lt;m:mathfont val="Cambria Math"&gt;    &lt;m:brkbin val="before"&gt;    &lt;m:brkbinsub val="&amp;#45;-"&gt;    &lt;m:smallfrac val="off"&gt;    &lt;m:dispdef/&gt;    &lt;m:lmargin val="0"&gt;    &lt;m:rmargin val="0"&gt;    &lt;m:defjc val="centerGroup"&gt;    &lt;m:wrapindent val="1440"&gt;    &lt;m:intlim val="subSup"&gt;    &lt;m:narylim val="undOvr"&gt;   &lt;/m:mathPr&gt;&lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" defunhidewhenused="true" defsemihidden="true" defqformat="false" defpriority="99" latentstylecount="267"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Normal"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="heading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="35" qformat="true" name="caption"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="10" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" name="Default Paragraph Font"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="11" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtitle"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="22" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Strong"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="20" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="59" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Table Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Placeholder Text"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="No Spacing"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Revision"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="34" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="List Paragraph"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="29" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="30" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="19" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="21" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="31" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="32" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="33" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Book Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="37" name="Bibliography"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" qformat="true" name="TOC Heading"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable  {mso-style-name:"Table Normal";  mso-tstyle-rowband-size:0;  mso-tstyle-colband-size:0;  mso-style-noshow:yes;  mso-style-priority:99;  mso-style-qformat:yes;  mso-style-parent:"";  mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;  mso-para-margin-top:0cm;  mso-para-margin-right:0cm;  mso-para-margin-bottom:10.0pt;  mso-para-margin-left:0cm;  mso-pagination:widow-orphan;  font-size:11.0pt;  font-family:"Calibri","sans-serif";  mso-ascii-font-family:Calibri;  mso-ascii-theme-font:minor-latin;  mso-hansi-font-family:Calibri;  mso-hansi-theme-font:minor-latin;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;خواهر وسطی پدرم است؛ قدش کوتاه است و پوستش گندمگون، بینی‌اش کمی گوشتی و ابروهایش نازک است. خوش سروزبان است و خوش معاشرت، طنزش بی‌نظیر است و متلک‌پرانی را خوب بلد است. مهربان است و آنهایی را که دوست دارد، از ته دل و جان دوست دارد. نوزده سالش که بود ازدواج کرد، هشت سال بعد که دخترشان شش ساله بود و پسرشان سه ساله، مرد تو جاده‌ی تهران کرج تصادف کرد. سه هفته بیمارستان بستری بود و حالش داشت روز به روز بهتر می‌شد، دکترها گفته بودند تا یک هفته ده روز دیگر مرخص خواهد شد. ناغافل خون‌ریزی داخلی آمد سراغش و چهل و هشت ساعت بعد ملافه را کشیدند روی صورتش، مرد سی و سه سالش بیشتر نبود. به همین سادگی عمه وسطی در بیست و هفت سالگی بیوه شد و ماند با این ماتم. آن زمان‌ها دوساله بودم، هیچ تصویری ندارم از مرد سی و سه ساله‌ای که می‌گویند مرا خیلی دوست داشت و از ته دل می‌خندیده‌ام وقتی مرا روی شانه‌هایش می‌گذاشت تا سقف را لمس کنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;چهلم مرد که تمام شد، خانواده‌اش وبه‌خصوص مادر و پدر و برادر بزرگش شروع کردند به زمزمه که بچه‌ها را باید آنها بزرگ کنند. عمه وسطی طبعن گفت محال است، گفتند تو که کار نمی‌کنی و کار نکرده‌ای به عمرت، خرجشان را چه می‌کنی؟ پدر از جبهه پیغام داد خرجشان را او خواهد داد، پدربزرگ هم گفت بقیه‌اش را هم آنها از شهرستان خواهند فرستاد. راضی نبودند، دهانشان بسته شد اما. بهانه‌ای نبود فعلن. عمه با دوبچه آمد خانه‌ای نزدیک ما، ما که می‌گویم یعنی من و مامان، بابا که جبهه بود و نبود.خانه ما هم که دو خیابان فاصله داشت با خانه‌ی پدری و مادری مامان. یکی دوتصویر دور یادم است از آن چندماه، مثل عصری که عمه دست من و دختر و پسرش را گرفت و رفتیم خیابان دوری برای خرید. یادم مانده که شنل چهارخانه‌ی قرمز و آبی تنم بود و یادم مانده پسرش که یک سال از من بزرگ‌تر بود هی شنل مرا می‌کشید و عمه هی به او تشر می‌زد.یا شبی که قیمه پخته بود و دلم می‌خواست ناخنک بزنم به خلال‌های باریک سیب‌زمینی‌ که توی تابه جلز و ولز می‌کرد و عمه می‌گفت نکن ‌بزبزقندی! دستت اوخ میشه‌ها!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;خانواده مرد بیکار ننشستند، هی پیغام و پسغام فرستادند که باید بچه‌ها را آنها بزرگ کنند، کسرشان و آبرویشان است که نوه‌هایشان در تهران و دور از بند وبساط اعیانی آنها بزرگ شوند. رفتند سراغ پدربزرگ و مادربزرگ، گفتند به دخترتان بگویید بیاید زن پسر کوچیکه ما شود، بماند در همین خانواده خود ما و بچه‌ها زیر دست غریبه نیفتند.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;مادربزرگ گفت مگه عهد شاه وزوزک است که ما به زن گنده بگیم چیکار کنه؟ عمه پیغام داد اگر نگرانی‌تون ازدواج منه، من حاضرم امضا کنم که هیچ‌وقت ازدواج نخواهم کرد. گفتند زن جوانی و دیر یا زود ازدواج می‌کنی، اصلن چه معنی دارد بچه‌های بچه ما در دردندشت تهران باشند؟ باید برگردی همین شهر خودمان. آنقدر گفتند و اذیت کردند که عمه دست بچه‌ها را گرفت و برد شهر خودشان،بلکم که دهن این‌ها بسته شود.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;در دهن‌شان بسته نشد، شروع کردند که خوبیت نداره زن جوان تنها باشه و نوه‌های ما امنیت ندارند. عمه کوتاه نیامد، شروع کردند پشت سرش حرف زدن، خون به جیگرش کردن. عمه گفت باکی نیست، من بچه‌هایم را دست شما نمی‌دهم. تهدید کردند، زور گفتند، مادربزرگ فریاد سرداد که می‌خواهید دو تا کفتر از مادر جدا کنید؟ بی‌پدر که شدند، بی‌مادرشان هم کنید؟ کثافت‌کاری فرسایشی بدی راه انداختند. دخترعمه کلاس اولی بود دیگر، باید می‌رفت مدرسه، عمه نمی‌خواست او را بفرستند دبستان‌های آن شهر که تو هرکدام یکی از فک و فامیل مرد معلم بودند. دختر را با اشک و آه فرستاد تهران،پیش من و مامان. مامان اسم دخترک را در نزدیک‌ترین دبستان نوشت، چند تصویر دور مانده در ذهنم از روزهایی که دخترک خانه‌ی ما بود. مثل روزی که دور چراغ علاء الدین می‌گشتم، مادر داشت به دخترک دیکته می‌گفت و به من می‌گفت بشین بچه جان! چراغ می‌افته روت و می‌سوزی‌ها! یا شب‌های بلند زمستان که یک پلیور برای دخترک و یک پلیور دیگر برای من می‌بافت و جفتمان را صدا می‌کرد و پلیور را روی عرض شانه‌هایمان امتحان می‌کرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;خانواده مرد رفتند سراغ دادگاه، بابا ریش‌سفید فرستاد که چه‌کار دارید می‌کنید؟ بچه از مادر جدا می‌کنید؟! ما که خرجشان را می‌دهیم، مادرشان هم که دارند با جان و دل مادری می‌کند. چه دردتان است آخر؟ گفتند ما مگه گداییم شما خرجشان را بدهید؟ بابا گفت خب شما خرجشان را بدهید! گفتند نخیر! بدیم دست این زنک که حرف ما را گوش نمی‌دهد؟ ما اصلن مادرشان را&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;لایق نمی‌بینیم این بچه‌ها را نگه دارند. لج‌باز بودند و دگم و زورگو. افتاده بودند رو دور رو کم‌کنی زنی که از اول دلشان نمی‌خواست پسرشان با او ازدواج کند و این وسط انگار چیزی که هیچ مهم نبود، زندگی دو بچه‌ی کوچک بود. مامان جان می‌کند دخترک کلاس اولی نفهمد چه خبر است، دخترک اما باهوش بود و حواس‌جمع. یک روز معلمش مادر را خواست که دخترک می‌رود زیرمیز گریه می‌کند. چی شده است؟ یادم مانده که شبی دخترک گریه می‌کرد و دلتنگی مادرش را می‌کرد&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و مادر پا به پای دخترک گریه می‌کرد و موهایش را نوازش می‌کرد. دخترک موهای بلند زیبایی داشت، هر روز صبح مادر موهایش را می‌بافت و بالا سرش گوجه می‌کرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;بالاخره از دادگاه حکم حضانت دوبچه را گرفتند، هم پول داشتند و هم زور و هم قانون کثافتی که شانه به شانه آنها بایستد. آخرای سال تحصیلی بود، به بابا خبردادند که آمده‌اند پسر را برده‌اند و عمه غش کرده است و افتاده گوشه بیمارستان، حالا هم دارند میاند تهران دخترک را ببرند.بابا دیر رسید، وقتی رسید که دخترک را با حکم دادگاه از سرکلاس درس برداشته بودند و مادر نشسته بود وسط آشپزخانه و گریه می‌کرد. پدر عمری‌ست می‌سوزد که دوبار در عمر دیر است که اولی‌اش همان روز بود و دومی‌اش روزی که پدرش مرد و تا لحظه‌ی آخر چشم به در می‌پرسیده که بابا رسیده است یا نه و پدر دیوانه‌وار در جاده می‌رانده تا برسد&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و قبل مرگ پدر را بار دیگر ببیند و وقتی رسید که پیرمرد دیگر تمام کرده بود.سال‌هاست از درد این دو تاخیر می‌سوزد و می‌زند زیرگریه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;نگذاشتند عمه دیگر بچه‌ها را ببیند، عمه می‌نشست کنج خانه‌ی پدری و گیس‌هایش را می‌کند و اسم بچه‌ها را تکرار می‌کرد، صدباره، هزار باره... مادربزرگ پابه‌پایش اشک می‌ریخت و نفرین می‌کرد.مدرسه دختر را پیدا کرد، می‌رفت می‌ایستاد دم در مدرسه‌ی دخترک و از دور نگاهش می‌کرد. گفتم که، پول داشتند و زور و قانون کثافتی که همیشه انگار دوشادوش ظالم می‌ایستد. بچه‌ها بزرگ شدند، عمه موهایش سفید شد، بالاخره با دکتر زن‌مرده‌ای در شهری نزدیک ازدواج کرد و بعد سال‌ها کمی هم آرامش آمد و مهربانی. دخترک دیپلم که گرفت فوری ازدواج کرد، که فرار کند از زندان و بیاید دیدن مادر. عمه کوچیکه می‌گوید اولین‌بار که بعد این همه سال آمد، چهارساعت و نیم عمه و دخترک تو آغوش هم بودند و یک لحظه از بغل هم دور نمی‌شدند.پسرک خلاف‌کار شد، زورگو و باج‌گیر شد، درس را هم ول کرد. پدربزرگ و عمویی را که به زور آنها را از مادر گرفتند کتک می‌زد، می‌گویند یک‌بار پدربزرگ را چسبانده به دیوار حیاط و چاقو گرفته و تهدید کرده که آخرش تو رو می‌کشم کفتار کثافت که ما رو بی‌مادر کردی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;پسر را هیچ‌وقت ندیده‌ام دیگر، فقط اخبار شرارت‌هایش می‌آید و خلاف‌کاری‌هاش و سند زمینی مال پدر که رفت گروی دادگاه تا پسر از زندان بیرون بیاید.دختر درس خواند، شوهر خوبی کرد، دختردار شد، دخترک ناز و ملوس. اولین‌بار که آمد خانه‌ی ما خجالتی و کم‌رو و کم‌حرف رفت مادر را بغل کرد و دستش را بوسید و گفت هیچ‌وقت یادش نرفته مهربانی‌های مادر را که آن یک‌سال برایش مادری کرد. به پدر گفت سلام دایی جان و بغض کرد ... بابا گفت چه خانومی شدی نازنین دختر&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و بغض کرد...نشد با هم صمیمی شویم، چیز مشترکی نبود انگار، این همه‌سال جدایی کار خودش را کرده بود. دوستش دارم اما، مهربان است، مودب است، زیادی کم‌رو و خجالتی و محجوب. در مهمانی می‌چسبد به عمه وسطی، درست مثل دختربچه‌های کوچک، حق دارد خب...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;شوهرش همین پارسال روز تولد دخترک در همان جاده کذایی تهران کرج تصادف کرده و مرد. حالا خانواده مرد افتادند حضانت دخترکش را از او بگیرند، آنها هم زور دارند و قانون هم همان کثافتی است که بود. پدر برایش وکیل خوبی گرفته، می‌گوید آدمی که بچه از مادر جدا می‌کند گه مطلق است و هیچ استثنایی هم ندارد، می‌فهمی دخترجان؟ گه مطلق! می‌دانم از دست خودش عصبانی است، می‌گویم بله می‌فهمم. می‌گوید گه مطلق! هرکی که بچه از مادر جدا کند جنایتکاره، جنایت که فقط سربریدن نیست. می‌فهمی دخترجان؟ صدایش می‌رود بالا، آرام می‌گویم بله بله می‌فهمم... عمه وسطی دیشت پشت تلفن می‌گفت اگر دخترک را از دخترش جدا کنند، چشم‌های تک تک‌شان را از کاسه درمی‌آورد، چنان سردی تلخ هولناکی در صدایش بود که تنم لرزید و عرق سردی نشست روی پیشانی. هیچ شوخی ندارد ...&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-5259044913055837274?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/5259044913055837274/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2010/11/blog-post.html#comment-form' title='22 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/5259044913055837274'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/5259044913055837274'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='ترازوی نامیزان'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>22</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-2182637929785150183</id><published>2010-10-20T06:54:00.000-07:00</published><updated>2010-10-20T06:55:33.740-07:00</updated><title type='text'>گاهی چیزی دریغ می‌شود...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:trackmoves/&gt;   &lt;w:trackformatting/&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:donotpromoteqf/&gt;   &lt;w:lidthemeother&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;   &lt;w:lidthemeasian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;   &lt;w:lidthemecomplexscript&gt;AR-SA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:splitpgbreakandparamark/&gt;    &lt;w:dontvertaligncellwithsp/&gt;    &lt;w:dontbreakconstrainedforcedtables/&gt;    &lt;w:dontvertalignintxbx/&gt;    &lt;w:word11kerningpairs/&gt;    &lt;w:cachedcolbalance/&gt;    &lt;w:usefelayout/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:donotoptimizeforbrowser/&gt;   &lt;m:mathpr&gt;    &lt;m:mathfont val="Cambria Math"&gt;    &lt;m:brkbin val="before"&gt;    &lt;m:brkbinsub val="&amp;#45;-"&gt;    &lt;m:smallfrac val="off"&gt;    &lt;m:dispdef/&gt;    &lt;m:lmargin val="0"&gt;    &lt;m:rmargin val="0"&gt;    &lt;m:defjc val="centerGroup"&gt;    &lt;m:wrapindent val="1440"&gt;    &lt;m:intlim val="subSup"&gt;    &lt;m:narylim val="undOvr"&gt;   &lt;/m:mathPr&gt;&lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" defunhidewhenused="true" defsemihidden="true" defqformat="false" defpriority="99" latentstylecount="267"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Normal"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="heading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="35" qformat="true" name="caption"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="10" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" name="Default Paragraph Font"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="11" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtitle"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="22" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Strong"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="20" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="59" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Table Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Placeholder Text"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="No Spacing"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Revision"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="34" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="List Paragraph"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="29" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="30" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="19" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="21" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="31" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="32" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="33" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Book Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="37" name="Bibliography"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" qformat="true" name="TOC Heading"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable  {mso-style-name:"Table Normal";  mso-tstyle-rowband-size:0;  mso-tstyle-colband-size:0;  mso-style-noshow:yes;  mso-style-priority:99;  mso-style-qformat:yes;  mso-style-parent:"";  mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;  mso-para-margin-top:0cm;  mso-para-margin-right:0cm;  mso-para-margin-bottom:10.0pt;  mso-para-margin-left:0cm;  mso-pagination:widow-orphan;  font-size:11.0pt;  font-family:"Calibri","sans-serif";  mso-ascii-font-family:Calibri;  mso-ascii-theme-font:minor-latin;  mso-hansi-font-family:Calibri;  mso-hansi-theme-font:minor-latin;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="AR-SA"&gt;یک حساب سرانگشتی که کنیم، هفت هشت سالی همه جمعه صبح‌های زمستان‌های آن سال‌ها، بابا با سروصدا چراغ‌ها را روشن می‌کرد و در اتاق‌خواب‌های ما را باز می‌کرد. همیشه بعد صدای بلند پر انرژی‌اش بود که می‌گفت:« بلندشید! لنگ ظهر شد. بچه‌های مردم دارند از کوه برمی‌گردند، اینا هنوز خوابند. خجالت داره والا! کدوتنبل‌ها!» نمی‌شد خود را به خواب زد، اراده که می‌کرد ما را از تخت بیرون بکشد، دیگر ول‌کن نبود. با غرغر، بداخلاق و اخمالو بلند می‌شدیم. ساعت چند بود؟ پنج و چهل و پنج دقیقه صبح! همه جا تاریک! بابا هنوز از&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;این اتاق به ان اتاق که لنگ ظهره و بچه‌های مردم همه دارند از کوه برمی‌گردند و ما دو کدو تنبل هنوز خوابیم! به تجربه فهمیده بودیم نشان دادن ساعت و ظلمات از پنجره فایده‌ای نداشت و فقط می‌شد دلیل دیگری که تنبلیم و کدوتنبل و هی می‌خواییم بخوابیم! تکرار سوال باباجان نازنین! لنگ ظهر؟ چرا اغراق می‌کنی آخه هم آب در هاون کوبیدن بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="AR-SA"&gt;بابا همیشه یک سری قاعده و قانون داشت که تلاش برای تغییرش هم آب در هاون کوبیدن بود. اولین تابستانی که هفت صبح به زور ما را از تخت بیرون کشید و فرستاد کلاس زبان انگلیسی این قاعده را ساخت که «دانستن انگلیسی از هرکاری واجب‌تره.» هربار هم ما دوتا خسته و در حسرت خواب نق زدیم که اصلن ما نمی‌خواییم انگلیسی یاد بگیریم، چشم‌هایش گرد شد و پرسید« پس می‌خوایید حمال بشید؟»&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt; فایده‌ای نداشت پرسیدن سوال مگه هرکی انگلیسی بلد نیست حماله و کی گفته انگلیسی ندانستن یعنی حمال شدن؟! آن صبح تابستانی هم که برادرم گیج خواب داد زد« بله! من می‌خوام حمال بشم. به کسی چه؟ نمی‌رم کلاس. من می‌خوام حمال بشم.» پدر اول چشم‌هایش گرد شد، بعد ژست دموکراتی آمد که خب! نرو و بی‌سواد و علاف بمون. سه روز بعد سر ساعت هفت صبح رفت بالا سر تخت برادر و کشیدش از تخت بیرون که لباس بپوشد برویم کلاس زبان و گفت « بیخود می‌خوای حمال بشی! مگه دست خودته بچه؟بلند شو حاضر شو بریم ببینم!» &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;هرسال یک قاعده‌ تازه‌ای بود که پدر رو کند، یک وقت‌هایی شنا دانستن مهم‌تر از حتا مدرسه رفتن بود، یک تابستان تنیس یاد گرفتن، یک وقتی بچه‌ای که موسیقی بلد نبود به درد جرز دیوار نمی‌خورد، دوره‌ای پیکاسو شدن اولویت جهان هستی خانه ما بود.هفت هشت سالی هم اسکی روزهای جمعه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;سر ساعت شش و نیم باید لباس پوشیده با بند و بساط اسکی دم در می‌ایستادیم. راننده‌ای که دنبالمان می‌آد، میان‌سال بود و پرپشت‌ترین سبیل جهان را داشت. اسمش آقای خطاط بود، تو استیشن سیاه‌رنگ‌اش چهارتا بچه قدونیم‌قد دیگر زودتر از ما سوار شده بودند و ما همیشه دلمان کباب بود برای آنها که لابد نیم ساعت یک ساعتی زودتر از ما هم از خواب بیدار شده بودند.آقا خطاط پیاده می‌شد، خیلی گرم با بابا دست می‌داد، چوب اسکی‌های ما را می‌بست به باربند کنار بقیه چوب اسکی‌های قد و نیم‌قد دیگر. ما کفش‌های اسکی‌مان را می‌زدیم زیر بغل، مثل دوطفلان مسلم دو طرف بابا می‌رفتیم سمت استشین آقا خطاط. بابا گونه‌هایمان را می‌بوسید، شال گردن‌هایمان را دورگردن سفت می‌کرد، پول می‌گذاشت تو جیب من که برای خودمان آش داغ بخریم و ده‌بار می‌گفت مراقب باشیم و سفارش برادر را به من می‌کرد. هر جمعه از آقا خطاط می‌پرسید ساعت چندبرمی‌گردیم؟ هر جمعه آقا خطاط می‌گفت انشالله حول و حوش شش دم درتحویلشون می‌دم. سه تا از چهار بچه تو ماشین فک و فامیل هم بودند، همیشه خدا قبراق و سرحال. یک عمر ما به قبراقی اینا حسودیمان شد که آن ساعت چطور خوابشون نمیاد، ورجه وورجه می‌کنند و تو سروکله هم می‌زنند. گفتن نداره اولین آشنایی ما با مقوله‌ی "آن‌جای" مردان هم در همان استشین آقا خطاط توسط دوتن از همین قبراق‌ها رخ داد. یکیشون با ماژیک رو در عکسی از آلت مذکر کشید، یادتونه تو نقاشی‌ها برای خورشید یک خط درمیان یک خط بلند زرد و یک خط کوتاه‌تر نارنجی می‌کشیدیم که یعنی اشعه خورشیده؟ به همان سال چند تا خط کوتاه و بلند هم اطراف دول مذکور کشید و گفت اینم آبشه! من &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;محو اثر هنری بودم که یعنی چی می‌تونه باشه این و چرا خورشیدش مثل استوانه است که برادرکم گفت این که از ایناست که من شبیه‌شو دارم. بعد هم نامردی نکرد، پاشد ایستاد، شلوارو کشید پایین و به همه نشون داد تا حرف درنیاد که داره بلوف می‌زنه خدای ناکرده! فقط طفلک دربدر پی آن خط‌های باریک کوتاه و بلند که همون آبش باشه گشت که نیافت. حالا اینکه آن بچه فسقلی از کجا شکل دول و آب دول می‌دانست را من نمی‌دانم و لابد که اگه آن وقت‌ها هم انجمن حمایت از حقوق کودک و الخ بود، می‌رفتند سراغ ننه بابای این که صلاحیت ندارند و چه و چه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;خلاصه بالاخره می‌رسیدیم شمشک و آقا خطاط باروبندیل ما را می‌داد دستمون و &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;ما را یکی یکی تحویل مربی‌هامون می‌داد. مربی ما علی شمشکی بود. خب اینا که اهل اسکی بودند می‌دانند این «شمشکی‌ها» خاندان اصیل آنورند و از بچه قنداقی تا پیرزن پیرمرد نود ساله‌شون همه اسکی بلدند و اصلن به قولی رو چوب اسکی بزرگ شدند. کلی از مربی‌های خوب شمشک از این خاندان بودند، کلی از مدال‌آوران اسکی مملکت هم اهالی همین خاندان شمشکی هستند. انصافن مربی خوبی بود، باصبر و حوصله بود، مراقب بود، یک‌بار بداخلاقی نکرد با ما دو تا بچه فسقلی که هرچی را هزار بار باید بهمون توضیح می‌دادو تمرین می‌کرد باهامون تا یاد بگیریم. خوش‌تیپ بود، همیشه دخترها میامدند دلبری و لاس زدن باهاش، همیشه هم بهونه‌شون ما دوتا بودیم که وای چه بچه‌های کوچک گوگولی مگولی‌ای. ما هم خرذوق حالیمون نبود چیزی که دوزار اهمیت نداره این وسط حضور ما دوتاست و بهانه‌ای بیش نیستیم.خلاصه سه زمستان علی شمشکی از زمین نسبتن صاف شروع کرد و تپه کوچک و تپه بلندتر و دامنه &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;تا رسیدیم به قله و با موفقیت آمدیم پایین و علی شمشکی سوت زد به افتخارمون و خانواده جمعه بعد اومدند تماشای هنرنمایی ما و شدیم یک‌پا اسکی‌باز مایه مباهات خانه و خانواده. بعد دیگه خودمان جمعه‌های هر زمستان سر ساعت پنج بیدار می‌شدیم و با کمال میل می‌پریدیم تو استیشن آقا خطاط و می‌رفتیم شمشک و دیزین. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;زمستان هفده‌سالگی، شد آخرین زمستان کوه و شمشک و اسکی. آن زمستان چندخیابان آنورتر، آقا خطاط اول پسر را سوار می‌کرد، بعد میامد دم خانه ما دنبال من و برادر.پسر، دوسال از من بزرگ‌تر بود، آن‌وقت‌ها پسر نوزده بیست‌ساله‌ها با ماشین بابای یکی دسته‌جمعی می‌امدند اسکی و ما حیران که این یکی نوزده ساله چرا مثل بچه مدرسه‌ای‌هایی که ما باشیم با سرویس آقا خطاط میاد؟ همان هم شد بهانه سر حرف را باز کردن، تازه از اتریش برگشته بودند ایران. نه خواهر داشت و نه برادر و نه دوستی نزدیک. کمی هم خجالتی بود، با کلی هراس از ناآشنایی با فضای جدید. دوست شدیم، کم‌کم صبح‌های جمعه یک ساندویچ اضافه هم برای او درست می‌کردم، برایم شکلات‌هایی که ما اسمش هم در ایران نشنیده بودیم می‌آورد. تولدم که شد برایم یک بادگیر سفید کادو آورد، همان بعدازظهر هم پشت درخت‌های یکی از خیابان‌های فاز دو شهرک عجول و ناشیانه هم را بوسیدیم، فردایش بادگیر را تنم کردم و در مدرسه یک پز اساسی دادم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;سه جمعه‌ی بعد، سوار تله‌اسکی رفتیم قله که باهم اسکی کنیم و بیاییم پایین. سوار تله اسکی هی شوخی می‌کردیم، رسیدیم آن‌بالا چند تا گلوله برف به سویم پرت کرد، در جواب چندتا گلوله برف به طرفش پرت کردم.خندیدیم، کلاهش را از سرش برداشتم، شال‌گردنم را از پشت کشید، باز خندیدیم. اول من چوب‌اسکی‌هایم بردم عقب و تن را به سمت جلو و از قله سرازیر شدم.با فقط شاید دوثانیه مکث بعد از من سرازیر شد. آنها که اسکی کرده‌اند می‌دانند که این کار چقدر خطرناک است و چقدر مهم است با فاصله از نفر قبلی راه بیفتی... چوب اسکی‌اش ساییده می‌شد به چوب اسکی من، ترسیده بودم،، گفتم دیوانه چرا بی‌مکث بعد من اومدی؟می‌خندید که یک ترسو فسقلم، شیب تند و تندتر می‌شد، نزدیک جایی بودیم که باید گردش به راست می‌کردیم،درست جایی که باید پوزیشن پاهایم را عوض می‌کردم ، از پشت بادگیر سفیدم را به شوخی گرفت. بقیه‌اش غیرقابل پیش‌بینی نبود، به جای گردش صاف رفتم و چندمتر جلوتر تخته سنگی بزرگ بود، پاهایم به بدترین حالت ممکن پیچید و زانویم با شدت به تخته سنگ خورد. صدای خرد شدن زانو را خودم شنیدم...وقتی به‌هوش آمدم روی تخت درمانگاه بودم و منتظر آمبولانس بودند تا مرا به بیمارستان ببرد...بعدش بابا و مامان سراسیمه و هراسان، دکترها، جراحی در اسرع وقت، من شوکه که هنوز گیج بودم که بدو بردنم اتاق جراحی و وقتی به هوش اومدم، پلاتین جای استخوان‌های زانو جاخوش کرده بودند و یک ماه استراحت مطلق بود و امتحانات میان ثلثی که از دست رفت...دکتر یک بعدازظهر بعد کلی مقدمه‌چینی گفت که دیگر نمی‌توانم هیچ‌وقت اسکی بروم یا تنیس بازی کنم یا بدوم و هرچقدر کمتر از پله بالا روم، بهتر است. پرسیدم هیچ‌وقت، سرش را آرام تکان داد و دستم را گرفت و من هفته‌ها زار زدم و سالها حسودی کردم به هرکی که رفت اسکی یا تنیس و مامان چوب اسکی‌هایم را فروخت و راکت تنیسم را جایی آن ته انباری قایم کرد که جلو چشمم نباشد و گریه نکنم. سالهاست که پله‌ها اگر بیشتر از بیست تا شوند، به زانو فشار می‌آوردند و باید بایستم و کمی استراحت کنم.سالهاست خیلی وقت‌ها در فرودگاه‌ها از زیر گیت کنترل که رد می‌شوم صدای بوق بلند می‌شود، وهی می‌روم و می‌آیم و آخر می‌گویم من پلاتین در زانویم است. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;پسر را بعد آن ندیدم، گل فرستاد و خواسته بود بیاید عیادت که گفتم بیخود کرده و لازم نیست. زنگ که زد جواب ندادم و خشم از بچه‌بازی و شوخی خطرناکش ماند، هربار که کسی رفت اسکی یا تنیس، هربار که زانو درد گرفت، هربار که گیت فرودگاهی هی بوق بوق راه انداخت، هربار که اگر دویدم تا به اتوبوس برسم، وقتی نشستم زانو درد گرفت قیافه پسر که زیبا بود آمد در ذهنم و خشم.حالا یک ماهه پسر آمده در فیس‌بوک ادم کرده است و &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;دو مسیج فرستاده است و من هی می‌روم سراغش که تصمیم بگیرم اکسپت کنم یا ایگنور و می‌بینم خشم ده‌ساله شده و هنوز چقدر عصبانیم از دست او. ور منطقی‌ام می‌گوید وقتش است این خشم کهنه را دور بیاندازم و بگذرم و با پسر حرف بزنم و سعی کنم دوست باشم، طبق یکی دیگر از قوانین مورفی همان موقع یکی با راکت تنیس از جلویم رد می‌شود، خبری مربوط به اسکی در وب‌سایت خبری می‌آید جلوی چشمم ، یا که عکسی از قله‌ی کوهی جلویم سبز می‌شود، کسی پیشنهاد دویدن می‌دهد یا آسانسوری از کار می‌افتد و سی چهل تا پله تنها راه رفتن می‌شود... و دود می‌شود هرآنچه ور منطقی ذهن بافته بود. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-2182637929785150183?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/2182637929785150183/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2010/10/blog-post_20.html#comment-form' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/2182637929785150183'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/2182637929785150183'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2010/10/blog-post_20.html' title='گاهی چیزی دریغ می‌شود...'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-429209177483414257</id><published>2010-10-13T09:46:00.001-07:00</published><updated>2010-10-13T09:46:42.230-07:00</updated><title type='text'>ناگزیر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:trackmoves/&gt;   &lt;w:trackformatting/&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:donotpromoteqf/&gt;   &lt;w:lidthemeother&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;   &lt;w:lidthemeasian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;   &lt;w:lidthemecomplexscript&gt;AR-SA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:splitpgbreakandparamark/&gt;    &lt;w:dontvertaligncellwithsp/&gt;    &lt;w:dontbreakconstrainedforcedtables/&gt;    &lt;w:dontvertalignintxbx/&gt;    &lt;w:word11kerningpairs/&gt;    &lt;w:cachedcolbalance/&gt;    &lt;w:usefelayout/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:donotoptimizeforbrowser/&gt;   &lt;m:mathpr&gt;    &lt;m:mathfont val="Cambria Math"&gt;    &lt;m:brkbin val="before"&gt;    &lt;m:brkbinsub val="&amp;#45;-"&gt;    &lt;m:smallfrac val="off"&gt;    &lt;m:dispdef/&gt;    &lt;m:lmargin val="0"&gt;    &lt;m:rmargin val="0"&gt;    &lt;m:defjc val="centerGroup"&gt;    &lt;m:wrapindent val="1440"&gt;    &lt;m:intlim val="subSup"&gt;    &lt;m:narylim val="undOvr"&gt;   &lt;/m:mathPr&gt;&lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" defunhidewhenused="true" defsemihidden="true" defqformat="false" defpriority="99" latentstylecount="267"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Normal"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="heading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="35" qformat="true" name="caption"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="10" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" name="Default Paragraph Font"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="11" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtitle"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="22" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Strong"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="20" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="59" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Table Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Placeholder Text"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="No Spacing"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Revision"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="34" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="List Paragraph"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="29" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="30" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="19" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="21" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="31" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="32" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="33" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Book Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="37" name="Bibliography"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" qformat="true" name="TOC Heading"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable  {mso-style-name:"Table Normal";  mso-tstyle-rowband-size:0;  mso-tstyle-colband-size:0;  mso-style-noshow:yes;  mso-style-priority:99;  mso-style-qformat:yes;  mso-style-parent:"";  mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;  mso-para-margin-top:0cm;  mso-para-margin-right:0cm;  mso-para-margin-bottom:10.0pt;  mso-para-margin-left:0cm;  mso-pagination:widow-orphan;  font-size:11.0pt;  font-family:"Calibri","sans-serif";  mso-ascii-font-family:Calibri;  mso-ascii-theme-font:minor-latin;  mso-hansi-font-family:Calibri;  mso-hansi-theme-font:minor-latin;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;انتخابات بود؛ انتخابات ریاست جمهوری سال هشتادوچهار. چندروزی مانده بود به روز انتخابات، قالیباف کت‌و‌شلوار سفید می‌پوشید، می‌گفتند لاریجانی انتخاب آقا است، معین کاندید اصلاح‌طلبان بود، همه هارهار می‌خندیدند که احمدی‌نژاد به چه امیدی آمده است کاندید شده، تیغ تند انتقادها رو به محمد خاتمی نشانه رفته بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;بازی فوتبال بود، ایران با یادم نیست کجا. هرچه که بود بازی مهمی بود، ایران بازی را برد. همه ریخته بودند در خیابان‌ها، میدان اصلی نزدیک خانه غلغله بود.طرفداران معین پلاکارد به دست، پوسترهای تبلیغاتی پخش می‌کردند، ماشین‌هایی که می‌گفتند از ستاد رفسنجانی پول گرفته‌اند و تا خرخره پر دروداف کله رنگ‌کرده و ابرو رنگ‌کرده از نوع بور بودند، نوار گروه آریان گذاشته بودند و ویراژ می‌‌دادند. شان پن آمده بود ایران و عکسش درنمازجمعه به تیراژ صد برای هربار که ایمیلت را باز می‌کردی، فوروارد می‌شد.دوروبر ما مردم خیال می‌کردند اصلاحات را نمی‌شود به عقب برگرداند، عمه خانم از آمریکا آمده بود و شام مهمان ما بود. یادم هست شام باقالی‌پلو با ماهیچه بود و سوپ چو و جوجه‌کباب. از میدان اصلی نزدیک خانه صدای هورا و شعار و دست و بوق و نارنجک می‌آمد. دایی در بالکن جوجه‌کباب باد می‌زد، فک و فامیل بای دیفالت قرار نبود رای بدهند و گیلاس پشت گیلاش ودکا خالی می‌کردند و عمه خانم از دست عروس ایرانی می‌نالید، به مصداق مرغ همسایه غازه، قربان‌صدقه عروس آمریکایی می‌رفت و به همه ما نوه نتیجه‌ها بی‌دلیل و بادلیل افتخار می‌کرد. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;زنگ زد که خانه دوستش است، خانه‌ی دوستش نزدیک خانه ما بود. از مردک خوشم نمی‌آمد. این فقط برای این نبود که لمپن می‌زد و لاتی حرف زدن را افتخار می‌دانست و ملاکش برای هنرپیشه خوب سایز پستان بود و با دهن پر حرف می‌زد. این هم بود که هیز بود، همیشه اول به سروسینه و کپلت سلام می‌کرد، بعد به خودت. چندشم روزی تکمیل شد که اعلام کرد قراره ازدواج کنه، آن ‌موقع‌ها بیست و نه ساله بود و قرار بود با دختر هجده‌ساله‌ای که مادرش برایش پیدا کرده بود ازدواج کند، آفتاب و مهتاب ندیده و بی‌تجربه. با افتخار می‌گفت می‌خواهم خودم "تربیت" کنمش. بعد&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اون به مرد گفتم نمی‌خواهم دیگه این رفیق دوزاری‌اش را ببینم یا خانه‌اش برویم. مرد که ذاتن مسالمت‌جو بود و هست و انعطاف‌اش کلافه می‌کرد و می‌کند هی دلیل ردیف کرد در لزوم معاشرت با دیگرانی که شبیه ما نیستند و توجه به محاسن‌ آنها و من بی‌حوصله گفتم ذاتن یک لیبرال بدبخت هست و فقط با کسی معاشرت می‌کنم که رو روان من نباشد و خودش تنهایی با رفیق‌اش معاشرت کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;چندروز قبلش دعوا کرده بودیم، آن همه وقت کلن سه بار دعوا کردیم، شدیدترین‌اش همان دعوای آخر بود، چند روز قبل بازی ایران با نمی‌دانم کجا. وقتی زنگ زد و گفت بروم دم خانه مردک لمپن تا با هم برویم بیرون وسط شادی مردم و شامی هم بخوریم، اول گفتم نه. گفتم مهمان داریم و نمی‌شود.چرند می‌گفتم، کی تا حالا مهمان داشتن باعث شده بود کاری که می‌خواهم نکنم که این‌بار اینطور شود آخه؟ مرد هم این را می‌دانست، خواهش کرد، ته لحن‌اش استیصال بود، گفتم باشه. دلم برایش تنگ شده بود. یک مانتو صورتی داشتم که خیلی دوست داشتنی بود برایم، چرایش بماند، همان مانتو را تنم کردم با شال سوسنی. دم‌در بغلم کرد، بوی ادکلن تازه می‌داد. تو بغلش چشم‌هایم را که باز کردم دیدم نه مبلی دیگر در خانه هست نه فرشی. رفیقش ‌سوال را در نگاهم خواند که گفت قرار است هفته بعد زن آینده جهاز بیاورد و همه چیز را فروخته است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;یک هات‌داگ فروشی بین خانه‌ی ما و خانه‌ی دوست مرد بود، کروکثیف و خوشمزه و شلوغ. رفیتم آنجا، در خیابان مردم هنوز بالا و پایین می‌پریدند، طرفداران معین رفسنجانی‌چی‌ها را مسخره می‌کردند، بعد همه با هم طرفداران قالیباف. یک عالم پوستر لاریجانی ریخته بود کف خیابان، یکی از این دخترهایی که هدبند "ایران برای همه ایرانیان" دور سرش بسته بود، روی پوسترهای لاریجانی لی لی می‌رفت، مرد دست به دوربین شد و از پاهای دختر روی پوسترهای لاریجانی عکس گرفت. با نی نوشابه ور می‌رفتم و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;وانمود می‌کردم به اراجیف رفیقش درباره چانه زدن خانواده این‌ها با خانواده عروس هجده ساله گوش می‌دهم،مرد با دخترک لی لی‌کنان گرم گرفته بود. هات‌داگ‌ها در معده‌ام وول می‌خوردند، تلفنم زنگ می‌زد و جواب نمی‌دادم.یهو بی‌مقدمه دست مرد را گرفتم و گفتم دلم می‌خواهد با هم بخوابیم، همین الان. حیرت کرد، من هیچ‌وقت آدم اعلان رسمی "بیا با هم سکس کنیم" نبوده و نیستم. اصلن فکر می‌کنم که سکس وقتی دوطرف پایه باشند، خودش رخ خواهد داد و لازم نیست هی بگی بخوابیم با هم؟ بخوابیم! اصلن جذابیتش برای من همین است که خودش رخ دهد، با زبان تن، اغوا کردن‌ها، نگاه‌ها و فلرتیشن. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;راستش که همین است این مردهایی که می‌آیند رک نگاهت می‌کنند و می‌گویند من دلم می‌خواهد با تو سکس داشته باشم برای من هیچ‌وقت از مرحله سکس پارتنر بالاتر نخواهند رفت. مرد همین‌طور متعجب ساکت نگاهم کرد، بعد گفت بخوابیم باهم؟ سرم را تکان دادم که یعنی اوهوم.رفتیم خانه‌ی خالی رفیقش، خانه خودش دور بود و با آن ترافیک و جماعت خوشحال تا برسیم می‌شد صبح. روی موکت خاکستری پرزدار زمین دراز کشیدیم، فقط یک پتوی پرزدار قهوه‌ای چرک در اتاق بود که به لعنت خدا هم نمی‌ارزید.سردم بود، همان را انداخت روی من، گفتم نمی‌خواهم&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;این پتوی کثیف را. خودش دراز کشید روی تنم، ساکت بودیم هردو. از خیابان هنوز صدای بوق و ترقه و "باز باید سرنوشت از سر نوشت" و "علی لاریجانی، تویی امید رهبری" می‌آمد. آمد حرف بزند، گفت "باید..."&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;دستم را گذاشتم روی دهنش که چیزی نگوید. آخرای بهار بود، هوا گرم، من تنم یخ یخ. می‌فهمیدم، توضیح لازم نداشت، من "ضرورت" و "ناگزیر" را خوب بلدم و می‌فهمم... تا صبح همان‌طور عریان روی موکت پرزدار خوابیدیم و شلوارهای مچاله‌مان شد بالش زیرسر.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;جمعه‌ عصر با رضا رفتیم مدرسه‌ی نزدیک خانه ما، دوساعتی تو صف ایستادیم و گفتیم و خندیدیم و رای دادیم و من هی بغضم را قورت دادم و رضا مسلمن که نفهمید حالم داغون است. فردایش احمدی‌نژاد و رفسنجانی رفتند دور دوم، با مریم روی نیمکت‌های پارک ملت بهت‌زده نشستیم و حسین آرام عکاسی می‌کرد و برایمان کافه‌گلاسه خرید. من هی بغضم را قورت می‌دادم و نه مریم نه حسین حتمن که نفهمیدند درد اصلی من چیز دیگری‌ست. شبش با آ رفتیم الکی خیابان و اتوبان بالا پایین کردن و ابی گوش دادن و در سکوت دست هم را گرفتن و من هی گوله گوله اشک ریختم و آ حتمن که گذاشت به حساب داغونی همه ما از شوک نتیجه انتخابات و چیزی نپرسید و فقط دستم را هی فشار داد. رسد آدمی&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;به جایی که آن‌چنان خوب ماسک روی صورتش را می‌چسبد که کس نفهمد مرگت است، مرگ...رسد آدمی به این‌جا.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-429209177483414257?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/429209177483414257/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2010/10/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/429209177483414257'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/429209177483414257'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='ناگزیر'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-7274747631851147172</id><published>2010-09-21T11:10:00.000-07:00</published><updated>2010-09-21T11:12:39.854-07:00</updated><title type='text'>روزها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:trackmoves/&gt;   &lt;w:trackformatting/&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:donotpromoteqf/&gt;   &lt;w:lidthemeother&gt;EN-US&lt;/w:LidThemeOther&gt;   &lt;w:lidthemeasian&gt;X-NONE&lt;/w:LidThemeAsian&gt;   &lt;w:lidthemecomplexscript&gt;AR-SA&lt;/w:LidThemeComplexScript&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;    &lt;w:splitpgbreakandparamark/&gt;    &lt;w:dontvertaligncellwithsp/&gt;    &lt;w:dontbreakconstrainedforcedtables/&gt;    &lt;w:dontvertalignintxbx/&gt;    &lt;w:word11kerningpairs/&gt;    &lt;w:cachedcolbalance/&gt;    &lt;w:usefelayout/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:donotoptimizeforbrowser/&gt;   &lt;m:mathpr&gt;    &lt;m:mathfont val="Cambria Math"&gt;    &lt;m:brkbin val="before"&gt;    &lt;m:brkbinsub val="&amp;#45;-"&gt;    &lt;m:smallfrac val="off"&gt;    &lt;m:dispdef/&gt;    &lt;m:lmargin val="0"&gt;    &lt;m:rmargin val="0"&gt;    &lt;m:defjc val="centerGroup"&gt;    &lt;m:wrapindent val="1440"&gt;    &lt;m:intlim val="subSup"&gt;    &lt;m:narylim val="undOvr"&gt;   &lt;/m:mathPr&gt;&lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" defunhidewhenused="true" defsemihidden="true" defqformat="false" defpriority="99" latentstylecount="267"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Normal"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="heading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="9" qformat="true" name="heading 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 7"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 8"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" name="toc 9"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="35" qformat="true" name="caption"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="10" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" name="Default Paragraph Font"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="11" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtitle"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="22" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Strong"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="20" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="59" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Table Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Placeholder Text"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="1" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="No Spacing"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" unhidewhenused="false" name="Revision"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="34" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="List Paragraph"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="29" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="30" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Quote"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 1"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 2"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 3"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 4"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 5"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="60" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="61" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="62" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Light Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="63" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="64" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Shading 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="65" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="66" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium List 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="67" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 1 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="68" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 2 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="69" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Medium Grid 3 Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="70" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Dark List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="71" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Shading Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="72" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful List Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="73" semihidden="false" unhidewhenused="false" name="Colorful Grid Accent 6"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="19" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="21" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Emphasis"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="31" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Subtle Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="32" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Intense Reference"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="33" semihidden="false" unhidewhenused="false" qformat="true" name="Book Title"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="37" name="Bibliography"&gt;   &lt;w:lsdexception locked="false" priority="39" qformat="true" name="TOC Heading"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable  {mso-style-name:"Table Normal";  mso-tstyle-rowband-size:0;  mso-tstyle-colband-size:0;  mso-style-noshow:yes;  mso-style-priority:99;  mso-style-qformat:yes;  mso-style-parent:"";  mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;  mso-para-margin-top:0cm;  mso-para-margin-right:0cm;  mso-para-margin-bottom:10.0pt;  mso-para-margin-left:0cm;  mso-pagination:widow-orphan;  font-size:11.0pt;  font-family:"Calibri","sans-serif";  mso-ascii-font-family:Calibri;  mso-ascii-theme-font:minor-latin;  mso-hansi-font-family:Calibri;  mso-hansi-theme-font:minor-latin;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;شهر تازه، کوچک است و آرام. می‌گویند شهر پیرمرد و پیرزن‌ها است، هنوز نرسیده‌ام دل درست خیابان‌گردی کنم و کوچه و خیابان‌های شهر تازه را کشف کنم.اما فکر کنم درست می‌گویند، وقتی از شهر سیزده چهارده میلیونی تهران صاف رفته باشی شهری که همش صد و ده هزار نفر جمعیت دارد، دیگر می‌توانی در هر شهری زندگی کنی. بعد از تجربه‌ی طولانی‌مدت شهر صد و ده هزار نفری، حالا می‌دانم هرجا می‌توانم زندگی کنم اگر جرعه‌ای امنیت باشد و کم‌کی سبزی و رودخانه‌ای در نزدیکی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;خانه‌ی تازه، کوچک است، کوچک‌تر از خانه‌های این سال‌های مهاجرت. حس‌ام نسبت به این شهر، موقتی است و انگار اگر خانه بزرگ‌تر می‌گرفتم، حس موقتی لابلای خرده‌ریز خریدن‌ها ریشه می‌دواند و می‌شد حسی ماندگار. نمی‌خواهم یا که لااقل الان نمی‌خواهم ریشه‌ی تازه بدوانم در یک جعرافیای تازه، پس خانه‌ی کوچک این روزها کافی است.از خانه تا ساختمان غول و گنده‌ی کارم، پیاده همش یک ربع راه است. صبح‌ها از نانوایی سر خیابان، یک ساندویچ کوچک نان و پنیر و کاهو و گوجه می‌گیرم، پیاده خیابان را گز می‌کنم و به همه پیرمرد پیرزن‌هایی که آرام سطل زباله‌های خانه‌هایشان را اینور و آنور می‌کشند صبح بخیر می‌گویم. در کشور قبلی رسم بود که مردم وقتی نگاهشان به‌یکدیگر می‌افتد، سلام و روزبخیر می‌گویند. اینجا رسم اینطور نیست انگار، اول تعجب می‌کنند، بعد لبخندی می‌زنند از ته دل و در جوابم صبح بخیر می‌گویند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;محله‌ی خانه‌ی تازه، از محله‌های خیلی خوب شهر است. دور و بر خانه‌ی کوچکم همه‌جور مغازه‌ای هست، از سوپرمارکت گرفته تا قصابی، از خیاطی گرفته تا چای‌فروشی لوکس.دو سه تایی هم کافه و بار و رستوران هست که باید بروم یکی یکی سراغشان.ساندویچم که تمام می‌شود، رسیده‌ام به چهارراه محل کار و ایستگاه مترو. فوج فوج آدم از پله‌برقی بالا می‌آیند، همه می‌روند سمت چپ، همه در یکی از سه ساختمان یکی از یکی غول‌تر کار می‌کنند.غول وسطی، جایی است که من آنجا کار می‌کنم. از همان دم در اصلی، کارت‌بازی شروع می‌شود. اول درب اصلی، بعد درهای شیشه‌ای کوچک، بعد در باکس بزرگ کلیدها، بعد در راهروها، همه‌ی روز درها را باید با این کارت پرسنلی کذایی باز کنی و هر صبح زیرلب فکر می‌کنم یک روز همه این سیستم می‌ریزد و بهم و همه‌ی ما در غول حبس می‌شویم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;هر روز رنگ رنگی لباس می‌پوشم، طبق عادت. آدم‌ها اینجا انگار کمی محافظه‌کارترند، جوان‌ترها جین‌پوش هستند، مسن‌ترها کت و شلوار و کت و دامن و بلوز و شلوار، تقریبن همه رنگ‌های تیره. این وسط یهو من هستم با یک دوجین دامن‌های رنگاوارنگ و پیراهن‌های پر از طرح&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و نقش و بلوز و دامن‌های "دزیگوال" و کفش‌های قرمز و صورتی و بنفش و آبی‌ام! و آن همه انگشتر و دستنبد&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;گوشواره‌های جینگول مستان رنگارنگم. امروز یکی از دربان‌ها گفت "صبح بخیر خورشید!" و نگاه حیرانم را که دید گفت با خودم رنگ می‌پاشم به ساختمان غول و هرصبح که آنقدر رنگاوارنگ از در وارد می‌شوم، حس می‌کند حالش بهتر می‌شود. نیشم تا بناگوش باز شد. بعد جلسه‌ی صبح است و باز از همه رنگ وارنگی‌ترم و "ش" که هر صبح تا در اتاق رئیس را باز می‌کنم و می‌روم داخل می‌گوید آخیششش! دلم باز شد، میای تو انگار تابستون میشه باز!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;ناهارها را دسته‌جمعی می‌خوریم، شوخی و خنده است، سربه‌سر گذاشتن‌ها، همه‌ی این " لیتل چت‌های" محیط کار دیگر. هفته‌ای یکی دوبار ناهار را با "گ" می‌خورم، گاهی "پ" و "خ" هم هستند.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اتاق"گ" در ساختمان شماره‌ی سه غول گنده وسطی است. یک ده‌دقیقه‌ای با اتاق ما فاصله است. قرار می‌گذاریم دم در شیشه‌ای رستوران همدیگر را ببینیم، گاهی چندقدم پشت سرم است و یهو می‌شنوم یکی بلند به اسپانیایی قربان صدقه‌ام می‌رود، برمی‌گردم&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و می‌زنم زیر خنده. بغل‌اش می‌کنم، همیشه بعد از اینکه دو گونه‌ام را می‌بوسد، دستم را بالا می‌برد و آرام لبش می‌لغزد روی دست‌هایم و می‌گوید:« حرومزاده‌ی خوشگل!» &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" style="text-align: right;" align="right"&gt;&lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;بشقاب من معمولن پر می‌شود از سبزیجات و سالاد، بشقاب او پر از گوشت! می‌گویم آخرش نقرس می‌گیری می‌میری، می‌گوید آخرش به بع بع می‌افتی، درست مثل گوسفند! گاهی دوست‌دختر این روزهایش که همیشه در حال بدو بدو است، آن نزدیکی‌ها پیدا می‌شود. می‌آید سمت ما، با حس مالکیت می‌پرد روی او و شروع می‌کند بوسیدن سر و صورت و گردن «گ»، آب‌دار و صدادار! می‌آید هر یک از گونه‌های من را سفت سه بار بوسیدن، با تظاهر دوست داشتن، حقیقت اما لایه زیرین است. بوس‌هایش در واقع پر از حرص است و خشمی که سعی می‌کند قایمش کند.هربار بعد مراسم آیینی سه بوس خیس روی هرگونه، از حال مرد می‌پرسد، می‌خواهد مطمئن شود که هنوز من و مرد با هم هستیم، وقتی می‌گویم حالش خوب است و همه چیز هم خوب، نفس راحتی می‌کشد. راستش که دلم می‌سوزد برای عدم امنیت‌اش در رابطه، از تصور ساده‌انگارانه‌اش که آدم‌ها اگر پارتنر داشته باشند دیگر ممکن نیست با کس دیگری هم رابطه‌ای داشته باشند و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;اینکه از دوستی عمیق چندساله‌ی من و «گ» می‌ترسد. سعی می‌کنم درک کنم جنس نگرانی‌هایش را، اما سال‌هاست مدل رابطه‌ها و شخصیتی من آنقدر دور بوده از این مدل رایج که شاخک‌های همدردی و درکم چندان فعال نمی‌شوند، به‌جایش تعجب می‌کنم، زیاد.دختر خوبی است، زیادی شلوغ است و سروصدا دارد، وقت حرف زدن آنقدر دست‌هایش را در هوا تکان می‌دهد که همه‌ی حواست را به باد می‌دهد! اهل بنگلادش است، دنبال شوهر است و&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;عروسی مفصل به سبک بنگالی و زندگی آرام خانوادگی و دو تا بچه و تعطیلات یک‌ماهه‌ی تابستان به بنگلادش و «گ» هیچ‌کدام این‌ها را به او نخواهد داد، اصلن آدم این حرف‌ها نیست. چند هفته‌‌ی پیش،«گ» چهل و پنج سالش شد، دخترک سر ناهار کلی از لزوم بچه‌دار شدن قبل چهل سالگی و وای دیر شده برای تو گفت. دخترک که رفت، به «گ» گفتم برایش جلسه روشن‌گری گذاشته‌ای؟ گفت آره، شش بار! گفتم ولی انگار کافی نبوده، امیدواره و معلومه دلش ازدواج با تو می‌خواهد. گفت دل من هم تیری‌سام با تو و اون دختر اسرائیلی که اونور نشسته می‌خواد. می‌تونم داشته باشم؟نه! بعد چشم‌هایش را چپ کرد و آهی کشید و گفت« آه! چه زندگی دشواری که در آن خواسته‌های آدمی به فاک می‌رود» و زد زیر خنده و زدم زیر خنده. «گ» این‌طور بی‌شرف حرامزاده‌ی پدرسگ &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و دوست‌داشتنی‌ست. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;span dir="RTL" style="font-size: 10pt; font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;" lang="FA"&gt;ور اجتماعی و مهربان و تلاش‌گرم گل کرده است، قصد کرده‌ام با دخترک دوست شوم. جوری که بوسه‌های سه‌تایی خیسش پر از حرص و خشم پنهان شده نباشد و مکالمه‌اش با من با احوال‌پرسی و عدم اطمینان از بودن مرد شروع نشود. دختر خوبی است،قرار است این هفته با هم برویم رستوران ایتالیایی که پیتزاهایش را در تنور می‌پزد، بی حضور«گ.»امروز از شال زیبای دور گردنش تعریف کردم، ذوق کرد و با لهجه‌ی بنگالی غلیظی گفت « یو آر کایند! اکچوالی وری کایند.» از ته دل لبخند زدم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-7274747631851147172?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/7274747631851147172/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2010/09/blog-post_9319.html#comment-form' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/7274747631851147172'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/7274747631851147172'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2010/09/blog-post_9319.html' title='روزها'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-270680140761373822</id><published>2010-09-04T06:18:00.001-07:00</published><updated>2010-09-04T09:51:28.182-07:00</updated><title type='text'>در من زنی‌ست که در آینه نیست</title><content type='html'>&lt;span xmlns=''&gt;&lt;p style='text-align: right'&gt;&lt;span style='font-family:Tahoma; font-size:10pt'&gt;من فکر می‌کنم "گت اوور هیم" شده‌ام. دیگر وقت لباس اتو کردن، وقت ظرف شستن یا آشپزی، خیالم نمی‌رود آن روزهای دور که بعد دستم را بسوزانم یا یک سوختگی بزرگ جا بگذارم روی دامن یا کاسه‌ی کف‌مال از دستم بیفتد روی زمین و با سروصدا صدتکه شود. چندماهی است سی دی &lt;a href='http://www.marcelkhalife.com/'&gt;"مارسل خلیفه&lt;/a&gt;" را که اولین هدیه‌اش به من بود، از ته دورترین قفسه کتابخانه بیرون کشیده‌ام و چندباری دوباره رنگ سی‌دی‌پلیر را دیده‌است. چندباری ایمیل‌های مربوط به کار و دغدغه‌ی من فرستاد و سوال پرسید، جوابش را دادم.یکی دوبار تازه‌واردهایی از من کمک اداری می‌خواستند، معرفی‌شان کردم به او و برایش ایمیل زدم که اگر می‌تواند کمک کند. جواب ایمیل‌ها را داد و گفت حتمن و کمک هم کرد. از این هم بیشتر حتا، خواست یکدیگر را ببینیم، یک ظهر نیمه آفتابی همین چندماه قبل همدیگر را دیدیم. کافه را او انتخاب کرد، قهوه نوشیدیم و حتا یک چیزکیک را با هم نصف کردیم، درست مثل قدیم.از حال پدرومادرم پرسید، از حال مادرش پرسیدم. آخرین تکه‌ی چیزکیک را با چنگال برداشت و به من تعارف کرد. آن وقت‌ها چنگال را می‌آورد سمت دهانم و آخرین تکه‌ی کیک را خودش می‌گذاشت دهنم. گیرم حالا چنگال ده سانتی‌متری دهنم متوقف ماند تا دسته‌اش را از او بگیرم، مثل همان وقت‌ها بود هنوز... 
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style='text-align: right'&gt;&lt;span style='font-family:Tahoma; font-size:10pt'&gt;از این هم فراتر حتا. موسم رابطه‌های "ری‌باند" من بالاخره سر آمد. این همه ماه و سال آدم‌ها یا تن جذاب بودند فقط و یا همدم خوب به عمق دوسانت. راستش که دلم تنگ شده بود برای دوباره "دوستت دارم" را گفتن و با اشتیاق در چشم دیگری زل زدن. خسته شده بودم از گفتن " من &lt;strong&gt;هم&lt;/strong&gt; دوستت دارم" های بی‌حال و کسل و بی‌اشتیاقم و لحن یک‌نواختی که انگار داد می‌زد خودم هم هیچ کجای جمله‌ی چهار کلمه‌ایم را باور ندارم. اصلن دلم از این "هم" کذایی بهم می‌خورد دیگر. اشتیاق واقعی که نباشد، "هم" لعنتی می‌آید می‌نشیند وسط همه جمله‌های احساسی و محبت‌آمیز، تاروپود "هم" های این‌چنین از خستگی و بی‌حوصلگی است و تظاهر و ادب دوزاری. همه این‌ها هم تمام شد بالاخره، دوباره "دوستت دارم" بی "هم" کذایی، پر از اشتیاق و خواستن از دهانم بیرون آمد و مردی که فقط تن جذاب یا همدم خوب دوسانت عمق نبود. 
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style='text-align: right'&gt;&lt;span style='font-family:Tahoma; font-size:10pt'&gt;اصلن این همه به کنار، رسید روزی که آرزویش را داشتم. که بیاید بگوید اشتباه کرد که ول کرد و رفت و منصفانه رفتار نکرد و بد کرد. چنگال که ده سانتی‌متری صورتم متوقف شد، این همه را گفت؛ شمرده، آرام و متین.هنوز این همه را هضم نکرده بودم که گفت کاش می‌شد دوباره از نو شروع کرد، مثل بیشتر وقت‌ها که پیشنهادهایش را نرم و آرام و محتاط شوت می‌کند در زمین تو تا آنکه می‌گوید آره یا نه، تو باشی و نه او. حساب این یکی را نکرده بودم، فکر نمی‌کردم روزی برسد که دوباره بودن مرا وسط زندگی‌اش بخواهد.
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style='text-align: right'&gt;&lt;span style='font-family:Tahoma; font-size:10pt'&gt;برای من این اعتراف سختی است که بگویم خودم را وسط رابطه با اون دوست نداشتم. آن‌همه خواستنش و شیدای او بودن، خرده‌هایی پنهان از بودن من را بیرون زده و جلو چشمم گذاشته بود که سال‌ها به "نداشتن و اینطور نبودن" آن مفتخر بودم. حسود شده بودم، آنقدر که وسوسه تلفن‌اش را برداشتن و چک کردن مثل خوره به جانم بیفتد، گیرم که هرگز به این وسوسه تن ندادم، مهم این است که وسوسه‌ی کذایی مدام بود. رد نگاهش را دنبال می‌کردم و گیر می‌انداختم و بعد درست و درمان حرف نمی‌زدم، بغ می‌کردم و می‌رفتم تو لک و بالاخره بهانه‌ای گیر می‌آوردم برای جر و بحث‌های بیخود فرسایشی. من و بحث کردن؟ که این همه سال از کلمه‌ی "جروبحث" در رابطه انگار که جذام باشد در می‌رفتم و حالا خودم دنبال بهانه برای شروعش می‌گشتم!متوقع شده بودم، منی که جمله‌ی "از کسی انتظار ندارم" از کلیدی‌ترین فلسفه‌های زندگیم بود و هست. داد زدم حتا، خودم بیشتر از او و هرکس دیگری لابد، از شنیدن صدای دادوفریاد عصبی خودم جاخوردم و ترسیدم. روزی که همه این‌ خرده‌های تازه سربرآورده‌ی ناخوشایند را تک تک برایم شمرد،بهت‌زده رفتم در حیاط سرسبز خانه نشستم و گریه کردم، تلخ‌تر از هر وقت دیگر. انگار یکی من را از من کنده باشد و برده باشد و حالا آدم تازه‌ای در من گذاشته که هیچ شبیه به خودم نیست. وقتی که رفت- که خودش هم می‌داند و اعتراف می‌کند که بد رفت، غیر منصفانه رفت و غیرانسانی برخورد کرد- من ماندم با یک کوله‌بار خرده‌های دوست‌نداشتنی آن لایه‌های زیرین شخصیت که آمده بودند نشسته بودند وسط رابطه‌ای که آنقدر بد ته کشید و مثل زالو، بودنم را می‌مکیدند. غم نداشتن و از دست دادنش و آن آوار تنهایی در شهر دور کم بود، باید با این خرده‌های حال بهم زن هم دست و پنجه نرم می‌کردم.اعتراف به گند زدن، به این خرده‌های دوست نداشتنی و رفتن او، برای منی که همیشه خواسته شده بودم، معشوق بوده‌ام و بسیار دوست داشته شده بودم اصلن ساده نبود.آنقدر که تا ماه‌ها تنها راه‌حل تدافعی من، حرف نزدن درباره او و آنچه گذشت بودبا همان سه چهارنفر آدم نزدیک به دلم که درجریان همه عاشقی بودند. آنقدر حرف نمی‌زدم که دوستانم نگرانم شوند، که شبی رفیق‌ترین رفیقم آنقدر  ویسکی روانه حلقم کند تا شاید مستی افاقه کند، زبانم را باز کند تا این همه درد تلنبارشده را بیرون بریزم.
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style='text-align: right'&gt;&lt;span style='font-family:Tahoma; font-size:10pt'&gt;نگاهم به آخرین تکه‌ی چیزکیک و چنگال دسته‌چوبی در فاصله‌ی ده سانتی صورتم مانده بود و جمله‌ها یکی بعد از دیگری بیرون می‌آمدند؛آرام، شمرده و متین. من خود دوست نداشتنی‌ام را در آینه‌ی او پیدا کردم، حالم از تماشای این خود دوست نداشتنی بهم خورد، دوست نداشته شدن را با او تجربه کردم و تا مغز استخوان فهمیدم پس زده‌شدن یعنی چی. بعد، همه تنهایی بود و تقلا برای کندن این لایه‌ی سربرآورده‌ی دوس نداشتنی. سخت هم بود، خیلی سخت. گاهی این میان توقف‌هایی بود برای خود را در آینه دیگران دیدن و دوباره محک زدن‌ها که کجای آن همه لایه‌های درون سرگردانم. خیالش بود وسط اتو کردن لباس‌ها، ظرف شستن‌ها، آشپزی‌ها و میخکوب شدن وسط خیابان از بوی اودکلنی آشنا. اشک بود، آنقدر که گاهی فکر کنم شاید واقعن کوری باشد بعد این همه خیسی.تن‌های جذاب بود و همدم‌های خوب به عمق دو سانت و کلی "هم" کذایی وسط جمله‌ها. این همه باید که می‌بود برای خلاص شدن از شر خرده‌های دوست نداشتنی، خلاص شدن از خیال او، برای گذشتن از او تا دلی که دوباره بلرزد... 
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style='text-align: right'&gt;&lt;span style='font-family:Tahoma; font-size:10pt'&gt;نفس عمیقی کشیدم، چنگال را از دستش گرفتم و گفتم چقدر ممنونم از او بابت این همه و اینجا که حالا ایستاده‌ام خیلی دور است از چندسال قبل، با "او" بودن دیگر محال. آخرین تکه‌ی چیزکیک را که خوردم دستش را گرفتم که مثل همیشه نرم بود و کمی سرد و گفتم پوست‌اندازی که نه، این پوست کنده‌شده این سال‌ها را مدیون اویم و آینه‌اش. چندوقت قبل &lt;a href='http://durtarha.blogspot.com'&gt;دوستی&lt;/a&gt; می‌گفت چقدر دوست دارد که من راحت، بی‌خشم و بغض و صادقانه از عشق از دست‌رفته حرف می‌زنم و از اشتباه‌های بدم در آن رابطه، دوستم نمی‌داند صداقت و لحن بی‌بغض این روزهابا چه جان‌کندنی، ذره ذره به دست آمده است.شاید که شاعر درست گفته باشد، شاید که بیرون می‌توان کرد، به قیمت روزگاران* ...
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style='text-align: right'&gt;&lt;span style='font-family:Tahoma; font-size:10pt'&gt;* بیت معروف: بیرون نمی‌توان کرد/الا به روزگاران 
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style='text-align: right'&gt;&lt;span style='font-family:Tahoma; font-size:10pt'&gt;‌&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5419985545678870643-270680140761373822?l=outoftheblue0.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/feeds/270680140761373822/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2010/09/blog-post.html#comment-form' title='20 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/270680140761373822'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5419985545678870643/posts/default/270680140761373822'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://outoftheblue0.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='در من زنی‌ست که در آینه نیست'/><author><name>نابهنگام</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03901986672128809595</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5419985545678870643.post-7327810066038406131</id><published>2010-08-30T01:43:00.001-07:00</published><updated>2010-08-30T01:43:29.063-07:00</updated><title type='text'>هر آینه سرشار از رازهای مگو</title><content type='html'>&lt;span xmlns=''&gt;&lt;p style='text-align: right'&gt;&lt;span style='font-family:Tahoma; font-size:10pt'&gt;فکر نمی‌کند حرف باید حرف او باشد. گاهی می‌مانم چطور آن همه سال فرمانده بوده است زیر باران توپ و خمپاره. عموامیر می‌گوید شب‌های عملیات آرواره‌هایش درهم فشرده و منجمد می‌شد، صورتش سخت. می‌گوید دوتا دوتا جنازه روی دوشش کول می‌کرد و می‌کشید عقب. عموامیر سرش داد می‌زده که آخرش وقت کول کردن جنازه، یک گلوله صاف می‌نشیند اینجا و کارت را تمام می‌کند، عموامیر دستش را می‌گذارد درست روی قلبش.عموامیر می‌گوید پدر داد می‌زده می‌دونی چندنفر چشم به راه برگشتن این هستند، می‌خوای جنازه‌اش هم نرسد دست خانواده؟
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style='text-align: right'&gt;&lt;span style='font-family:Tahoma; font-size:10pt'&gt;عموامیر، عموی واقعی ما نیست. روی میزکار عریض و طویل بابا، چهارقاب عکس هست. در قاب اول دوتا بچه زیر ده‌سال دست در دست هم روی چمن‌ها ایستاده‌اند و زل زده‌اند به دوربین. یکیشان جوراب توردار سفید و کفش صورتی به پا دارد، یکی‌شان کفش پلاستیکی صدادار. عکسی از سال‌های دور، من و برادرم. عکس دوم باز ما دونفریم، باز ایستاده در چمن‌ها، این‌بار یکیمان خرواری پشت بازو دارد و عضله و نزدیک به دومتر قد، آن یکی بلوز و دامن خنک تابستانی به تن دارد و صندل قرمزش عیان‌ترین رنگ عکس؛ دهه‌ی سوم عمر. عکس بعدی، پدر و مادرش هستند، وقتی هنوز هردو زنده بودند. در قاب چهارم عکس سیاه و سفیدی است که رد یک تاخوردگی عمیق روی آن مانده‌است. هردو پسرک سیزده چهارده ساله عکس کله‌شان را تراشیده‌اند، زیرپیراهنی سفید به تن دارند و شلوار دبیت مشکی. دست‌شان دور گردن هم است، یک جور عبوسی زل زده‌اند به دوربین. یک بار پشت عکس را دیدم، دست‌خط ریزی  گوشه سمت راست عکس نوشته است رضائیه، تابستان هزار و سیصد و چهل و چهار. کله تراشیده سمت راست بابا است و کله تراشیده سمت چپ عمو امیر.
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style='text-align: right'&gt;&lt;span style='font-family:Tahoma; font-size:10pt'&gt;عموامیر و بابا از کلاس چهارم دبستان هم‌کلاسی بوده‌اند و بغل‌دستی و دوست صمیمی. بابا کلاس ششم را که تمام می‌کند، مادرش او را می‌فرستد تهران که دبیرستان‌های بهتری داشته است تا به قول خودش درست و درمون درس بخواند. مادربزرگم پدر را می‌گذارد خانه برادر بزرگش، می‌گوید جان تو و جان این بچه. پدرم شب‌ها سرش را فرو می‌کرده در متکا و گریه می‌کرده است.دایی بزرگ، بیگاری می‌کشید ازپدر. انگار نه انگار که پدر را فرستاده‌اند تهران که بهترین دبیرستان‌ها برود، اسم پدر را در دبیرستان شبانه می‌نویسد که تمام روز کنار دخل مغازه پارچه‌فروشی او در بازار بایستد، به حساب و کتاب‌ها برسد، توپ‌های سنگین پارچه را رو کول بیاندازد و ببرد برای خیاطی آن سر شهر. پدربزرگ مخالف فرستادن بابا به تهران بوده، به مادربزرگ گفته است من یک قران خرجش را نمی‌دم، خودت بچه فسقلی را فرستادی دردندشت تهران، خرجش هم بده. مادربزرگ شب تا اذان صبح می‌نشسته پای دارقالی، بته لچک ترنج، درختی ترنج‌دار، شکارگاه قابی، بندی کتیبه‌ای و بندی خوشه انگوری ... عمه‌خانم می‌گوید صاحب‌کار می‌آمد، فرش را زیر و رو با دقت نگاه می‌کرد، دست می‌برد پر کمرش و اسکناس‌های مچاله را درمی‌آورد و می‌گذاشت کف دست مادربزرگ. عمه خانم می‌گوید پای دار قالی مادربزرگ همیشه ناله کنان لالایی ترکی می‌خوانده، آخرش می‌گفته" اوزاخ اوغلانیم وار..." همه اسکناس‌های مچاله را می‌فرستاده تهران، به آدرس مغازه‌ی برادر بزرگ.پدر، رنگ هیچ کدام اسکناس‌ها را هم نمی‌دیده است.
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style='text-align: right'&gt;&lt;span style='font-family:Tahoma; font-size:10pt'&gt;دوسال بعد، عموامیر را هم می‌فرستند تهران، خانه عمویش که در بازار فرش فروش‌ها حجره داشته. اسمش را در دبیرستان درست و حسابی می‌نویسند، نه مدرسه شبانه. عموامیر بعدازظهرها از مدرسه صاف می‌آمده بازار بزازها، یک لنگ پا جلوی در مغازه تا پدر دودقیقه از دست خان دایی فرار کند، بنشینند کناری دوکلام ترکی حرف زدن. هم‌کلاسی‌های تهرانی، لهجه آن‌ها را مسخره می‌کردند، می‌گفتند بچه داهاتی هستید. اصلن تا قبل تهران آمدن ماشین دیده بودید؟ بابا می‌گوید محو فارسی حرف زدن تهرونی‌های کف بازار می شدیم که لهجه آن‌ها را یاد بگیریم، پوزخند می‌زند بابا، می‌گوید فکر می‌کردیم مجرمیم که لهجه ترکی داریم! این روزها نه دیگر پدر لهجه ترکی دارد نه عموامیر. اولین بار باهم رفته‌اند ساندویچ خورده‌اند، نان برک سفید، خیارشور،کالباس،گوجه، دانه‌ای سه قران. پدر سه قران را از دخل مغازه کش رفته‌است، خان‌دایی که یک قران دستمزد یا پول توجیبی نمی‌داده است. اولین‌ سیگار را باهم کشیده‌اند، آنقدر سرفه کرده‌اند که خان‌دایی سروکله‌اش پیدا شده، یکی خوابانده درگوش هردویشان.پدر می‌رود دانشگاه تهران که مهندس بشود، عموامیر می‌رود مدرسه عالی مدیریت و حسابداری که بعدها شد بخشی از دانشگاه علامه طباطبایی این روزها.
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style='text-align: right'&gt;&lt;span style='font-family:Tahoma; font-size:10pt'&gt;اولین ماشین را باهم می‌خرند، پیکان کاهویی رنگ مدل دوسال قبل، شریکی، قسطی. روزهای زوج پیکان کاهویی دست بابا بوده و روزهای فرد دست عموامیر. جمعه‌ها یک هفته درمیان نوبتی دست یکی‌شان. درس‌شان همزمان تمام می‌شود، هردو کار خوب، هردو خانه مجردی می‌گیرند، نزدیک هم. پول خوب درمی‌آوردند، بابا یک هیلمن سفید می‌خرد، عموامیر یک فیات سفید.پیکان کاهویی رنگ را نگاه می‌دارند، حالا آنقدر پول درمی‌آورده‌اند که نیازی به پول فروش پیکان نداشته باشند، می‌شود یادگار اولین خرید کلان زندگی‌شان. مادر را یک عصر تابستانی داغ سال پنجاه و هشت، وقتی هردو سوار بر همان پیکان کاهویی‌رنگ بوده‌اند، می‌بینند. عمو کوچیک مامان، هم‌کلاسی دوران دانشگاه پدر بود، همزبان و اهل شهر بزرگ دیگر آن اطراف.مادر دبیرستانی بود هنوز، در حیاط درندشت خانه پدری لب ایوان نشسته بود،به عادت همه بعدازظهرهای تابستان کاهو و سنکجبین می‌خورده، سرش را چرخانده، عمویش در قاب در ایستاده بوده، مادر از کنار دید زده ببینند کی پشت در است.نگاه بابا و عموامیر با هم به کله گرد مو خرمایی روشن افتاده است که با سماجت زور می‌زند ببیند کی پشت در با عمویش حرف می‌زند، دل هردویشان با هم لرزیده است...
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style='text-align: right'&gt;&lt;span style='font-family:Tahoma; font-size:10pt'&gt;مادر آن‌وقت‌ها برای خودش شری بوده است. گول الانش را نباید خورد که انقدر متین و سنگین و رنگین است، مادربزرگ همیشه می‌گفت امان ما را بریده بود. می‌رفت تا سرخیابان، معلوم نیست چه دلبری و لوندی می‌کرد، وقتی برمی‌گشت سه نفر دنبالش افتاده بودند. همیشه لای خرت و پرت‌هایش نامه عاشقانه پیدا می‌کردند و شماره تلفن و عکس یادگاری. بابابزرگ هوار می‌زده به اولین خواستگار بعدی شوهرت میدم از دست این قرتی‌بازی‌ها و بی‌آبرویی‌هات خلاص بشم.لاف می‌زده، پدربزرگ هیچ زورگو نبود، خشن نبود. محال بود چیزی به بچه‌هایش تحمیل کند، مادر هم پدرش را می‌شناخته، از یک گوش می‌شنیده و از گوش دیگر در می
